خب دیگه، تیر خلاص شنیدی چیه؟ شنیدی میگن؟ و حال، شد هر آنچه نباید میشد و دیگر تنها خاموشیست که میتواند بر این زخم مرهم شود. رفتن و نبودن. باور کردن اینکه داشتن ذهنیتی قوی نسبت به شخصیتم از من یک ابرقهرمان نمیسازد. باور کردن اینکه قهرمانها هم یکروزی میشکنند، بازنشسته میشوند. هر ستارهای بالاخره یکروز خاموش خواهد شد. نشد، من باختم، اینبار هم. شاید اینبار برای همیشه. اینبار برای یک عمر.
آدم از همهچی میگذره، هیچی موندگار نیست. آدم از مدالاش دل میکنه. از آدمایی که خونوادش بودن دل میکنه. آدم از زندگی کردن دل میکنه. به نشدن و نتونستن عادت میکنه. به روح مرده و خستگیا عادت میکنه. و دروغ نگم، هیچی به اندازهی این عادت کردن دردناک نیست. هیچی به اندازهی حرفایی که میزنم قشنگ نیست. هرشب از شب قبل سیاهتر میشه و هر روز از روز قبلی خاموشتر. اما آدم دل میکنه، دل نه، دل نمیکنه، جون میکنه.
تمام شد؟ تمام شد. حالا دیگر یک گوشه به حال خود رهایم کنید. بگذارید غرق شوم. مچاله شوم. بگذارید تنها باشم و در همین گوشهی دنج سیگارم را بکشم. ذرهذره آب شوم و بمیرم. آخر کجای دنیا کسی که مرده است را وادار به زندگی کردن میکنند؟ تمام شد. من هم تمام شدم.
گفته بودم که توان مقابله با قطرههای روی گونهم رو ندارم. این هم مدرکش. حالا یه دختربچهی شکستخوردهی ناامید و تنهام. رهاشده توی این دنیای بیرحم و بیمروت. حالا دیگه نوشتن هم چاره نیست. حالا فقط گریه و ضعف و جای سیگاری که روی دستهام سوخته.
سادهست. من تو زندگیم هیچ قلهی خاصی فتح نکردم. یه روزایی به زور تونستم رو پاهام وایسم. به جای خاصی نرسیدم و فقط تونستم از اون نقطه که خودمو مقصر همهچیز می دونستم گذر کنم. عاشق نشدم و طعم خیالات جوونی رو نچشیدم. معمولیام، هیچ استعداد یا احساس یا شوق و ذوق اضافهای برای خرج کردن ندارم. مثل خیلی آدمهای دیگهی شبیه خودم صبحهامو شب میکنم و شبهامو صبح.
جلوی آینه وایمیسم و با دیدن خودم گریهم میگیره. زندگیم رویایی نیست و با وجود این همه سال زندگی و اینهمه ادعا چیزی برای ارائه ندارم. همهی اینا دردناکه و من شدیدا غمگینم اما ما آدمها چارهای جز ادامه دادن زندگیمون نداریم. من بارها با مرگ جنگیدم و بارها زندگی شکستم داده اما هیچوقت کامل از پا در نیومدم. بااینحال مدعی قوی بودن هستم و در برابر سختیها انسان واقعا مقاومیام.