موریارتی میخونم چون شاید ویلیام ایدهی جالبی برای کنار اومدن با این احساسات داشته باشه. (پرت کردن خودش)
دیگه نه حوصلهی سر بحث باهات رو باز کردنو دارم، نه حوصلهی خاطره تعریف کردن رو دارم، نه حوصلهی سنگ صبورت بودنُ دارم، نه حوصلهی نصبحت کردنت. نه میتونم بهت مشاوره بدم، نه میتونم کمکت کنم، نه میتونم بگم که از چی ناراحتم. دیگه کشش تلاش رو ندارم. دیگه نمیتونم یادآوری کنم. دیگه نمیتونم نشون بدم. اشکام خستهم کردن. معذرتخواهی پدرم رو درآورده. روضهی رضوان خوندن کاری کرده به نفس نفس بیفتم. راهی برام نمونده. دیگه خستهم.