یونس میگه گاهی انقدر دنبال معنای عمیق زندگی و خودت میگردی که خود زندگی کردن و سادگیش از دستت درمیره. یونس میگه قرار نیست برای هر احساسی یه فلسفه پیدا کنی، میگه بعضی روزا فقط روز بدی بوده، همین. بعضی وقتا، یه آدم آدم مناسب تو نیست، فقط همین. یونس میگه زندگی رو زیادی جدی میگیرم، آدما رو زیادی جدی میگیرم، اتفاقات رو. ولی یونس که آدم نیست بفهمه، آدم بودن فرق داره. فرق داره د لامصب، فرق داره.
اگه برا دوستم که فردا آزمون داره صلوات نفرستید دعا میکنم خدا تبدیلتون کنه به از این پرندهها که میرن تو دهن تمساح دندوناشو میسابن. یه صلوات فرستادن که دیگه تهدید کردن نداره، شما که خسیس نیستین اصلا. بفرستید برای رضای خدا فوت کنید به سمت این بندهی خدا. اجرتون با خدا. صدقاللهالعلیالعظیم.
آدما وقتی کمحرف میشن خطرناک میشن، من وقتی پرحرف میشم. ذوقهای افراطی. حرفزدنهای بیوقفه. بروز دادن تفکرات کودکانه. سعی بر زندهبودن و زندگیکردن. چنگ زدن به عالم و آدم برای اینکه بگم آهای،سلام، منم هستم. برای کسی مثل من اینها راههای فرار به شمار میان و قضیه اونجایی تاریک میشه که آدم وقتی فرار میکنه که چیزی دنبالش کرده باشه.
دنیا بود دیگه، همهچی سراب بود. شادی، عشق، رسیدن همش سراب بود، زندگی سراب بود. واقعیه غم بود، حسرت بود، اضطراب بود. موندنیه پوچی بود. دنیا بود.
من حتی هرچقدر که سخت بوده، بازم از گذشته گذشتم. اون چیزی که داره منو از بین میبره آیندهایه که مکمل گذشتهست. مشکل اینه که میکوبن تو صورتم اون آشغالهای حقیقتی رو که سالها تلاش کردم دفنشون کنم، فراموششون کنم.