بسمه دیگه خسته شدم. کاش مثلا عاشق میشدم، یا فلج میشدم، یا میمردم، نمیدونم. فقط میدونم که یکنواختی و سکون فعلی زندگیم داره روانیم میکنه و باید یه تحولی اتفاق بیفته و اگرنه دیگه نمیتونم.
میدونی، عاشق نشدم هیچوقت، ولی به ماهیت عشق زیاد فکر کردم، به اینکه واقعا چیه، کیه، اصلا وجود داره یا؟ و عشق شاید تا ابد همون چیزی باشه که حتی منی که خیلی راحت راجب همهچیز اظهار نظر میکنم در برابرش سکوت کنم. شاید چون نه من نه هیچکس دیگه واقعا ندونیم که چیه؟ چه شکلیه؟ از چه جنسیه؟
هرکس از زاویه دید خودش عشق رو بازگو میکنه و عشق شاید یه نسخهی شخصی باشه. شاید برای هرکس یه شکل و رنگ و جنسی داشته باشه. شاید واسه یکی مهربون و زیبا باشه و واسه یکی تلخ و سوزاننده. شاید همونطور که کیارستمی میگه فقط یه سوءتفاهم باشه.
شاید هم چیزیی فراتر از ایناست. شاید باید کوچه به کوچه و شهر به شهر رو دنبالش گشت و شاید هم باید صبر کرد تا روزی که اون ما رو پیدا کنه. شاید یه روزی پیداش کردیم و شاید هم هیچوقت. نمیدونم. شاید عشق همین ندونستنه. همین شک و تردید. همین فکر و خیالی که گاه و بیگاه سراغ آدم میاد.