وماذا ترى عندما تقترب منی؟ موجودی مغموم و شاید کسی که اگر توقفی کنی و در عمق چشمانش بکاوی درمییابی زمانزیادیست که از هم گسسته و این جسم نیمهکاره حاصل استخوانهای لجبازیست که به اجبار روی هم ایستادهاند. و اما مگر نه اینکه غم محرم میکند ما را به هم و مگر نه اینکه باد عشق و عدالت و مهر تا ابدالدهر سازی مخالف با امید خواهد نواخت؟ پس از برای چه ما زنده بودیم و از برای چه بود که سینهخیز بر روی چمنزارهای سیاه دنیا خودمان را میکشیدیم؟ تا به کجا برسیم؟ کدام مقصد؟ کدام نهایت؟ آدمیزاد بهدنبال چه بود این ناخالصروزهای عمرش را؟ اصلا این هستی پوچ، ارزش حمل این حجم هولناک حزن و اندوه بر شانههای ظریف و شکنندهی بشر را داشت؟ اینهمه کوشش کنی از برای حیات و تغییر و آخرش بشود مشت کوبندهی دهر که بر دهانت میزنند؟ واقعا این بود فلسفهی خلقت بشریت؟ راستی این اشرف مخلوقات که میگفتند کجاست؟ چرا پس از پشت ابرهای خیال و حرف بیرون نمیآید؟
دلم آشوبه، آشوب. انگاری که یه سکوت غمزدهی دهشتناک تمام وجودمو به بند کشیده باشه. آزاد نیستم، اسیر کسی هم نیستم، یه حسی شبیه اینکه تنهام و هرچی فریاد میزنم صدام به گوش کسی نمیرسه. دور و برم رو خلأ دربرگرفته و این سکوت و سکون داره توی گوشهام جیغ میکشه. دلم میخواد بشکونم این جمجمهی لعنتی رو مغزمو بکشم بیرون و خالی کنم خودمو از این هجمهی افکار بیسروته ادامهدار. کاش میشد، کاش میشد که بودن رو نبود. کاش حداقل میشد برگشت و حسرتها رو زندگی کرد. کاش تموم میشد این من، کاش، ای کاش.