آدما وقتی کمحرف میشن خطرناک میشن، من وقتی پرحرف میشم. ذوقهای افراطی. حرفزدنهای بیوقفه. بروز دادن تفکرات کودکانه. سعی بر زندهبودن و زندگیکردن. چنگ زدن به عالم و آدم برای اینکه بگم آهای،سلام، منم هستم. برای کسی مثل من اینها راههای فرار به شمار میان و قضیه اونجایی تاریک میشه که آدم وقتی فرار میکنه که چیزی دنبالش کرده باشه.
دنیا بود دیگه، همهچی سراب بود. شادی، عشق، رسیدن همش سراب بود، زندگی سراب بود. واقعیه غم بود، حسرت بود، اضطراب بود. موندنیه پوچی بود. دنیا بود.
من حتی هرچقدر که سخت بوده، بازم از گذشته گذشتم. اون چیزی که داره منو از بین میبره آیندهایه که مکمل گذشتهست. مشکل اینه که میکوبن تو صورتم اون آشغالهای حقیقتی رو که سالها تلاش کردم دفنشون کنم، فراموششون کنم.
به یه پوچانگاری محض رسیدم. به یه ناامیدی که دیگه ته نداره، راه برگشتیام ازش نیست. میام خودمو بندازم تو بغل زندگی و بگم اوهوی، بخوای نخوای من هستم، زندم، اینجام. ولی زندگی بدمصب یه جوری میزنه تو دهنم که الان هفتههاست جای انگشتاش رو صورتم مونده.