انگاری که جوجه هایم مرده باشند. انگاری شیشه عطرم شکسته باشد. انگاری که من باشم و مادر نباشد. انگاری که خانه بوی تعفن بدهد. انگاری که امتحان داشته باشم و برای درآوردن تقلب دستم بلرزد. انگاری که سیب نخورده، طرد و زمینی شده باشم. انگاری که لبخندم ماسیده باشد، انگاری که نامههایم را پس داده باشند و فندک نداشته باشم که به آتششان بکشم. اصلا انگاری که کسی را کشته باشم و اثر انگشتم به جا مانده باشد. حال و احوالم چیزی در این مایههاست و زندگی هم که، بیخیال، زیاد مهم نیست.
زندگی لعنتی، هی از دستم لیز میخورد و میافتد. حال خم شدن ندارم، اگر کسی خواست میتواند برش دارد برای خودش. دستان من یکی دیگر توان حمل این زندگی لزج ناباب میل را ندارد. ارزانی آنان باشد که شیفتهی حیاتند. بهشان خوش بگذرد.
احساس خستگی از بودن، یه احساس بیهودهست. ما آدمها محکومیم به زندگی، مجبوریم، ما هممون جاودانهایم. مدتی نبودن شاید همهچیزو بهتر میکرد اما بهش که فکر میکنم میبینم من حتی اگر روزی توی این دنیا نباشم توی اون دنیا هستم. و این، این چیزیه که من رو میترسونه.
به مرگ زیاد فکر میکنم، به نبودن. به بعد از مرگم، قطعا آدما فراموشم خواهند کرد، باهام مهربونتر خواهند شد، عزیز میشم حتی اگر قبلش دشمن باشم، اگر خیلی دوستم داشته باشن برام فاتحهای میخونن و بعد فاطمهزهرا برای همیشه تموم میشه، حتی توی ذهن آدما.
میخوام بگم یعنی به حرف بقیه و برای دیگران زندگی کردن به ما نیومده. واقعا تصمیم دارم باقیموندهی زندگی رو برای خودم باشم و تهش بمیرم. واقعا دیگه هیچچیز نمیتونه باعث شه از زندهبودن کوتاه بیام. اصلا میخوام تو این فرصت محدودی که دارم به زندگی به آویزون شم و از رویاهام هم هرچند دستنیافتنی دست نکشم. غمم رو میپذیرم، باهاش بیشتر خو میگیرم، من میخوام خودم باشم.