همینکه میام دوباره از خودم بیام بیرون و بگم بالاتر از سیاهی رنگی نیست خدا سیاه واقعی رو نشونم میده و بهم ثابت میکنه که من از سیاهی سیاهترم.
این جنگ تمام نمیشود، جنگ من با من جنگیست ابدی. با وجود تمام آن جنگاوریها و روزهایی که در این غائله استوار ماندم و تن به زمختی مرگ ندادم، اینروزها تسلیم تسلیمم. آمادهی هر تشری از جانب حضرت ملکالموت. این من و این عجز و این اعتراف. نهایت این اسارت را هم اجل میداند و تقدیر. دیگر نایی برای جدال و کشمکش در این تن رنجور خسته نیست. این رزم و کارزار دیگر جایی برای من گردنشکسته ندارد. نه، ندارد.
نه اسماعیل، نه. اسلحهها را سمت آدمها نگیر، اینها چشمهای بینا دارند و قلبهای ترسو، میبینند و میگریزند. تو که نمیخواهی طعمههایت ارزانی یک اشتباه شوند. باید خودت طعمه شوی، باید بگذاری بر دیوار وجودت تکیه بزنند و اعتمادشان را با دو دست و دو پا کادوپیچشده تقدیمت کنند. آنجا امیدشان را ازشان بستان. امید برای آدمی خون است، امیدشان را بستان و رگهایشان را خالی کن. خودت خواهی دید که چطور عاجزانه جلوی رویت جان خواهند داد. من خودم قربانی بودهام اسماعیل، از من بپرس. از من بپرس.