سادهست. من تو زندگیم هیچ قلهی خاصی فتح نکردم. یه روزایی به زور تونستم رو پاهام وایسم. به جای خاصی نرسیدم و فقط تونستم از اون نقطه که خودمو مقصر همهچیز می دونستم گذر کنم. عاشق نشدم و طعم خیالات جوونی رو نچشیدم. معمولیام، هیچ استعداد یا احساس یا شوق و ذوق اضافهای برای خرج کردن ندارم. مثل خیلی آدمهای دیگهی شبیه خودم صبحهامو شب میکنم و شبهامو صبح.
جلوی آینه وایمیسم و با دیدن خودم گریهم میگیره. زندگیم رویایی نیست و با وجود این همه سال زندگی و اینهمه ادعا چیزی برای ارائه ندارم. همهی اینا دردناکه و من شدیدا غمگینم اما ما آدمها چارهای جز ادامه دادن زندگیمون نداریم. من بارها با مرگ جنگیدم و بارها زندگی شکستم داده اما هیچوقت کامل از پا در نیومدم. بااینحال مدعی قوی بودن هستم و در برابر سختیها انسان واقعا مقاومیام.
زندگی و گذشتهی آسونی نداشتم، احتمالا آیندهی پرافتخار یا خاصی هم ندارم. فکر نمیکنم کسی واقعا و جُدا از لفظ من رو دوست داشته باشه و توی زندگی کسی مهم باشم. در هیچ بعدی از خودم کامل نیستم، انسانم و پذیرای نقص و کاستیهایی که دارم هستم. این منم و دیگه تصمیم ندارم با خودم بجنگم. پذیرفتن چیزی که هستیم لازمهی زنده بودن ماست به هرحال.
بچهها فرنگیس واقعا خیلی منگل و مامانیه. دوست داشتنی ترین عروسکیه که وجود داره. اصلا شاید اگه یه فرنگیس تو زندگیم داشتم آدم خوشحالتری میبودم. من حتی دلم برای وقتی که پرتش میکردیم بالا و دستاشو باز میکرد تا بیاد پایین تو بغلم هم تنگ شده. فرنگیس خیلی.. بوی زندگی و دوستی میده. فرنگیسک من.