من اغلب ترجیح میدم برای جلوگیری از حادثه توی قضیهی اعتماد و برای اینکه نخوام طعم تلخ دلسوزی رو زیر زبونم تحمل کنم با دفترم حرف بزنم به جای آدمها. ترجیح میدم از اجتماع فاصله بگیرم و کنج عزلتی برای خودم داشته باشم و تنها. اینطوری دیگه نه حس میکنم که دارن تحملم میکنن و نه حس میکنم که تمام حرفها و رفتارها و دوستداشتنها از روی دلسوزیه. اینطوری کمتر احساس احمق بودن میکنم. اینطوری حداقل نسبت به عشق و نفرت و معناشون شک نمیکنم و بدبین نمیشم. اینطوری فقط آدم واقعیهاش برام میمونن.
آدم اجتماع و ارتباطات گستردهم و نتیجهی این انتخاب من که تنها بودن و فاصله گرفتنه همیشه برام تبعات زیادی داره و زخمای ترسناکی هم به جا میذاره. اما مسئله دقیقا اینجاست که هرچقدر این تنهایی درد داشته باشه، بازم از ارتباطات مبهم و پیچیدگیهاش بهتره. واقعا حرف زدن با منی که من رو میفهمه و توی تمام مراحل زندگیم پابهپام اومده و دووم آورده کار جالبتریه از حرفزدن با آدمایی که فکر میکنن گوش دادن بهم لطف کردن به منه و منتی بر سرم دارن.
من اینطوریم. بیکلامو پلی میکنم و شروع میکنم به نوشتن تمام لایههای بیاهمیت و شلوغ ذهنم. بیوقفه مینویسم و بروز میدم. خوب یا بد، این منم.
بعضی وقتا هم فکر میکنم اینکه بری و به یکی بگی خوبی؟ درحالی که میدونی خوب نیست واقعا احمقانهست. شاید واسه همینه که خیلی وقتا بین من و آدمها فاصله میفته، فقط چون معتقدم تعارفات از سر اجبار و تعاملاتی با گفتوگوهای غیرضروری خیانت به طرف مقابل و عمر و زمان محدود زندگیشه. این کار واقعا از نظرم با اینکار فقط وقت اون آدمو میگیریم درحالی که اون میتونست توی اون زمان، کتاب بخونه، تمرین کنه. نمیدونم، زندگی کنه.
ولی مامان میگه تو زیادی منطقیای. اون میگه بحث کردن با کسایی مثل تو که چیزی جز خشک و سرد بودن و منطق حالیتون نیست و البته، اون دسته ادمایی که فقط تو کف احساسن اشتباهه. مامان میگه هنوز بچهم، هنوز ناقصم. اون اعتقاد داره آدمیزاد گاهی حتی بیدلیل به حرفهای محبتآمیز احتیاج داره. میگه آدم به همین چیزا زندهست، حالا میخواد واقعی باشه و میخواد ساختهی ذهن خود آدم. فک کنم مامان راس میگه. بههرحال حرفای مامان هیچوقت غلط از آب درنیومده.
هنوز کتابای قبلیم نصفهنیمه و نخوندهن پس رفتم جنایت و مکافات رو هم گرفتم تا بر عذابوجدانم اضافه بشه و حس بیکفایتی بیشتری رو دریافت کنم.
من واقعا عاشق آدماییام که کتاب میخونن. آدمایی که خودشون فرق میکنن، مدل حرف زدنشون فرق میکنه، محبت کردنشون فرق میکنه،فکر کردنشون فرق میکنه. این آدمای لعنتی که بیشتر از سنشون میفهمن، خاصن، یه جور دیگه بزرگی رو معنا کردن. انگار بیشتر میفهمن، انگار درک و شعورشون نسبت به فضا و آدمهای اطرافشون بالاتره. اصلا تا ابد درود بر انسانهای کتابخونی که برای زندگی و طرزفکرشون ارزش قائلن.