نگاه میکنم به دیوار، گریه میکنم. نگاه میکنم به سقف، گریه میکنم. برای ابرها، چروک پیراهنم، درخت لاغر کاج، پیرمرد همسایه که چشمانش به در خشک شد و کسی نیامد، عینک خستهی مادرم، برای خودم، گریه میکنم. برای زندگی گریه میکنم. چنگ میزنم به واژهها. مغزم گر میگیرد. مینویسم از روزهایی که نمیگذرند و شبهایی که خیلی وقت است دیگر صبح نمیشوند. آدمی پست است، زمان سیاستبازی میکند، زمین سنگیست، ماهیها مردهاند، ستارهها سقوط کردهاند. مقابل چشمانم جز تاریکی محض فقط هواییست که نمیتوانم به درستی تنفسش کنم. فضای زیادی را با وجودم اشغال کردهام. آدمهای زیادی را ناامید کردهام. زنجیر میشکنم ولی تمام درها بسته شدهاند، راهی برای فرار نیست. باران رنج میبارد در آسمان وجودم. و من دیگر مرده، خیلی وقت است که مرده.
آدم مقابل من باید طوری باشه که باهاش بتونم توی تاریکی غرق بشم و به نور برسم. سطح؟ سطح جای صید و صیاده. من با آدمهای سطحی نمیتونم. باید زیاد بهشون توضیح داد. باید بهشون فهموند پشت این خنده واقعا چیه یا پشت اون سکوت، پشت اون پرحرفیهای ناگهانی. باید بهشون فهموند که اون آهنگه بود که واست فرستاده بودم، به معنیش هم دقت کردی؟ یا فقط گوش کردیش؟ ولی برای یه آدم عمیق اصلا لازم نیست همه چی رو توضیح بدی. خودش میفهمه. بو میکشه. تو چشمات نگاه نکرده اما تمام زخمهات از روز براش روشنتره.
نیاز نیست براش واضح باشی، آدمی که عمق داشته باشه خودش تو رو با دقت نگاه میکنه. به لبخندت نگاه میکنه و به صدای قهقههت گوش میده ولی صدای ناله و شیونت رو میشنوه. به جای بخیههات نگاه میکنه و از زیباییش میگه ولی تو قلبش واسه دردی که تجربه کردی غصه میخوره. از سکوتت میخونه حرف های نگفتهت رو. از خطوط روی دستت می فهمه تا حالا چندبار دست شدی برای کمک و یاری و چند بار باهاش به خودت آسیب زدی. آدم عمیق چیزایی رو بهت میده که خودتم یادت رفته بود تو لایه های عمیق درونت یه روزی چقدر دوستشون داشتی. از ترک دیوار معنی در میاره برات و یه نخ جدید که وصلت کنه به این زندگی. آدم عمیق خودش فرق داره، جنس غم و حرفاش فرق داره. برای من یه جور دیگه محترم و باارزشه.
سلام عزیزم.من آدم خوبی نیستم، من کسی که تو فکر میکنی نیستم، قهرمان نیستم، فداکار نیستم، به فکر تنهایی و غمهای جهان نیستم، من رویاهای شبانهات نیستم، هیچ درخور زیباییات نیستم، راستگو نیستم، درستکار نیستم، چارهای نیست، هیچکس نیستم.