اینجا نوشته امروز جمعه، بیست و سوم مرداد سال هزار و چهارصد و پنج است. شاید هم هست، اما به هرحال من به تقویمها هیچگونه اعتمادی ندارم.
آری، شب شده و حال زمان مناسبیست برای نبش قبر کردن خاطرات نیمخفتهی گورستان وجودم. تا صبح به خاکسپاری و عزاداریشان مینشینم و صبح هم مشکی از تن بیرون میکنم تا احدالناسی به من شک نکند. به هرحال مجرم بالفطره و متهم ردیف اولی مثل من که نمیتواند بیمهابا دل به دریای این مردهها بزند.
خداجون من ایوب نیستم که اینجوری تو این شرایط غر نزنم و شکرتم بکنم قربونت. من منم. ضعیف و کوچیک و نازکنارنجی. یهذره کمتر سخت بگیری چیزی میشه؟
من اغلب ترجیح میدم برای جلوگیری از حادثه توی قضیهی اعتماد و برای اینکه نخوام طعم تلخ دلسوزی رو زیر زبونم تحمل کنم با دفترم حرف بزنم به جای آدمها. ترجیح میدم از اجتماع فاصله بگیرم و کنج عزلتی برای خودم داشته باشم و تنها. اینطوری دیگه نه حس میکنم که دارن تحملم میکنن و نه حس میکنم که تمام حرفها و رفتارها و دوستداشتنها از روی دلسوزیه. اینطوری کمتر احساس احمق بودن میکنم. اینطوری حداقل نسبت به عشق و نفرت و معناشون شک نمیکنم و بدبین نمیشم. اینطوری فقط آدم واقعیهاش برام میمونن.