معلم فلسفه گفت آدمها ممکنالوجودند. اگر علتی نباشد در وجود و عدم یکی هستند و برابر. به خودم فکر میکنم، پس این دلیل من کجاست. فلسفهام چیست. هستیام از برای این است که دو روزی پی زجر و نیمروزی هم پی عیاشی بیفتم و بند کفن بسته شود؟ این حرفها به هیچجای من نمیسازد. ذهن پی علت است و جسم بیجان، همین حوالی در جستوجویش سرگردان. این بودن بالاخره یکطوری باید به این رنجها بیرزد. باید باشد، یک جاذبهای برای زندگی. یک کششی برای بودن. من نمیدانم. اینجا همهچیز بوی عدم میدهد. اصلا هستیم که چه. فرقش کجاست. اصلا به قول آقایمهربان، علت کدام سگپدریست؟ پس کو؟ در کدام جهنمدرهای گموگور شده؟
از اون بیرون به درون من نمیشه رسید. نکن، کوشش بیثمر نکن. آب توی هاون نکوب. این دلمرده رو به دادگاه قضاوت نکشون، شرمندهی اشکهاش نشو. جنس این دنیا که من برای خودم ساختم فرق میکنه. دست نمیشه بهش زد. دست نمیشه بهش یافت. فرو میریزه، خراب میشه، آوار میشه، روی سر خودم و تو. حتی خودم هم نمیتونم. باور کن که گم شدم. تو از این جبر چه میدونی. از اون قبر چه میدونی. از سقوط در اوج چه میدونی. از آغوش خاموش بابا، از خونهی بیگرما، از این سرپرسودا. تو بگو، تو از دلتنگی آدمها و این دل ترسوی تنها، چه میدونی؟