حالا این درد و ضعفا به درک، احساس عذابوجدانی که دارم نسبت به بدنم و اینکه حس میکنم روز قیامت تکتک این اعضا و جوارح منو به طرز فجیعی مجازات خواهند کرد و مورد انتقام قرار خواهم گرفت چی؟
خب دیگه، تیر خلاص شنیدی چیه؟ شنیدی میگن؟ و حال، شد هر آنچه نباید میشد و دیگر تنها خاموشیست که میتواند بر این زخم مرهم شود. رفتن و نبودن. باور کردن اینکه داشتن ذهنیتی قوی نسبت به شخصیتم از من یک ابرقهرمان نمیسازد. باور کردن اینکه قهرمانها هم یکروزی میشکنند، بازنشسته میشوند. هر ستارهای بالاخره یکروز خاموش خواهد شد. نشد، من باختم، اینبار هم. شاید اینبار برای همیشه. اینبار برای یک عمر.
آدم از همهچی میگذره، هیچی موندگار نیست. آدم از مدالاش دل میکنه. از آدمایی که خونوادش بودن دل میکنه. آدم از زندگی کردن دل میکنه. به نشدن و نتونستن عادت میکنه. به روح مرده و خستگیا عادت میکنه. و دروغ نگم، هیچی به اندازهی این عادت کردن دردناک نیست. هیچی به اندازهی حرفایی که میزنم قشنگ نیست. هرشب از شب قبل سیاهتر میشه و هر روز از روز قبلی خاموشتر. اما آدم دل میکنه، دل نه، دل نمیکنه، جون میکنه.