دلم آشوبه، آشوب. انگاری که یه سکوت غمزدهی دهشتناک تمام وجودمو به بند کشیده باشه. آزاد نیستم، اسیر کسی هم نیستم، یه حسی شبیه اینکه تنهام و هرچی فریاد میزنم صدام به گوش کسی نمیرسه. دور و برم رو خلأ دربرگرفته و این سکوت و سکون داره توی گوشهام جیغ میکشه. دلم میخواد بشکونم این جمجمهی لعنتی رو مغزمو بکشم بیرون و خالی کنم خودمو از این هجمهی افکار بیسروته ادامهدار. کاش میشد، کاش میشد که بودن رو نبود. کاش حداقل میشد برگشت و حسرتها رو زندگی کرد. کاش تموم میشد این من، کاش، ای کاش.