๑ ָ࣪ νιѕιση вℓυє🪼⊹
نگاهمبهانعکاسخودمدرشیشههایرنگیافتاد، اینمنبودم؟..🚮
حالاباچشمانیگودرفتهوصورتیرنگپریده
همچوجنازهایکهدیگرخوندررگهآیش
نیست!
آهصدایمادردرگوشمزنگمیزندکهمثلهمیشهمیگوید:
صافبشینوقوزنکن،شبیهپیرزنهاییا!
حالاکهدقتمیکنممیبینمراستمیگفت،منمانندیکپیرزنخمشدهراهمیروموایناصلاقابلتوجیه نیست.
موهایمبلندترشده،هرزگاهیفکرکوتاهکردنشمثلخورهبهجونممیافتد
امااجازهیپیشرویبهآنرانمیدم..
شایدچونتنهاچیزقشنگباقیماندهبرایم همیناست?
تغییرهارامیبینمچهدرظاهرموچهدرباطنم.
زمانچقدرزودمیتواندیکبارههمهچیزراتغییربدهدیاشایدبهترهمهچیزراداغونکند؟
نمیدانم..امااینیکهمنمیبینمخودمنیستم!
تاکنونهرگزانقدرپژمردهوگرفتهنبودم
واحساسمیکنمفقطخودممیتوانمخود
راازاینمنجلابتاریکبیرونکشیدهودوبارهبهزندگیواقعیایرویآورم..
منِگمشدهراپیداکنیدوپسبدهید،شایدهمینجامیانبرفهاباشد
شایدهمتویخاطرهایماندهودررویآنبستهشدهاست!
همهچیزخستهکنندهترشده🥀