eitaa logo
لئو
137 دنبال‌کننده
393 عکس
11 ویدیو
0 فایل
ادعایی نیست. پرحرف و بذله‌گو. اینجا خودمم. کی‌ اهمیت میده؟ آدم جالبی نیستم. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_jiizhc3&btn=26
مشاهده در ایتا
دانلود
انداختن وسط زندگی منو، با یه قایق سوراخ و بدون پارو.
آدم مقابل من باید طوری باشه که باهاش بتونم توی تاریکی غرق بشم و به نور برسم. سطح؟ سطح جای صید و صیاده. من با آدم‌های سطحی نمی‌تونم. باید زیاد بهشون توضیح داد. باید بهشون فهموند پشت این خنده واقعا چیه یا پشت اون سکوت، پشت اون پرحرفی‌های ناگهانی. باید بهشون فهموند که اون آهنگه بود که واست فرستاده بودم، به معنیش هم دقت کردی؟ یا فقط گوش کردیش؟ ولی برای یه آدم عمیق اصلا لازم نیست همه چی رو توضیح بدی. خودش می‌فهمه. بو می‌کشه. تو چشمات نگاه نکرده اما تمام زخم‌‌هات از روز براش روشن‌تره.
نیاز نیست براش واضح باشی، آدمی که عمق داشته باشه خودش تو رو با دقت نگاه می‌کنه. به لبخندت نگاه می‌کنه و به صدای قهقهه‌ت گوش میده ولی صدای ناله و شیونت رو می‌شنوه. به جای بخیه‌هات نگاه میکنه و از زیبایی‌ش میگه ولی تو قلبش واسه دردی که تجربه کردی غصه میخوره. از سکوتت می‌خونه حرف های نگفته‌ت رو. از خطوط روی دستت می فهمه تا حالا چندبار دست شدی برای کمک و یاری و چند بار باهاش به خودت آسیب زدی. آدم عمیق چیزایی رو بهت میده که خودتم یادت رفته بود تو لایه های عمیق درونت یه روزی چقدر دوستشون داشتی. از ترک دیوار معنی در میاره برات و یه نخ جدید که وصلت کنه به این زندگی. آدم عمیق خودش فرق داره، جنس غم و حرفاش فرق داره. برای من یه جور دیگه محترم و باارزشه.
یعنی من اونقدر بد بودم که تحمل کردنم سخت بشه؟
سلام عزیزم.من آدم خوبی نیستم، من کسی که تو فکر می‌کنی نیستم، قهرمان نیستم، فداکار نیستم، به فکر تنهایی و غم‌های‌ جهان نیستم، من رویاهای شبانه‌‌ات نیستم، هیچ درخور زیبایی‌ات نیستم، راستگو نیستم، درستکار نیستم، چاره‌ای نیست، هیچکس نیستم.
کاش آدما بفهمن رک بودن به معنی احساساتی بودن نیست.
درضمن غرور هم فرق داره با حفظ‌ عزت‌نفس.
در زندگی بعدی‌ام مرغ می‌شوم، بالای درخت می‌روم و جیغ می‌کشم.
انگاری که جوجه هایم مرده‌ باشند. انگاری شیشه عطرم شکسته باشد. انگاری که من باشم و مادر نباشد. انگاری که خانه بوی تعفن بدهد. انگاری که امتحان داشته باشم و برای درآوردن تقلب دستم بلرزد. انگاری که سیب نخورده، طرد و زمینی شده باشم. انگاری که لبخندم ماسیده باشد، انگاری که نامه‌هایم را پس داده‌ باشند و فندک نداشته باشم که به آتششان بکشم. اصلا انگاری که کسی را کشته باشم و اثر انگشتم به جا مانده باشد. حال و احوالم چیزی در این مایه‌هاست و زندگی هم که، بیخیال، زیاد مهم نیست.
زندگی‌ لعنتی، هی از دستم لیز می‌خورد و می‌افتد. حال خم شدن ندارم، اگر کسی خواست می‌تواند برش دارد برای خودش. دستان من‌ یکی دیگر توان حمل این زندگی لزج ناباب میل را ندارد. ارزانی آنان باشد که شیفته‌‌ی حیاتند. بهشان خوش بگذرد.