خستگی تو تنم موند
ناامیدی هشیار ترم کرد
اشک هام داغه و صورتم رو میسوزونه
کتاب رو باز میکنم و فقط یک کلمه رو نگاه میکنم."وجه تاریک نبوغ"
از این کلمه به کلمه بعدی و هی بعدی و بعدی میرم و نمیفهمم چی دارم میخونم
حالا تو این بار برام بگو ایمانم رو چطور حفظ کنم؟
تردید میکنم
برای قدم برداشتن تردید میکنم و زمان علاقه خاصی به تحدید کردنم داره
تردید میکنم به چشم هاش نگاه کنم که نکنه غصه هاش چند برابر شده باشه تا الان
تردید میکنم و حرفی نمیزنم تا کسی نرنجه و خودم از درون هزاران بار میرنجم