𝖳𝗐𝗂𝗌𝗍𝖾𝖽 𝗁𝖾𝖺𝗋𝗍𝗌
انسانها از خشونتی که جلوی چشمهاشون اتفاق میافته، اما زیبا بیان میشه حمایت میکنن. میخوان که جنگ بشه، که پسرها تیر بخورن و دخترها فروخته بشن و وطنها، قتلگاه وطنپرستها بشن. اما اگر کسی به انتقام فکر کنه، به خشونت، طوری بهش نگاه میکنن که انگار نحسه.
این آشناست، خیلی آشنا. قوی از دانا شدن ضعیف ترس داره، چون ضعیفی که بدونه، دیگه ضعیف نیست. دلیل انزجار اونها هم همینه؛ دیدن انعکاس ذات کثیفشون توی افکار اون فرد مطرود، ترس از این که اون بفهمه. در طول تاریخ، زنهای جادوگر رو سوزوندن؛ زنهای دانا رو سوزوندن. افراد نحس رو طرد کردن؛ افراد دانا رو طرد کردن. خطراتی که قدرت مطلقشون رو تهدید میکرد از سر راه برداشتن تا بتونن از جهل با خیال راحت استفاده کنن و شکلش رو تغییر بدن. تبدیلش کنن به عشق، به ترس، به فداکاری.
𝖳𝗐𝗂𝗌𝗍𝖾𝖽 𝗁𝖾𝖺𝗋𝗍𝗌
خانوادهی من گفته بود: "چرا باید تعداد قربانیها رو بیشتر اعلام کنن؟ حتی اگر ده نفر هم کشته شده باشن، این باز هم یه فاجعهی وحشتناکه." تلاش برای بیشتر کردن رقم قربانیها توی هر واقعهای (خصوصاً وقایع مربوط به سیاست؛ مثل جنگ و انقلابها و کودتاها.) صرفاً همون تبدیل انسانها به دادهست؛ انگار که هر کسی که وزنههای بیشتری روی کفهی ترازوش داشته باشه برندهست. یادشون میره که "زندگی"هایی که از دست میرن کمیت نیستن. مقدار و یکا و جهت ندارن. زندگیان؛ پارهای از روح پروردگار، امانتی برای دنیای کوچکِ ما.
𝖳𝗐𝗂𝗌𝗍𝖾𝖽 𝗁𝖾𝖺𝗋𝗍𝗌
چرا؟ انگار که فهمیدن این که کس دیگهای هم رنج میکشه، ما رو تسکین میده. مگه نباید برعکس باشه؟ قرار نبود با رنجِ هم دیگه، حتی غمگینتر بشیم؟ پس چرا مچ خودمون رو موقع گشتن دنبال یه زندگیِ فلاکتبارتر از مال خودمون، برای دل سوزوندن برای صاحبش، میگیریم؟ دیدن زندگی رقتانگیز همنوعهامون، باعث میشه زندگی لجن خودمون درست بشه؟! پس چرا؟ چرا؟