با گاردین زیاد صحبت نکردم، ولی از همینم میتونم بگم که واقعا شخصیت خاصی داره؛ مثل نقاشیهاش. ترکیب یونیکی از مدرنیته و نوستالژیک بودنه و صحبت کردن باهاش جالبه. هم خوب حرف میزنه و هم خوب گوش میکنه. در کل از آدماییه که واقعا دوست دارم باهاشون بیشتر وقت بگذرونم و آشنا بشم.
نجلا واقعا زیباست. اندوهش زیباست، شادیش، عشقش، همهچیز درموردش زیباست. در بدترین شرایطش هم قلب لاجوردیش خودش رو به بهترین نحو نشون میده. امیدوارم یه روز ارزش خودش رو پیدا کنه، مجسمهی سنگی فرشتهی خودش رو، همونطور که من "عطوفت" رو توی وجودش پیدا کردم.
آهین هم به نظرم از اون آدماییه که وقت گذروندن باهاشون کیف میده. کارشو بلده و با این که گاها گیج میشه، اما واقعا سعی میکنه راه خودش رو پیدا کنه. دیدن این که تلاش میکنه و این تلاشها و سختیها باعث تغییر ذاتش نمیشن، برام مایهی افتخاره.
فدک آدمیه که در نگاه اول با خودت میگی "این واقعا جالبه، باید باهاش دوست بشم!" و در طی مسیر، به چیزهای خیلی زیادی درموردش پی میبری. اولین چیزی که من فهمیدم و دیدم، پتانسیلهاش بودن. اون واقعا میتونه ازشون استفاده کنه و بدرخشه، کافیه که بخواد و بدونه که خودش، برای خودش کافیه. برای مشخص کردن هدف خودش، پیدا کردن و ساختن راهش و رسیدن به هدف.
یگانه در تلاشه؛ تلاش برای یافتن خودش، خلق و خالق. عزم و ارادهی قابل تحسینی داره و این موضوع که تحت تاثیر این آدمگریزی که اخیرا جامعه رو فراگرفته نیست، متفاوتش میکنه. تاثیرات احساسات لحظهایش روی تصمیمات و رفتارهاش زیادن، اما این همیشه نکتهی بدی نیست. من واقعا عزمش رو دوست دارم.
مارنی یه آدم خوشسلیقه و مهربونه که تلاشش رو برای افرادی که براش مهم باشن میکنه. اهل رفتارهای یهویی و خوشحالکنندهست. رد و بدل کردن خاطره با مارنی واقعا یکی از سرگرمیهای موردعلاقهم بوده و هست. اکثر اوقات آرزو میکنم کاش میشد مثل قبلا بیشتر حرف بزنیم و حتی نمیدونم چرا نمیشه.
𝖳𝗐𝗂𝗌𝗍𝖾𝖽 𝗁𝖾𝖺𝗋𝗍𝗌
سوزان، شاید پیچیدهترین گزینهست. من قطعا به عنوان آدمی که میدونه چطوری باید از پتانسیلهای خودش اس
امیدوارم مرد پنجاه سالهی امشب یه دست و یه پاش قطع بشه و بهجاش تو یه ماگ از قهوهی تموم نشدنی گیرت بیاد، حالا برام بفرستش
𝖳𝗐𝗂𝗌𝗍𝖾𝖽 𝗁𝖾𝖺𝗋𝗍𝗌
با گاردین زیاد صحبت نکردم، ولی از همینم میتونم بگم که واقعا شخصیت خاصی داره؛ مثل نقاشیهاش. ترکیب ی
گاردین به فدای هر دوازده جفت دنده ات که قلب نازنینت رو نگه داشتن
خب ضحی من میرم بالا تو با آسانسور بیا
-وایسا طبقه پنجی-
من درحال دویدن
ضحی که در آسانسورو باز میکنه ،
منی که کنار در مثل این پسرایی که دوست دخترشون تو کلاب ولشون کرده نشیتن پشت در خونه دوستشون تا برگرده :