چیزی درونم میسوزه که هربار فکر میکنم خاکستر شده.
"بمون، دنیا بهت نیاز داره." نمیدونم این کلمات قراره چند وقت دیگه اثر داشته باشن.
نیازی ندارم بغلم کنی. نیازی ندارم منُ ببوسی. پول تو هیچچیز رو درست نمیکنه، نه وقتی که من حتی حق زندگی ندارم.
وقتی بهتون نگاه میکنم یک چیز رو مطمئنم؛ هیچ رحمی توی وجودم باقی نمونده. هیچکدومتون جلوی من رو نمیگیرید. هیچکس انجامی نمیده.
هیچکس، بجز خدایی که آسمونش هم مثل قلبِ من طوفان بود. خدای من کسی بود که وقتی صورتم خیس از اشک بود، نوازش باد رو بهم هدیه داد.
حالا بهم بگو؛ چه حسی داره، دونستنِ اینکه توی چشم تنها پناهت، تو یه گناهکاری؟