آری، شب شده و حال زمان مناسبیست برای نبش قبر کردن خاطرات نیمخفتهی گورستان وجودم. تا صبح به خاکسپاری و عزاداریشان مینشینم و صبح هم مشکی از تن بیرون میکنم تا احدالناسی به من شک نکند. به هرحال مجرم بالفطره و متهم ردیف اولی مثل من که نمیتواند بیمهابا دل به دریای این مردهها بزند.
خداجون من ایوب نیستم که اینجوری تو این شرایط غر نزنم و شکرتم بکنم قربونت. من منم. ضعیف و کوچیک و نازکنارنجی. یهذره کمتر سخت بگیری چیزی میشه؟
من اغلب ترجیح میدم برای جلوگیری از حادثه توی قضیهی اعتماد و برای اینکه نخوام طعم تلخ دلسوزی رو زیر زبونم تحمل کنم با دفترم حرف بزنم به جای آدمها. ترجیح میدم از اجتماع فاصله بگیرم و کنج عزلتی برای خودم داشته باشم و تنها. اینطوری دیگه نه حس میکنم که دارن تحملم میکنن و نه حس میکنم که تمام حرفها و رفتارها و دوستداشتنها از روی دلسوزیه. اینطوری کمتر احساس احمق بودن میکنم. اینطوری حداقل نسبت به عشق و نفرت و معناشون شک نمیکنم و بدبین نمیشم. اینطوری فقط آدم واقعیهاش برام میمونن.
آدم اجتماع و ارتباطات گستردهم و نتیجهی این انتخاب من که تنها بودن و فاصله گرفتنه همیشه برام تبعات زیادی داره و زخمای ترسناکی هم به جا میذاره. اما مسئله دقیقا اینجاست که هرچقدر این تنهایی درد داشته باشه، بازم از ارتباطات مبهم و پیچیدگیهاش بهتره. واقعا حرف زدن با منی که من رو میفهمه و توی تمام مراحل زندگیم پابهپام اومده و دووم آورده کار جالبتریه از حرفزدن با آدمایی که فکر میکنن گوش دادن بهم لطف کردن به منه و منتی بر سرم دارن.