احساس خستگی از بودن، یه احساس بیهودهست. ما آدمها محکومیم به زندگی، مجبوریم، ما هممون جاودانهایم. مدتی نبودن شاید همهچیزو بهتر میکرد اما بهش که فکر میکنم میبینم من حتی اگر روزی توی این دنیا نباشم توی اون دنیا هستم. و این، این چیزیه که من رو میترسونه.
به مرگ زیاد فکر میکنم، به نبودن. به بعد از مرگم، قطعا آدما فراموشم خواهند کرد، باهام مهربونتر خواهند شد، عزیز میشم حتی اگر قبلش دشمن باشم، اگر خیلی دوستم داشته باشن برام فاتحهای میخونن و بعد فاطمهزهرا برای همیشه تموم میشه، حتی توی ذهن آدما.
میخوام بگم یعنی به حرف بقیه و برای دیگران زندگی کردن به ما نیومده. واقعا تصمیم دارم باقیموندهی زندگی رو برای خودم باشم و تهش بمیرم. واقعا دیگه هیچچیز نمیتونه باعث شه از زندهبودن کوتاه بیام. اصلا میخوام تو این فرصت محدودی که دارم به زندگی به آویزون شم و از رویاهام هم هرچند دستنیافتنی دست نکشم. غمم رو میپذیرم، باهاش بیشتر خو میگیرم، من میخوام خودم باشم.
اینجا نوشته امروز جمعه، بیست و سوم مرداد سال هزار و چهارصد و پنج است. شاید هم هست، اما به هرحال من به تقویمها هیچگونه اعتمادی ندارم.