دردش رو میفهمم. شاید اگه یه چیزی (یه چیز خیلی کوچیک) پیدا کنیم که تحت ارادهی خودمون باشه و روی اون تمرکز کنیم اوضاع راحت تر شه. یعنی امیدوارم، میدونی؟ و هی به خودم یادآوری میکنم که زندگی هیچوقت نمیذاره حتی به تلخی عادت کنیم
_تو دنیایی که هیچ ثباتی نداره ما باید ثبات رو پیدا کنیم و نگهش داریم.
امیدوارم دقیقا همین امشب این تلخی ها تموم شه چون اگه فردا هم باشه من دیگه عادت میکنم و اون وقت میونه من و زندگی دیگه بد میشه.
هدایت شده از تکههاییازیکمنسجم
وقتی تنها میشم نشخوار فکریم اوج میگیره و خودم رو سرزنش میکنم. با خودم آروم تکرار میکنم؛ اشکالی نداره که الان از همه دوری و همه دوستات رو از دست دادی. اشکالی نداره که دوستی های چند ساله حالا حتی به یه احوال پرسی هم ختم نمیشه و نزدیکت نمیشن. اشکالی نداره. بالاخره همه زندگی خودشون رو دارن و تو با آدم های بیشتری آشنا میشی. آدم های بهتر.
الان خیلی چیز ها دست نیافتنی به نظر میرسه ولی بزار بهت بگم که تلاش هات رو ماهیچه این افکار بیهوده نکن. همون چیز هایی که تو رویا میدونی یه روزی میرسه که میشه لمسش کرد.
رهاش کن بره هرچی مهربونی و لطف دیدی و خودت رو شرمنده وار بهش وصل کردی و روی زمین کشیده میشی. رها کن این همه خاطراتی که تو رو به هیچ جوابی نمیرسونه و فقط گمراه ترت میکنه.
به اینکه میخوای کی باشی و چجور آدمی باشی فکر کن و انقدر برای خودت هزارتو نساز. سخت نگیر. آروم مشت دستهات رو باز کن و بزار اون چیزی که باید بره، بره. دستهات رو خسته نکن.
من از روابط و احتیاط های انسانی دیگه خسته شدم. یعنی چی که ادا میایم و یه رابطه قشنگ و ناز رو تموم میکنیم فقط چون حس میکنیم درستش اینه که این اتفاق بیوفته. یا مثلا یعنی چی که احساسات واقعی مون رو بهم نمیگیم فقط چون زیاد جالب نیست یه آدم عاقل و بالغ بدون هیچ اطمینانی اینکارو کنه. میخواید بگید شما خسته نشدید از این همه پایان ها و شروع های زیاد و بی معنا؟
عاشق وقت هاییم که با مهدییار آهنگ میخونیم و برعکس میشیم و ستاره های آسمون رو نگاه میکنیم
The Marías111_-_no_one_noticed_-_the_marias_320.mp3
زمان:
حجم:
9.6M
Hold me, console me and then I'll leave without a trace
یه غریبه با چهره آشنا دیدم. باهاش هم بازی و هم صحبت شدم و فکر کنم به خاطر شدت خوشی نوستالژی بود که احساس سوزشی تو گلوم داشتم و هروقت که میخندیدم حس میکردم یکم دیگه این خنده ادامه پیدا کنه تبدیل به گریه میشه و همونجا تمومش میکردم. حس خیلی عجیبی داره. نمیدونم دلم برای این صمیمیت و زندگی گذشته ام تنگ شده یا دلتنگ خوشی واقعی بودم. شاید هم دلم برای اون آشنای دور تنگ شده.