چون وقتی حتی دیروز خیلی یهویی صحبت از گذشتهم شد و خیلی یهویی من گفتم که آره دیگه سال بعد اینجا نیستم
خودم بغضم گرفت
چون واقعا نمیدونم چرا باید لحظه آخری خودم رو وابسته بقیه و بقیه رو وابسته خودم کنم
هی گفت نرو و من جوابی نداشتم
بغلش کردم و جوابی نداشتم
درواقع هیچ کاری از دستمون برنمیاد.
فقط به گول زدن خودمون ادامه میدیم و به روزها التماس میکنیم که نگذره
هدایت شده از نور و سایه
همیشه فکر میکردم بعد تو هیچوقت دوباره اون احساسات رو تجربه نمیکنم
و خیلی خوشحالم که هیچوقت شکسته شد