eitaa logo
لئو
147 دنبال‌کننده
404 عکس
11 ویدیو
0 فایل
آدم جالبی نیستم، شدیدا پرحرف هستم و بذله‌گو. اینجا خودمم. بدون فکر حرف می‌زنم، ادعایی‌ام ندارم، خود‌برتر‌بینی کجا بوده، اصلا من بد شما خوب. واقعا کی‌ اهمیت میده؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_jiizhc3&btn=26
مشاهده در ایتا
دانلود
من واقعا عاشق آدمایی‌ام که کتاب می‌خونن. آدمایی که خودشون فرق می‌کنن، مدل حرف زدنشون فرق می‌کنه، محبت کردنشون فرق می‌کنه،فکر کردنشون فرق می‌کنه. این آدمای لعنتی که بیشتر از سنشون می‌فهمن، خاصن، یه جور دیگه بزرگی رو معنا کردن. انگار بیشتر می‌فهمن، انگار درک و شعورشون نسبت به فضا و آدم‌های اطرافشون بالاتره. اصلا تا ابد درود بر انسان‌های کتاب‌خونی که برای زندگی و طرزفکرشون ارزش قائلن.
حالا که بهش فکر می‌کنم، من هنوز حتی فرصت سوگواری برای عزیزای از دست رفته‌م رو هم نداشتم. مامان‌بزرگ اون کسی بود که بهم یاد می‌داد چطور بزرگ و محترم باشم، چطور به آدما آسیب نزنم. مامان‌بزرگ اون آدمی بود که می‌خواست با وجودم دنیا رو جای بهتری کنم. ماه‌ها از رفتن مامان‌بزرگ می‌گذره و من تازه الان به خودم اومدم و دارم فقدانش رو حس می‌کنم.
حالا دارم حسش می‌کنم و چه حس تلخی، چه بی‌رنگ و گنگ و سیاه.
من معتقدم اگر هرکدام از این آدم ‌ها روزی فقط یک‌دقیقه به مرگ فکر می‌کردند دنیا جای قابل‌تحمل‌تری می‌شد. همه‌ی ما روزی خواهیم مرد، مشکل دنیا دقیقا اینجاست که آدم گاهی فکر می‌کند جاودانه‌ است. ذات آدم است به‌هرحال. گاهی فانی بودنش را فراموش می‌کند و به‌جرعت می‌توانم بگویم اغلب آفت‌های دنیا در همین فراموشی‌ و غرور آدمیزاد از بودنش شکل می‌گیرد. آدم‌های‌احمق.
خل شدم، زده به سرم، خودمو حرفامو گردن نمی‌گیرم، ولم کن زندگی، ولم کن.
چه داشت بر سرم می‌آمد؟ حرف‌های بی‌ربط می‌زدم و کلمات را به طرز ناجوری به هم وصله‌پینه می‌کردم. خالی شده بودم، از همه‌چیز، از نوشتن، از معنا، از تفکر. اراجیفی به هم می‌بافتم که حتی ارزش لحظه‌ای توقف و نظاره را هم نداشت، دیگر چه برسد به اینکه یک نفر بخواهد بخواند و فیضش را هم ببرد. این ذوق نامرد هم بدجایی کوره شده، همین حالا که ذهنم پر است و دلم پرتر. همین حالا که دربه‌در دنبال یک نخ می‌گردم تا به زندگی وصلم کند. همین حالا باید کور می‌شد و می‌مرد و من بیچاره را با این واژه‌ها و جمله‌بندی‌های خاک‌گرفته‌ و بلااستفاده تنها می‌گذاشت؟ حق محرز و مسلم من نیست که در این شرایط نابسامان سر به بیابان گذاشته، خود را در چاهی بیندازم؟ حق من نیست؟
خسته‌م واقعا. لحظه‌ای سکون و هیچ‌کاری نکردن تو این زندگی لامصب معنی نداره. لحظه‌ای آرامش واقعی درش نیست. ما همیشه داریم یه کاری انجام میدیم. حتی وقتی کاری هم نداریم انجام بدیم توی فکرمون داریم یه سری کارای دیگه رو انجام میدیم. هی بدو، بدو، بدو، که چی؟ که عقب نمونی از فلانی، که یه موقعی جامعه تو رو جز دسته‌ی غیرفعال به حساب نیاره. بابا به خدا درخت ساکنه ولی سود می‌رسونه، تو چی آدمیزاد؟ تویی که داری بی‌هدف و بدون برنامه مثل دیوونه‌ها هی اینور و اونور میدویی تا خسته شی و شب بخوابی و صبحی دوباره و آغازی دوباره بر این چرخه‌ی مضحک چی؟ تو چه سودی داری به خودت و جامعه می‌رسونی؟ اندازه‌ی اون درخت هستی؟ هستی یا نه؟
چقدر حرف می‌زنم، خدا لعنتم کنه.
از آدمای هدفمند واقعا خوشم میاد. اینایی که تلاش می‌کنن و سختی‌ها رو به جون می‌خرن و دلیلی دارن برای زندگی‌کردن و وجود داشتن. با اون عده‌ای که ادعایی ندارن و سعی می‌کنن بی‌طرفانه خودشونو کنار بکشن و فقط آدم باشن هم مشکلی ندارم. ولی واقعا امان از این عده آدما که نه تنها هیچی نیستن، بلکه با یه خودبرتربینی ماورایی توهین کردن به این و اونو زندگی کردن می‌دونن. یا اینایی که سختی نکشیده می‌خوان خودشونو با دروغ مظلوم جلوه بدن و بگن ما خیلی بدبختیم.