من کیم؟ گمشدهای در پی شامپوی حیات؟ حالا حیاط بود یا حیات؟ شامپوی حیات بود که بریزیم رو سرمون و بسوزه چشمامون از غم و خلأ این دنیا و غرق بشیم تو فرکانس صدای نهنگ پنجاهودوهرتزی تنها؟ یا شایدم شامپوی حیاط بود، همون شامپوی خاطرات، که بریزیم رو سرمون و ما رو ببره تو حیاط خونهی مامانبزرگ و بچهها که آویزون شده بودن به درختای انگور و غوره میخوردن؟ خل شدم؟ آره. آره که خل شدم. مثل همیشه. به قول یکی که میگفت، دیگه به جایی رسیدم که دلقک درونم نشسته گوشهی درونم و داره گریه میکنه.
نیاز نیست همیشه قوی باشی. وقتاییام که پناهی نیست میتونی گریه کنی، ضعیف باشی، بلغزی، برقصی، بیفتی، بمیری. مثلا جمعهها، جمعهها رو میشه غم داشت، میشه بد بود، میشه پاشید، فرو. اصلا به قول ترمه، ای ظلمت عصر جمعه، با من غمدیده بساز. نمیسازی؟ خب پس بیا چاووشی بزاریم و با هم بسوزیم که این دنیا با ما سر ناز کردن برداشته و ما دست و پا شکستهایم و معذور از ناز خریدن. ما به جایش مینویسیم و چای مینوشیم و به آجرهای خانهی همسایه که از پنجره پیداست زل میزنیم.