هدایت شده از موشافند وطنپرست
امیدوارم توی سال بعدی همتون به قدری پولدار بشید که برید توی بلک لیست من و داداشام
هدایت شده از i'm a loser
گویی بهار بوی تو را میدهد . عطر گل و سبزه مرا مست میکنند و صدای خنده در گوشم طنین میاندازد و زیبایی گلها مرا مجذوب خود ساختهاند . گویی تو برایم همان باران بهاری هستی که بر سرم میبارد . به قول بعضیها ، پر از رحمت . پر از حس تازگی و طراوت ، مثل بادی که نیمه شب از میان پنجره پردهها را به رقص درمیآورد و همراه با قطرات باران بر صورتم سیلی میزنند . حال که بهار در چند قدمی من ایستاده قلبم سرشار از تازگیست . در کنارم حست میکنم که نشستهای و لبخندی بزرگ و دلنشینی بر لب داری . بگو که همینطور است . میشود بگویی که بهار برایت خوشایند است ؟ بگو که تو هم بوی ماهی گلیِ درونِ تنگ را در وسط سفرهی هفتسین حس میکنی . تو هم شفافیتِ آینه و آبِ زلال را میبینی ؟ به من بگو که شمعهای کنار سفره دلت را روشن کردند ؟ اگر هیچکدام از اینها اتفاق نمیافتد مشکلی نیست . چشمانت را ببند و آرزو کن ، و بگزار آرزویت به دست آن بالاییها برسد . بعد از آن ، چشمانت را باز کن و من را روبهروی خودت ببین که بر چهرهات لبخند میزنم . من بهارم . بهارتر از آنچه که در ذهنت میاندیشی . به من اجازه بده روحت را تصاحب کنم و تازه نگه دارم . اجازه میدهی بر گرمای تابستان غلبه کنم تا آتش نگیری ؟ یا که در سرمای زمستان فنجان چایی مهمان قلب کوچکت بکنم تا گرم شوی ؟ بگزار بهارت باشم . بارانی شوم تا غم های دلت را بشوید . باد سحرگاهی باشم که بر صورتت مینشیند و نوازشت میکند ، یا گلهایی باشم که در اوایل بهار میرویند . ( بگو که در چشمت به اندازهی آن گلها زیبا هستم ، حتی اگر دروغ باشد ) . خلاصه بگویم گر چرخش ماهی قرمز به دور تنگ خنده بر لبت نیاورد غم را بر دلت راه نده . یا اگر گلها آنقدر زیبا نبودند که لبخند بزنی اخم نکن . غنچههایشان را بنگر که کوچکترها همیشه دلنشینند . گر شفافیت آینه را ندیدی آن را تمیز و عاری از گرد و غبار کن . و درنهایت گر شمعهای کنار آینه دلت را روشن نکردند به دنبال چوب کبریتی باش تا روشنش کنی . بدان در هر تاریکی نوری نهفته و در هر روشنایی درهایی که پشت آن تاریکی است . درها را باز نکن و به دنبال روشنایی باش . اگر در سیاهی فرو رفتی به عظمتش چشم ندوز و به سمت همان نورِهرچند کم بدو . و اگر در روشنایی هستی به پشت در اهمیتی نده . حتی اگر به نظرت تاریکی آنقدر زیاد نباشد . تاریکی ، همان تاریکی است . غالب است . تو را در بر میگیرد و بیرون آمدن از آن دشوار است . اما غیر ممکن نیست .
در نهایت از همین نقطهی دور میبوسمت عزیزکم . خودت را با ارزش بدان چرا که تو گنج گرانبهای این دنیایی . بمان . در کنارم ، در قلبم و در زندگیام . بمان تا آخرین بهار از راه برسد . و بمان تا وقتی که خورشید دیگر در آسمان نباشد . سال نو مبارک شکوفهی من .