هیچوقت دختری رو که حس شیشم قوی داره، بیشتر از سنش میفهمه و زیاد فکر میکنه رو دور نزن.
سالها، ماه ها، روزها، ساعات، دقایق و حتی ثانیه ها میگذرد و من بیشتر به این پی میبرم که زنده ماندن هیچ سودی ندارد!.
دخترک غمگین اینبار به معنای واقعی کم آورده بود.. با قرص هایی که در شب تولدش خورده بود، بعید بود امشب را به پایان رسانده و پیرهن صبح را از از روی چوب لباسی زندگی بردارد و به تن کند.. .
در آن شب بی وقفه حرفهای مانده در دلش بر روی گونه هایش سرازیر میشد، در نهایت با رسیدن به چونه هایش به دار کشیده میشدند و میوفتادند بر روی زمین.
دخترک بی آنکه خداحافظی کند گلبرگ های هدیه گرفته از معشوقه اش را به آغوش کشید و سر بر بالین پنجره نهاد.
باران گونه هایش را بوسید و در همان جا.. جان سپرد به دست روزگار...