خداجون من ایوب نیستم که اینجوری تو این شرایط غر نزنم و شکرتم بکنم قربونت. من منم. ضعیف و کوچیک و نازکنارنجی. یهذره کمتر سخت بگیری چیزی میشه؟
من اغلب ترجیح میدم برای جلوگیری از حادثه توی قضیهی اعتماد و برای اینکه نخوام طعم تلخ دلسوزی رو زیر زبونم تحمل کنم با دفترم حرف بزنم به جای آدمها. ترجیح میدم از اجتماع فاصله بگیرم و کنج عزلتی برای خودم داشته باشم و تنها. اینطوری دیگه نه حس میکنم که دارن تحملم میکنن و نه حس میکنم که تمام حرفها و رفتارها و دوستداشتنها از روی دلسوزیه. اینطوری کمتر احساس احمق بودن میکنم. اینطوری حداقل نسبت به عشق و نفرت و معناشون شک نمیکنم و بدبین نمیشم. اینطوری فقط آدم واقعیهاش برام میمونن.
آدم اجتماع و ارتباطات گستردهم و نتیجهی این انتخاب من که تنها بودن و فاصله گرفتنه همیشه برام تبعات زیادی داره و زخمای ترسناکی هم به جا میذاره. اما مسئله دقیقا اینجاست که هرچقدر این تنهایی درد داشته باشه، بازم از ارتباطات مبهم و پیچیدگیهاش بهتره. واقعا حرف زدن با منی که من رو میفهمه و توی تمام مراحل زندگیم پابهپام اومده و دووم آورده کار جالبتریه از حرفزدن با آدمایی که فکر میکنن گوش دادن بهم لطف کردن به منه و منتی بر سرم دارن.
من اینطوریم. بیکلامو پلی میکنم و شروع میکنم به نوشتن تمام لایههای بیاهمیت و شلوغ ذهنم. بیوقفه مینویسم و بروز میدم. خوب یا بد، این منم.
بعضی وقتا هم فکر میکنم اینکه بری و به یکی بگی خوبی؟ درحالی که میدونی خوب نیست واقعا احمقانهست. شاید واسه همینه که خیلی وقتا بین من و آدمها فاصله میفته، فقط چون معتقدم تعارفات از سر اجبار و تعاملاتی با گفتوگوهای غیرضروری خیانت به طرف مقابل و عمر و زمان محدود زندگیشه. این کار واقعا از نظرم با اینکار فقط وقت اون آدمو میگیریم درحالی که اون میتونست توی اون زمان، کتاب بخونه، تمرین کنه. نمیدونم، زندگی کنه.