هردفعه خیال میکنم که این بار پذیرفتم و حالا میتونم حرکت کنم. اما یک لحظه بعد متوجه میشم که هنوز چیزی در درونم تغییر نکرده. هنوز من همون آدم رنجور و کم طاقتم. هنوز هم درماندگی خودم رو حس میکنم. هنوز هم.
هدایت شده از تکههاییازیکمنسجم
هر روز بیشتر از قبل میفهمم ۲۱۲۵ دقیقا چی بود
فقط کاش میومدی و دستام رو میگرفتی و بهم ثابت میکردی که دنیا اونجوری که فکر میکنم تیره و تاریک و ناامید کننده نیست.
حس میکنم تو یه سیاهچاله زمانی زندگی میکنم. همش یه جمله تکرار میشه. همش یک صحنه جلوی چشمامه. همش یک نفر تو ذهنمه. همش یه خاطره تو سرمه. همش یه اتفاق داره میوفته. همه چیز رو دور تکراره. همه ی اشتباه ها همه ی تصمیم ها همه چیز.
همیشه تو سرم سواله اگه اون کسی که اولین تلاش و آخرین تلاشش رو برای این روابط میذاره من نباشم چی میشه؟ اصلا داستانی شروع میشه؟