فقط به گول زدن خودمون ادامه میدیم و به روزها التماس میکنیم که نگذره
هدایت شده از نور و سایه
همیشه فکر میکردم بعد تو هیچوقت دوباره اون احساسات رو تجربه نمیکنم
و خیلی خوشحالم که هیچوقت شکسته شد
صبح مدرسه که بودیم برف اومد
بچها زنگ دوم رفتن حیاط و برف بازی کردن
رو موهامون برف نشست، یخ زدیم و خندیدیم
تو هوای ابری و سرد همدیگه رو بغل کردیم
همه چیز خیلی عادی و عمیق بود
سرکلاس از لابهلای پنجره برف رو نگاه میکردیم و ذوق میکردیم
حرف زدیم و خندیدم، کنار هم خندیدم و برای چیز های کوچیک شاد شدیم