بچه بودم فکر میکردم بزرگ میشم برای خودم کسی میشم. فکر میکردم خوشگل میشم. فکر میکردم آزادی چیزیه که با بزرگ شدن به دست بیاد. فکر میکردم دیگه مجبور نیستم درس بخونم. فکر میکردم مستقل میشم. فکر میکردم آدما بهم توجه میکنن. خلاصه که با خودم میگفتم، این زندگی که واسه ما چیزی نداره، پس حتما خوشبختی تو بزرگ شدنه. سرم پر بود از رویاهای بچگونه. آره خب، آره. اشتباه نکنیم، درستم شد. زخمایی که وقتی میخوردم زمین از دستم میومد بسته شد. دستای عروسکم که کنده شده بود دوخته شد. ولی، زخمای روحم چی پس؟ چرت میگن بزرگ میشی یادت میره. اتفاقا بزرگ میشی، پررنگتر میشه. بیشتر یادت میاد، اون چاقوی خاطرات عمقیتر فرو میره. چرت میگن آقا، چرت میگن.
میگن صبر داشته باش، تحمل کن، درست میشه. اما نه، وقتی نه نفسهایی که فرو میره ممد حیاته و نه اونا که برمیاد مفرح ذات پس دیگه هیچی درست نمیشه. هیچی درست نمیشه.