من اینطوریم. بیکلامو پلی میکنم و شروع میکنم به نوشتن تمام لایههای بیاهمیت و شلوغ ذهنم. بیوقفه مینویسم و بروز میدم. خوب یا بد، این منم.
بعضی وقتا هم فکر میکنم اینکه بری و به یکی بگی خوبی؟ درحالی که میدونی خوب نیست واقعا احمقانهست. شاید واسه همینه که خیلی وقتا بین من و آدمها فاصله میفته، فقط چون معتقدم تعارفات از سر اجبار و تعاملاتی با گفتوگوهای غیرضروری خیانت به طرف مقابل و عمر و زمان محدود زندگیشه. این کار واقعا از نظرم با اینکار فقط وقت اون آدمو میگیریم درحالی که اون میتونست توی اون زمان، کتاب بخونه، تمرین کنه. نمیدونم، زندگی کنه.
ولی مامان میگه تو زیادی منطقیای. اون میگه بحث کردن با کسایی مثل تو که چیزی جز خشک و سرد بودن و منطق حالیتون نیست و البته، اون دسته ادمایی که فقط تو کف احساسن اشتباهه. مامان میگه هنوز بچهم، هنوز ناقصم. اون اعتقاد داره آدمیزاد گاهی حتی بیدلیل به حرفهای محبتآمیز احتیاج داره. میگه آدم به همین چیزا زندهست، حالا میخواد واقعی باشه و میخواد ساختهی ذهن خود آدم. فک کنم مامان راس میگه. بههرحال حرفای مامان هیچوقت غلط از آب درنیومده.
هنوز کتابای قبلیم نصفهنیمه و نخوندهن پس رفتم جنایت و مکافات رو هم گرفتم تا بر عذابوجدانم اضافه بشه و حس بیکفایتی بیشتری رو دریافت کنم.
من واقعا عاشق آدماییام که کتاب میخونن. آدمایی که خودشون فرق میکنن، مدل حرف زدنشون فرق میکنه، محبت کردنشون فرق میکنه،فکر کردنشون فرق میکنه. این آدمای لعنتی که بیشتر از سنشون میفهمن، خاصن، یه جور دیگه بزرگی رو معنا کردن. انگار بیشتر میفهمن، انگار درک و شعورشون نسبت به فضا و آدمهای اطرافشون بالاتره. اصلا تا ابد درود بر انسانهای کتابخونی که برای زندگی و طرزفکرشون ارزش قائلن.
حالا که بهش فکر میکنم، من هنوز حتی فرصت سوگواری برای عزیزای از دست رفتهم رو هم نداشتم. مامانبزرگ اون کسی بود که بهم یاد میداد چطور بزرگ و محترم باشم، چطور به آدما آسیب نزنم. مامانبزرگ اون آدمی بود که میخواست با وجودم دنیا رو جای بهتری کنم. ماهها از رفتن مامانبزرگ میگذره و من تازه الان به خودم اومدم و دارم فقدانش رو حس میکنم.