نه اسماعیل، نه. اسلحهها را سمت آدمها نگیر، اینها چشمهای بینا دارند و قلبهای ترسو، میبینند و میگریزند. تو که نمیخواهی طعمههایت ارزانی یک اشتباه شوند. باید خودت طعمه شوی، باید بگذاری بر دیوار وجودت تکیه بزنند و اعتمادشان را با دو دست و دو پا کادوپیچشده تقدیمت کنند. آنجا امیدشان را ازشان بستان. امید برای آدمی خون است، امیدشان را بستان و رگهایشان را خالی کن. خودت خواهی دید که چطور عاجزانه جلوی رویت جان خواهند داد. من خودم قربانی بودهام اسماعیل، از من بپرس. از من بپرس.
میتوانم ساعتها بیفکر و بیپروا بنویسم و بنویسم و بنویسم. فقط کافیست دفتر و دستکم را جلویم قرار دهید و یک گوشهی دنج. چنان افکارم میزایند و چنان بیرحمانه خودکار را روی کاغذ تکان میدهم که گویی گرازی تیزپا به دنبال من است و در پی لگد کردنم.
من برای هرکسی نمینویسم. به هرکسی نقاشیهامو نمیدم. برای هرکسی هدیه نمیخرم. به هرکسی اجازه نمیدم لپمو بکشه یا به صورتم دست بزنه. دست هر کسی رو توی دستام نمیگیرم. سفرهی دلمو پیش هرکس و ناکسی باز نمیکنم. و خب اگه اینکارا رو انجام دادم یعنی طرف مقابلم آدم مهمی بوده.وگرنه که ما کجا و این لوس بازیا کجا. فکر کنم به زبون امروزی باید بگم که این چیزا درواقع لاولنگوئج منه. اره خلاصه.