از اون بیرون به درون من نمیشه رسید. نکن، کوشش بیثمر نکن. آب توی هاون نکوب. این دلمرده رو به دادگاه قضاوت نکشون، شرمندهی اشکهاش نشو. جنس این دنیا که من برای خودم ساختم فرق میکنه. دست نمیشه بهش زد. دست نمیشه بهش یافت. فرو میریزه، خراب میشه، آوار میشه، روی سر خودم و تو. حتی خودم هم نمیتونم. باور کن که گم شدم. تو از این جبر چه میدونی. از اون قبر چه میدونی. از سقوط در اوج چه میدونی. از آغوش خاموش بابا، از خونهی بیگرما، از این سرپرسودا. تو بگو، تو از دلتنگی آدمها و این دل ترسوی تنها، چه میدونی؟