وسطای این بودم که با خودم بگم "عه، مُردی که دخترک ۲۳۸۳ خط کُدی!" که یهو خروس همسایه صداش در اومد. دوباره. از دیشب تا حالا حواسم بهش بود، هر بار. تایمینگ خروسه حدود هفت، هشت دقیقه عقب-جلو داشت.
سومین لایهی پتو رو هم کشیدم روی خودم. باد کولر به طرز مزخرفی سرد بود و هیچ کدوم از اون دوتا آزمایش الهیم هم دیشب پیشم نخوابیده بودن تا نفسهاشون رو بشمارم، بلکه خوابم ببره.
نمیدونم تهش چی شد که بلند شدم، اما از خودم بابت ناجیِ خودم بودن ممنونم.
وقتی رسیدم به حیاط، دستمو تا آرنج بردم تو حوضِ زیر درخت انار. بعد دوباره پا شدم رفتم یه طرف دیگه. من درست نمیدیدم یا درختی که از شونههای برج میلاد برای چیدن توتهاش بالا میرفتم، دیگه میوه نداشت؟ حتی رفتم به حیاط پشتی تا گوسفندا رو ببینم، بماند که یکیشون وقتی رفتم نزدیک در یه جوری روی دوتا پاش بلند شد که به این نتیجه رسیدم که این بنده خدا باید استاد رخش بوده باشه یا همچین چیزی.
چای دم کردم، توی همون فلاسک نارنجی رنگپریدهی قدیمی. یه بار دیگه صدای خروس اومد. با فلاسک نشستم یه گوشه، آسمون رو تماشا کردم.
وقتی اسمم رو صدا زد، وقتی که میگفتن مرز بین رویاها و واقعیت باریک میشه، به "رویاها" نه، به آرزوهام فکر کردم.
میخواستم چنگ و سل و پیانو و فلوت چینی و ویولن و سنتور یاد بگیرم. میخواستم تمام داستانها و اشعار نوشتهشده رو بخونم و با تمام انسانها صحبت کنم. میخواستم بنویسم و خلق کنم؛ نوشته، موسیقی، شعر، جهان. میخواستم شمشیربازی و تیراندازی یاد بگیرم و به همهی زبانهای جهان صحبت کنم. میخواستم قاضی عادلی باشم و وکیل قابلی. میخواستم توی یه دانشگاه فلسفه درس بدم، یا اقتصاد. میخواستم بازیگر تئاتر باشم، میخواستم توی یه سازمان زیرزمینی که پنج تا ساختمونِ ۱۹۸۱۷۱۷۱ متر بالای زمین داره، یه تازهوارد شونزدهسالهی احمق باشم. میخواستم عزیزهایی که از دست دادم رو برگردونم، و عزیزهایی که عزیزهایی از دستشون دادن رو. میخواستم دنیا رو نجات بدم. وقت میشه، نه؟ وقت دارم؛ به اندازهی تمام بارهایی که آسمون قراره دوباره صدام بزنه.
الانم با فلاسکم نشستم تو حیاط پشتی، "قلب فاشگو" میخونم. نتیجه این که کتاب خوندن کنار گوسفندا بهتر از نشستن زیر کولریه که گاوا ساختنش.