eitaa logo
تکه‌هایی‌‌‌از‌‌یک‌‌منسجم
86 دنبال‌کننده
469 عکس
79 ویدیو
4 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
خیال نباف و از اون بیرون نترس. سخت نیست. تا وقتی که سختش نکنی سخت نیست.
برای این زندگی ای که دارم یه نفرتی زیر پوستم هست که بیشتر باعث میشه دچار استیصال شم.
از روزت برامون بگو _درگیر یکسری احساسات و حقایق مسخره زندگی ام(خیلی جدی تر از قبل) و پر از حس بدم بد به معنای واقعی تو یکسری مفاهیم مثل دوستی/عشق/نیاز/زندگی/امنیت/مرگ/تجربه/روابط/آینده/جوونی/انتخاب/صداقت خیلی گیجم و دائماً راجبشون فکر کردم
یه سوال خیلی جدی وقتی حس میکنید مردن بهترین راه هست و... چی میشه که دوباره برمیگردید؟ منظورم اینه چطور هم زنده اید و هم زندگی میکنید؟
فکر کنم امید چیزیه که باعث میشه سعی کنم زندگی کنم _به‌نظرت امید وجه تاریک هم داره؟
به عنوان یه آدم کاری که باید بکنم همین زندگی کردنه. شاید این کارو نکنم ولی خب تلاش میکنم _نمیدونم خیلی موافق نیستم
نمی دونم شاید وجه تاریک هم داشته باشه؟ میخوای بیشتر راجبش حرف بزنی؟ _آخه اگه بیشتر راجبش حرف بزنم چیزی تغییر میکنه؟
میدونی منم خیلی گیجم. دست و پا میزنم و احساس میکنم هیچ ثباتی ندارم. ولی زندگی هم همینطوریه. از یکی شنیدم زندگی بخاطر این سخت نیست که همش تلخه، بخاطر این سخته که تلخ و شیرین رو با هم بهت میده و نمیذاره عادت کنی. ولی راستش الان همین که دیگه دندونم درد نمیکنه و بخاطرش از خواب بیدار نمیشم باعث میشه بخوام زندگی کنم و چیزای کوچیکی که قبلا دوست داشتم دوباره لذت ببرم چیزای خیلی ساده ای مثل یه لیوان چایی یا نوری که از پنجره روی دستم میفته و احساس کردن باد _دقیقا همینه :) منم از جزئیات لذت می‌برم اما گاهی برای یه مدت "نشدن" های زندگی بیشتر به چشم میاد تا شدن ها. این عجز ، عجز حتی تو زندگی خودمون و تو انتخاب ها و احساسات خودمون باعث میشه جزئیات برام کم رنگ شه.
دردش رو میفهمم. شاید اگه یه چیزی (یه چیز خیلی کوچیک) پیدا کنیم که تحت اراده‌ی خودمون باشه و روی اون تمرکز کنیم اوضاع راحت تر شه. یعنی امیدوارم، میدونی؟ و هی به خودم یادآوری میکنم که زندگی هیچوقت نمی‌ذاره حتی به تلخی عادت کنیم _تو دنیایی که هیچ ثباتی نداره ما باید ثبات رو پیدا کنیم و نگهش داریم. امیدوارم دقیقا همین امشب این تلخی ها تموم شه چون اگه فردا هم باشه من دیگه عادت میکنم و اون وقت میونه من و زندگی دیگه بد میشه.
وقتی تنها میشم نشخوار فکریم اوج میگیره و خودم رو سرزنش می‌کنم. با خودم آروم تکرار می‌کنم؛ اشکالی نداره که الان از همه دوری و همه دوستات رو از دست دادی. اشکالی نداره که دوستی های چند ساله حالا حتی به یه احوال پرسی هم ختم نمیشه و نزدیکت نمیشن. اشکالی نداره. بالاخره همه زندگی خودشون رو دارن و تو با آدم های بیشتری آشنا میشی. آدم های بهتر. الان خیلی چیز ها دست نیافتنی به نظر میرسه ولی بزار بهت بگم که تلاش هات رو ماهیچه این افکار بیهوده نکن. همون چیز هایی که تو رویا میدونی یه روزی میرسه که میشه لمسش کرد. رهاش کن بره هرچی مهربونی و لطف دیدی و خودت رو شرمنده وار بهش وصل کردی و روی زمین کشیده میشی. رها کن این همه خاطراتی که تو رو به هیچ جوابی نمیرسونه و فقط گمراه ترت میکنه. به اینکه میخوای کی باشی و چجور آدمی باشی فکر کن و انقدر برای خودت هزارتو نساز. سخت نگیر. آروم مشت دست‌هات رو باز کن و بزار اون چیزی که باید بره، بره. دست‌هات رو خسته نکن.