eitaa logo
کانال شهدایی معبر 🥀
1.3هزار دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
2.2هزار ویدیو
60 فایل
☺️دوست داری شهدا رو #بشناسی❓ 🎙 #روایتگری_شهدا حال دلت رو خوب می‌کنه❓ آماده‌ای توی #مسابقه‌ شرکت کنی و جایزه ببری🏆 🌱علاوه‌براین در کانال #معبر همیشه #زائر_شهدا باشید🥀 مدیر کانال حاج آقا آزاده @said70 خادم کانال: @admin_mabar14
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دیدار فرصتی برای عهد بستن با شهدا😍 💠 دیدار هفتگی دانشجویان با خانواده معظم شهدا. 👤 به روایتگری: حاج سعید ازاده 🎙 با نفس گرم: کربلایی امیر هنرور ، کربلایی سید رسول عسکری 📆 زمان: سه شنبه، ۱۸ آذر ماه 1404 میعادگاه: شاهچراغ این هفته هم منتظر حضور گرم شما هستیم😍 جهت هماهنگی آدرس: 09220151202 🚨حرکت سرویس ها از دانشگاه شیراز راس ساعت 18:30 🚨شرکت برای عموم آزاد است. برادران: میدان اصلی دانشگاه(ایستگاه دانشکده حقوق) خواهران: روبه روی معاونت دانشجویی 💠 مجمع یادواره شهدای دانشجویان دانشگاه شیراز 💠 کانون مقاوت دانشگاه شیراز https://zil.ink/shohada_shirazu
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 شرط شهید شدن از نگاه شهید بیضایی... شرطی مهم که حاج‌قاسم نیز آن را تایید کرد 🔸 ۱۸ آذر؛ سالروز تولد محمودرضا بیضایی مبارک‌باد ‌‌‌‌____________________ 🇮🇷 ما شهدا را مستند روایت می‌کنیم: @khakriz1_ir ●واژه‌یاب:
سلام دوستان👋 امشب مهمان آیت الله شیخ احمد مجتهدی تهرانی و شهید عبدالمجید امیدی هستیم☘🌷
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چند نکته زیبا از آیت الله احمد مجتهدی تهرانی برای آشنایی با حاج آقا مجتهدی تهرانی مستند شمیم باران را ملاحظه بفرمایید لینک مستند شمیم باران👇👇👇 https://www.aparat.com/v/xgzo275
🌸ش.هیدی که هرگز بازنگشت… 🌺ش.هید جاویدالاثر رشید اسلام عبدالمجید امیدی در اسفندماه سال ۱۳۴۳ در شهر ایلام دیده به جهان گشود. و در فضای خانواده ای مذهبی پرورش یافت‌ 🌻پس از سپری نمودن ابتدایی و راهنمایی راهی هنرستان شد ورود به هنرستان مقارن با اوج گیری نهضت اسلامی در سال ۵۷ بود مجید در این دوران ، شور و شوق خود به روحانیت و انقلاب را با شرکت در نمازهای جماعت و راهپیمایی ها و نبردهای خیابانی با مزدوران ستمشاهی به تصویر کشید. 🌹با پیروزی انقلاب اسلامی، به دفاع از خط ولایت و آرمانهای ش.هید مظلوم بهشتی برخاست و دوشادوش برادران حزب اللهی و با همیاری و همفکری با آنان نسبت به مشورت مبنی بر تأسیس اتحادیه انجمنهای اسلامی دانش آموزان و عضویت در آن و همچنین در محل تحصیل با عضویت در انجمن اسلامی در واحدهای تشکیلات و آموزش به مبارزه علیه التقاط فکری و ابتذال فرهنگی سایر جریانات فکری منحط پرداخت. 🌹با شروع جنگ تحمیلی ش.هید مجید که هنوز نوجوانی بیش نبود لباس مقدس بسیجی بر تن کرد و در عملیات فتح المبین شرکت کرد و در دفاع از مرزهای میهن اسلامی برخاست. 🌼همنشینی با علما، شرکت در مراسم ایام ا... ، تشویق و ترغیب جوانان به شرکت در حماسه مقدس ، زیارت عتبات عالیه و ... از ویژگیهای این ش.هید بزرگوار بود. او همواره نسبت به دشمنان داخلی هشدار می داد و در ایام حضور در پشت جبهه به روشنفکری قشر جوان می پرداخت. 🌺وی در سال ۶۲ به جرگه سبزپوشان س.پ.اه پیوست و با عضویت در این نهاد انقلابی در مسئولیتهای زیادی انجام وظیفه نمود. عشق به جبهه وی را بر آن داشت تا بیشترین وقت خود را در جبهه صرف کند. و همین امر موجب شد که در لشکر حضرت امیرالمومنین (ع) مستقر شود. 🌻او که در نوجوانی در آتش ش.هادت می سوخت، سرانجام در منطقه میمک در عملیات عاشورا در ماه محرم در عمق خاک دشمن به آرزوی دیرینه خود نایل آمد و پس از نه روز مقاومت در حلقه محاصره دشمن بعثی ، ش.هادت این گمشده خود را اولین روز از آبان ماه ۱۳۶۳ در آغوش گرفت و جسد مطهرش به خیل جاویدالاثران انقلاب پیوست.
🌷نحوه ش.هادت: 🌹ش.هید «عبدالمجید امیدی» مهرماه سال ۶۳ در منطقه میمک با بچه‌های تیپ نبی اکرم(ص) کرمانشاه وارد عمل شد. 🌻سنگرهای فتح شده و پشت سرگذاشته شده هنوز کاملاً پاکسازی نشده بود. تک دشمن موجب شد که عبدالمجید و دیگر دوستانش در بخشی از نیزارهای محصور در ارتفاعات میمک خود را در محاصره دشمن بعثی ببینند. 🌺محاصره طول کشیده بود. رزمنده‌ها در کانالی محصور در نیزارها با مرگ دست و پنجه نرم می‌کردند. تماس با بی‌سیم به صورتی خاص، استفاده از آب و غذای بعثی‌ها، به صورتی پنهانی، آن هم در حالی که زخمی‌ها برای اینکه صدای ضجه‌شان درنیاید، چفیه‌هایشان را به دندان گرفته بودند، جزء سخت‌ترین و دردناک‌ترین ساعات روزهای پایانی حیات خاکی عبدالمجید بود. 🌼روز هفتم محاصره، چهار نفر از رزمنده‌ها تصمیم به گذشتن شبانه از سنگرهای دشمن و عبور از میادین برای نجات خود و نجات محاصره شدگان می‌گیرند. آنها رفتند اما بعد از رفتن‌شان ارتباط کاملاً مسدود شد و نتوانستند به نجات این رزمنده‌ها بیایند. 🥀همین روزهای پاییزی بود و ۹ روز از محاصره می‌گذشت، بعثی‌ها پس از تثبیت موقعیت خود، مشغول پاکسازی و آتش زدن نیزارها می‌شوند.🥹 🌿«سیدمحمد میرمعینی» که از آزاده‌های این محاصره است، آخرین لحظه‌ها را این گونه روایت می‌کند: صبح روز اول آبان ۱۳۶۳ در شیار «نی خزر» منطقه میمک، به همراه عبدالمجید امیدی و ۶ تن از همرزمان مجروح، تشنه و گرسنه با بعثی‌ها درگیر شدیم؛ مجید از ناحیه شکم به شدت آسیب دید. دل و روده‌اش را جمع کرد و به داخل لباس‌‌اش ‌گذاشت؛😭 فشنگی برای جنگیدن باقی نمانده بود؛ آنجا اسارت عین آزادگی بود؛ آزاده شده بودیم. 🌺افسر بعثی بالای سر بچه‌ها می‌آمد و توهین می‌کرد؛ بالای سر عبدالمجید که رسید، محاسنش‌ را دسته‌دسته می‌کشید؛ صدای کنده شدن محاسن او و سرازیر شدن خون، اشک را از چشم‌های بچه‌ها جاری کرد😭 اما عبدالمجید ‌گفت: «حسرت یک آخ را بر دل این نامردان می‌گذارم» 🍀سپس بعثی‌ها بدن مجروح و خونین رزمنده‌ها را با طناب به قاطر بستند و روی زمین کشیدند؛😱 دیگر توانی نمانده بود. 🌼بعد از مدتی به دستور افسر بعثی رزمنده‌ها را روی زمین نشاندند؛ دستور تیرباران صادر شد؛ هر کدام از بچه‌ها ۷ ـ ۸ تا تیر ‌خوردند، به زمین ‌افتادند.🤯 ☘️محوطه پر از خون شده بود 🥺و یک سرباز عراقی گوشه مقر برای مظلومیت بچه‌ها زار زار گریه می‌کرد؛ افسر بعثی نوبت به نوبت به سر بچه‌ها تیر خلاص می‌زد و صدای ترکیدن و متلاشی شدن سرها به گوش می‌رسید.😫 🌷۶ نفر از بچه‌ها به ش.هادت رسیدند، بنده برای تیر خوردن نفر هفتم بودم؛ دستم را روی سر ‌گذاشتم و گلوله به مچ دستم اصابت ‌کرد؛ نفر هشتم عبدالمجید امیدی بود که با آمدن فرمانده مقر، نوبت به امیدی نرسید. فر.ما.نده مقر با دیدن اوضاع قتل.گاه به افسر بعثی سیلی زد. 🌱بنده و عبدالمجید را سوار ماشین ‌کردند. چند کیلومتر عقب‌تر ما از هم جدا شدیم و دیگر خبری از عبدالمجید به دستم نرسید. 🥀میرمعینی بعدها از اسارت آزاد می‌شود؛ اما بدن بی‌جان مجید همچنان بی‌مزار است.
🌷راز روزهای بارانی مادر ش.هید مفقودالاثر 🌹یکی بود یکی نبود؛ خورشید در طلوع گرم دیگری از قله‌های سر به فلک کشیده ایلام به مردمان مهربانش لبخند می‌زد که ابرها آرام‌ آرام سقف دوار آسمان را پوشاندند و تیرگی آسمان سایه‌ای بر سر شهر ‌انداخت. همه مردم از تیرگی آسمان دل‌شان گرفت اما دل مادر ش.هید مفقودالاثر «عبدالمجید امیدی» در اندیشه‌ دیگری بود، او برای هزارمین بار با خود اندیشید که "فرزندش در کجای این گنبد کبود آرام گرفته است". 😔 🌼در همین فکر بود که آهی کشید و چند تار مویی که از درد فراق به سپیدی نشسته را با دست‌ مهربانش زیر روسری که گل‌های نرگس بر آن نقش بسته بود، پنهان ‌کرد؛ از جا بلند ‌شد؛ از پنجره چوبی اتاق، بیرون را ‌نگریست؛ یک لحظه خاطرات دوران کودکی عبدالمجید جلوی چشم‌هایش ‌آمد و با اشک بر گونه‌های جاری شد.🥹 یادش آمد که عبدالمجید عاشق باران 🌧️بود؛ وقتی بوی باران به مشامش می‌رسید، هر طور شده مادر را راضی می‌کرد تا زیر باران برود؛ عشق او به باران بود که دل او را آسمانی کرد، او از زمین دل برید تا به آسمان برود. 🌺خاطره آن روزها برای مادر گنجینه‌ای بود که از غوطه خوردن در آنها لذت می‌برد؛ سال‌هاست که مرور خاطرات عبدالمجید به جای خودش مونس تنهایی‌های مادر شده است؛ صدای چکه قطره‌های باران ⛈️بر لبه پنجره، باز مادر را هوایی کرد؛ بلند شد تا سقف آجری را پس بزند و دل به لطافت باران بسپارد. دستش را به دیوار تکیه ‌داد، با کمری 🌧️خمیده از در خانه ‌گذشت و جلوی در ایستاد؛ به نظرش آمد اینجا همان جایی است که عبدالمجید روزهای بارانی 🌧️خود را به آنجا می‌رساند و می‌ایستاد؛ سعی کرد از دریچه نگاه فرزندش به اطراف نگاه کند و از باران لذت ببرد؛ چشم‌هایش را بست و احساس کرد عبدالمجید را می‌بیند. 💔 🌻چشم گشود و به تپه روبرو خیره شد؛ عبدالمجید را دید که لباس پا.س.داری بر تن دارد؛ انگار از بارش باران لذت می‌برد🥰 اما دل مادر از دیدن عبدالمجید گرفت؛ لب‌های عبدالمجید از تشنگی ترک خورده بود؛ مادر یادش آمد فرزندش ۵ روز در میمک در محاصره دشمن بوده و آب برای خوردن نداشته است...؛ 🥹دلش تپید، دلش مثل دل آسمان گرفت؛ قلبش فشرده و چشم‌هایش داغ شد و قطره‌ای اشک از گوشه چشم‌ها بر گونه‌های خیسش جاری شد و با قطره‌های باران درآمیخت و پایین آمد.🥲 🥀به روبرو خیره شد، عبدالمجید را دید که دارد به مادر اصرار می‌کند به خانه برگردد؛ حتی گریه و التماس ‌کرد؛ اما مادر برنگشت مادر با بغض و گریه😭 می‌گفت «کجا بروم مادر؛‌ وقتی بدن تو ۲۳ سال است که زیر باران است چطور انتظار داری من زیر باران نباشم». مادر شاید باور نداشت که فرزندش به ش.هادت 🥀رسیده است؛ وقتی کسی به سراغش می‌رفت تا عکس‌های ش.هید را از او بگیرد، نمی‌داد و می‌گفت «این‌ها امانت‌های عبدالمجید است، هر وقت برگردد باید به او بدهم». 🏵️مادر ش.هید مفقوالاثر «عبدالمجید امیدی» ۲۳ سال چشم انتظار بود؛ ۲۳ سال با هر بارانی که بارید اشک ریخت و همان جا که فرزندش به نظاره باران می‌ایستاد به آسمان خیره می‌شد، ۲۳ سال زیر باران دست به دعا بر می‌داشت تا عبدالمجید به بازگشت رضایت دهد اما صبر مادر تمام شد و عبدالمجید نیامد؛ اربعین سال ۸۷ بود که عبدالمجید مادر را به مهمانی طلبید؛ و اینگونه بود که مادر با انتظارها و سجده‌های طولانی زیر باران خداحافظی ‌کرد و ترجیح داد خودش به دیدار فرزندش برود. روحش شاد و یادش گرامی 🤲