مرواریدای توی صدف چشمامو قورت میدم. این هوایی که شکل باد بغض میپیچه تو گلومم تف میکنم. گل تنهایی که سبز شده وسط دلمم، چارهای ندارم، بهش آب میدم. گناه داره بدمش دست این آدما آخه. حالا اینا رو بیخیال، میشینیم خیالات صاف و صوف میچینیم برا آیندهای که نیست و آجراشو کجوکوله میچینیم روی هم که از سرمون رد شه فقط. تلاش میکنیم حتی اگه ته همه تلاشامون غروب شه. ارادهمونو کوه میکنیم ولی دل میبندیم، چون ما کوه نیستیم آدمیم. از کلاغا میترسیم و به پرواز قوها فکر میکنیم. میدونی، چتر خستگی و بیذوقی سایه زده رو زمین آفتابی زندگیمونا، ولی ما ها با یه بیخیال جمعش میکنیم. ما قویایم.
موج سنگینی از ناملایمتیها به سمت ساحل زندگیم میآد و من با لبخند فقط نگاهشون میکنم. زیبایی ماهیهاشونو تحسین میکنم و خودمو میزنم به اون درها که رو به امید باز میشه، ولی این فقط یه سایهست، سایهی درخت امید که خیلی وقته قطع شده و حالا فقط یه خیاله. نمیفهمم چی دارم میگم. میخوام غم رو بین چینهای دامن نوشتن گم کنم ولی مغزم میفهمه که دارم بهش دروغ میگم و با پشت دست میزنه تو دهنم و آره دیگه.