ولی خیلی وقته که دیگه زندگی حس عکس گرفتن نداره، درختا گم شدن، آسمون ابر نداره، آفتاب فقط میسوزونه و اذیت میکنه، دیوارا فقط فاصله میندازن، درا فقط باز و بسته میشن، پنجرهها جلوی باد رو میگیرن. انگار همهچیز فقط داره طبق روال عادی خودش پیش میره. زندگی واقعا کسلکنندهست. این وسطم اونی که نمیدونه چیکار داره با خودش و زندگیش میکنه منم. هیچی مزه نمیده، همهچی تکراریه و تاریک. خوابم من توی بیداری، شمع زندگی خاموش شده و کبریتا هم تموم شدن.
میگم فراموشی اصلا برای آدمیزاده؟ آخه فراموشی نه با یه شب خوابیدن و صبح از خواب بیدار شدن اتفاق میافته و نه با خوردن چند تا قرص یا یه معجون شگفتانگیز. با ارتباط گرفتن با آدمهای دیگه هم نمیشه. خودخواسته نیست یعنی.
نمی تونی یه شب بخوابی و قبل خواب با خودت عهد ببندی که اوکی از این لحظه به بعد حق نداری به فلانچیز یا فلانی فکر کنی و هرکی فکر کنه فلانه. پنج دقیقه نشده تو دقیقا همون چیزی هستی که گفتی.
فکر کنم هرچی بیشتر بخوای فراموش کنی خاطرات با سرعت و قدرت بیشتری کوبیده میشه به دیوارههای مغزت. مگه اینکه آلزایمر بگیری که تو سن من تقریبا شبیه معجزه میمونه. پس هیچ راهی نیست یعنی؟