eitaa logo
🌺 مدد از شهدا 🌺
5.4هزار دنبال‌کننده
6هزار عکس
2.5هزار ویدیو
28 فایل
سلام وخیر مقدم به اعضا جدید ♥️دراین گروه میخایم مدد بگیریم از شهدا در زندگیمون هرچی به شهدا نزدیکتر بشی هزار قدم به خدا نزدیکتری دوستی با شهدا دوطرفه است یادشون کنید یادتون میکنن ارتباط با ادمین تبادل وتبلیغ @yazaahrah
مشاهده در ایتا
دانلود
پیکر رئیس جمهور روز پنج شنبه در مشهد تدفین می‌شود مدیرکل تبلیغات اسلامی آذربایجان شرقی: 🔹فردا ساعت ۹:۳۰ صبح پیکر شهید حجت‌الاسلام رئیسی و هیئت همراه از میدان شهدای تبریز به‌سمت فرودگاه بدرقه خواهند شد و از آنجا به تهران منتقل می‌شوند. 🔹اقامه نماز بر پیکر مطهر شهدا روز چهارشنبه توسط مقام معظم رهبری اقامه می‌شود. پیکر رئیس جمهور محبوب روز پنج شنبه در مشهد تدفین می‌شود. همچنین پیکر امام جمعه محبوب نیز روز پنج شنبه در تبریز و پیکر استاندار جوان و پرتلاش آذربایجان شرقی نیز همان روز در شهرستان مراغه تدفین می‌شود. 🔹هم اکنون پیکر شهدای والامقام به سپاه عاشورا منتقل شده است./ مهر https://eitaa.com/joinchat/16449734C323bd61cd4
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
آیت الله سید ابراهیم رئیسی آذر ۱۳۳۹ بود که در خانواده‌ای روحانی در محله نوغان مشهد دیده به جهان گشود. پدر ایشان حجت الاسلام سیدحاجی رئیس الساداتی و همچنین مادر وی سیده عصمت خدادادحسینی از سلاله سادات حسینی و نسبتش از هر دو طرف به حضرت زید بن علی بن الحسین (ع) می‌رسد. شهید خدمت، پدرش را در ۵ سالگی از دست داد. تحصیلات ابتدایی و حوزوی را ابتدا در مشهد گذراند و سپس در سال ۱۳۵۴ جهت ادامه تحصیل به حوزة علمیة قم و مدرسه آیت الله بروجردی رفت. آیت الله رئیسی از طلابی بود که در جریان اهانت روزنامه اطلاعات در ۱۷ دی ماه ۱۳۵۶ آغازگر جریانی علیه رژیم پهلوی بودند؛ همچنین در تجمعات و تحصن های علما و روحانیون در دانشگاه تهران حضور داشت. پس از پیروزی انقلاب اسلامی به دنبال شورش‌های مارکسیستی و ایجاد مشکلات متنوع در مسجد سلیمان، به همراه گروهی از طلاب به این منطقه رفت. شهید خدمت نخستین فعالیت مدیریت و اجرایی خود را از قوه قضادیه آغاز کرد و در سال ۱۳۵۹ در حالی که تنها ۲۰ سال داشت، دادیار کرج و پس از مدتی نیز از سوی شهید آیت الله قدوسی به سمت دادستان کرج منصوب شد؛ در سال ۱۳۶۱ و تنها دو سال بعد از موفقیت های پی در پی اش در دادستانی کرج، همزمان سمت دادستانی همدان را هم عهده دار شد. ازدواج آیت الله رئیسی در ۲۳ سالگی رخ داد که با جملیه سادات علم الهدی دختر آیت الله علم الهدی از علمای مشهد بود که نتیجه این ازدواج، دو فرزند دختر ایشان است. شهید آیت الله رئیسی سال ۱۳۶۴ به عنوان جانشین دادستان به تهران آمد و به دنبال موفقیت وی در حل پرونده های قضایی پیچیده، امام خمینی (ره) طی احکام ویژه و مستقیم، ‌ ایشان و حجه الاسلام نیری را برای رسیدگی به مشکلات اجتماعی در برخی استانها از جمله لرستان، کرمانشاه و سمنان مامور کرد. وی از سال ۱۳۶۸ تا ۱۳۷۳ دادستان تهران و سپس ۱۰ سال رئیس سازمان بازرسی کل کشور بود؛ سازمان بازرسی کل کشور در زمان تصدی ایشان با توسعه متوازن ساختاری مواجه شد و به عنوان یکی از ارکان نظارتی نظام جمهوری اسلامی تثبیت شد. سال ۱۳۸۳ بود که شهید آیت الله رئیسی به سمت معاون اول قوه قضائیه منصوب شد و ۱۰ سال در این سمت باقی ماند که همزمان با دوره ۵ ساله دوم ریاست مرحوم آیت الله هاشمی شاهرودی و دوره نخست آیت الله آملی لاریجانی بر قوه قضائیه بود. رئیس جمهور فقید ایران اسفند ۱۳۹۴ به مشهد رفت و پس از درگذشت آیت الله واعظ طبسی، تا اسفند ۱۳۹۷ به مدت ۳ سال تولیت آستان قدس رضوی را عهده دار شد در این سال ها بود که مدال افتخار خادم الرضا (ع) بر سینه مرد تقوا و عمل نشست و در این مدت کوتاه، زمینه ساز تغییرات گسترده در ساختار اداره آستان قدس رضوی (ع) به سود محرومان و زائران و مجاوران حضرت علی بن موسی الرضا (ع) شد. سید محرومان سپس از اسفند ۱۳۹۷ به قوه قضائیه برگشت و ریاست این قوه را بر عهده گرفت و با مدیریتی وصف ناپذیر، تراز این دستگاه را پس از چند دهه ارتقا داد؛ رسیدگی فوری به پرونده ها و مشکلات قضایی مردم، بررسی قاطع پرونده های فساد و نهایتا تدوین و نهایی کردن سند تحول قضایی و هوشمندسازی قوه قضائیه که تحولی مهم در اداره این قوه به شمار می رفت، از به یادماندنی ترین اقدامات آیت الله رئیسی در این جایگاه بود. شهید خدمت که احساس می کرد مدیریت خسته و خواب آلود بخش اجرا در دهه ۹۰، نظام اسلامی، منابع ایران و مردم وفادار به نظام مقدس را به سمت ناامیدی از آینده کشور سوق می دهد، وظیفه خود دانست در سال ۱۴۰۰ به میدان انتخابات ریاست جمهوری بیاید و ریاست قوه مجریه را نیز در کارنامه کاری موفق خود ثبت کند. «خادم الرضا (ع)» و «سید محرومان»، تنها دو عنوان برای آیت‌الله سید ابراهیم رئیسی که با پسوند «مردمی» وارد میدان خدمت به مردم ایران اسلامی شد، نبود؛ «شهیدِ جمهور» در میدانِ عمل نشان داد که در راه تلاش برای اعتلا و پیشرفت ایران و انقلاب، خستگی‌ناپذیر است و سر از پا نمی‌شناسد. «آیت‌الله رئیسی» تنها در سالی که گذشت ۱۹ بار به اقصی نقاط ایران اسلامی سفر کرد تا از نزدیک ضمن سرکشی بر حسن اجرای خدمت‌رسانی به مردم، برخی پروژه‌ها را هم به بهره‌برداری رساند.وی همچنین در ۲ ماهی که از سال ۱۴۰۳ گذشت به ۴ استان سمنان، قم، مازندران و آذربایجان شرقی رفت تا نشان دهد که «خادمِ ملت» تنها یک لقب برای «سیدِ محرومان» نیست. آیت‌الله سید ابراهیم رئیسی، عصر یکشنبه ۳۰ اردیبهشت در مسیر بازگشت با بالگرد از مراسم افتتاح سد قیز قلعه‌سی در شمال آذربایجان شرقی به سمت تبریز، در منطقه ورزقان استان آذربایجان شرقی دچار سانحه هوایی و به همراه تمامی همراهان به مقام رفیع شهادت نایل شد. سرانجام در شب میلاد امام مهربانی، علی ابن موسی الرضا (ع) روح بلند «خادمِ ملت» در راه خدمت، آسمانی شد و «شهیدِ خدمت» را نیز به القاب خود افزود.
🌴🍀🌴🍀🌴🍀🌴 *خب دوستان* *امشب* *مهمان 💕شهید رئیسی 💕بودیم *هرکس دوست داره این شهدا دعاشون کنه _یک سوره حمد و سه توحید هدیه کند به این شهدای والا مقام* *در هیاهوی محشر* *فراموشمون نکنید* * برادر شهید*
🌺 مدد از شهدا 🌺
#مدافع_عشـــــق #قسمت_شصت_و_ششم ❤️ #هوالعشــــــق @madadazshohada سرش را تکان میدهد و از جا بلند م
❤️ @madadazshohada دلشوره ی عجیبی در دلم افتاده.قاشقم راپر ازسوپ میکنم و دوباره خالی میکنم.نگاهم روی گلهای ریزسرخ و سفید سفره روی میزمان مدام میچرخد.کلافه فوت محکمی به ظرفم میکنم.نگاه سنگین زیر چشمی مادرم را بخوبی احساس میکنم.پدرم اما بی خیال هر قاشقی که میخورد به به و چه چه ای میگویدو دوباره به خوردن ادامه میدهد.اخبارگوی شبکه سه بلند بلند حوادث روز را با آب وتاب اعلام میکند.چنگی به موهایم میزنم و خیره به صفحه تلویزیون پای چپم را تکان میدهم.استرس عجیبی در وجودم افتاده.یکدفعه تصویر مردی که با لباس رزم اسلحه اش را روی شانه گذاشته و به سمت دوربین لبخند میزنه و بعد صحنه عوض میشود.اینبار همان مرد در چارچوب قاب یک تابوت که روی شانه های مردم حرکت میکند.احساس حالت تهوع میکنم. زنهایی که با چادر مشکی خودشان را روی تابوت می اندازند...و همان لحظه زیر نویس مراسم پر شکوه شهید... یکدفعه بی اراده خم میشوم و کنترل کنار دست مادر را برمیدارم و تلویزیون را خاموش میکنم.مادر و پدرم هردو زل میزنند به من.با دودست محکم سرم رامیگیرم و آرنجهام رو روی میز میگذارم. "دارم دیوونه میشم خدا...بسه!" مادرم در حالیکه نگرانی درصدایش موج میزند،دستش را طرفم دراز میکند _مامان؟...چت شد؟ صندلی راعقب میدهم. _هیچی حالم خوبه! از جا بلند میشوم و سمت اتاقم میدوم. بغض به گلویم میدود. "دلتنگتم دیوونه!" به اتاق میروم ودر را پشت سرم محکم میبندم.احساس خفگی میکنم. انگشتانم را داخل موهایم فرو میبرم. تمام اتاق دور سرم میچرخد.آخرین بار همان تماسی بود که نشد جواب دوستت دارمت را بدهم...همان روزی که به دلم افتاد برنمیگردد. 🌹🌹 پنجره اتاقم راباز میکنم وتا کمر سمت بیرون خم میشوم.یک دم عمیق...بدون بازدم!نفسم را در سینه حبس میکنم.لبهایم میلرزد. "دلم برای عطر تنش تنگ شده! این چند روز چقدر سخت گذشت..." خودم را از لبه پنجره کنار میکشم وسلانه سلانه سمت میز تحریرم میروم.حس میکنم یه قرن است او را ندیده ام.نگاهی به تقویم روی میزم میندازم و همانطور که چشمانم روی تاریخ ها سر میخورد.پشت میز مینشینم. دستم که بشدت میلرزد را سمت تقویم درازمیکنم و سر انگشتم را روی عددهامیگذارم.چیزی در مغزم سنگینی میکند.فردا...فردا... درسته!!!مرور میکنم تاریخی که بینمان صیغه موقت خواندند همان روزی که پیش خودم گفتم نود روز فرصت دارم تا عاشقش کنم! فردا همان روز نودم هست...یعنی با فردا میشود نود روز عاشقی...نود روز نفس کشیدن بافکر او! تمام بدنم سست میشود.منتظریک خبرم.دلم گواهی میدهد... از جا بلند میشوم و سمت کمدم میروم.کیفم رااز قفسه دومش برمیدارم و داخلش را با بی حوصلگی میگردم.داخل کیف پولم عکس سه در چهار او با عبای قهوه ای که روی دوشش است بمن لبخند میزند.آه غلیظی میکشم و عکسش را ازجیب شفافش بیرون میکشم.سمت تختم برمیگردم و خودم را روی تشک سردش رها میکنم. عکسش را روی لبهایم میگذارم واشک از گوشه چشمم روی بالشت لیز میخورد.عکس را از روی لب به سمت قلبم میکشم.نگاهم به سقف و دلم پیش اوست... ✍ ادامه دارد ... 💖 کانال مدداز شهدا 💖 https://eitaa.com/joinchat/16449734C323bd61cd4 ╰━━🌷🕊🌼🕊🌷━━╯ « »
❤️ @madadazshohada ❤️ فاطمه مرا دلسوزانه به آغوش میکشد و در حالیکه سرم را روی شانه اش قرار داده زمزمه میکند _امروز فردا حتمن زنگ میزنه،مام دلتنگیم... بغضم را فرو میبرم و دستم را دورش محکم تر حلقه میکنم."بوی علی رو میدی..."این را در دلم میگویم و میشکنم. فاطمه سرم را میبوسدو مرا از خودش جدا میکند _خوبه دیگه بسه... بیابریم پایین به مامان برا شام کمک کنیم بزور لبخند میزنم و سرم را به نشانه باشه تکان میدهم. سمت در اتاق میرود که میگویم _تو برو...من لباس مناسب تنم نیست...میپوشم میام _آخه سجاد نیستا! _میدونم!ولی بالاخره که میاد... شانه بالا میندازدو بیرون میرود.احساس سنگینی در وجودم،بی تابی در قلبم و خستگی در جسمم میکنم.سردرگم نمیدانم باید چطور مابقی روزهارا بدون او سپری کنم.روسری سفیدم را بر میدارم و روی سرم میندازم...همان روسری که روز عقد سرم بود و چادری که اصرار داشت بااون رو بگیرم. لبخند کمرنگی لبهایم را میپوشاند.احساس میکنم دیوانه شده ام...با چادر در اتاقی که هیچ کس نیست رو میگیرم و از اتاق خارج میشوم.یک لحظه صدایش میپیچد _حقا که تو ریحانه منی! سر میگردانم... هیچ کس نیست...! وجودم میلرزد...سمت راه پله اولین قدم را که برمیدارم باز صدایش را میشنوم _ریحانه؟...ریحانه ی من...؟ اینبار حتم دارم خودش است.توهم و خیال نیست! اما کجا...؟ به دور خودم میچرخم و یکدفعه نگاهم روی در اتاقش خشک میشود. از زیر در...درست بین فاصله ای که تا زمین دارد سایه ی کسی را میبینم که پشت در،داخل اتاقت ایستاده...!احساس ترس و تردید...! با احتیاط یک قدم به جلو برمیدارم... بازهم صدای او _بیا!... آب دهانم را بزور از حلق خشکیده ام پایین میدهم.با حالتی آمیخته از درماندگی و التماس زیر لب زمزمه میکنم _خدایا...چرا اینجوری شدم!بسه! سایه حرکت میکند.مردد به سمت اتاقش حرکت میکنم.دست راستم را درازمیکنم و دستگیره را به طرف پایین آرام فشار میدهم.در با صدای تق کوچک و بعد جسر کشیده ای باز میشود.هوای خنک به صورتم میخورد.طعم تلخ و خنک عطرش در فضا پیچیده.دستم را روی سینه ام میگذارم و پیرهنم را در مشتم جمع میکنم.چه خیال شیرینی است خیال او...!سمت پنجره اتاقش می آیم...یاد بوسه ای که روی پیشانی ام نشست.چشمانم را میبندم و با تمام وجود تجسم میکنم لمس زبری چهره مردانه اش را... تبسمی تلخ...سرم میسوزد از یاد او! یکدفعه دستی روی شانه ام قرار میگیرد و کسی از پشت بقدری نزدیکم میشود که لمس گردنم توسط نفسهایش را احساس میکنم. دست از روی شانه ام به دورم حلقه میشود.قلبم دیوانه وار میتپد. صدای او که لرزش خفیفی بم تَرش کرده در گوشم میپیچد _دل بکن ریحانه...از من دل بکن! بغضم می ترکد.تکانی میخورم وبا دو دستم صورتم رامیپوشانم.بازانو روی زمین می افتم ودر حالی که هق میزنم اسمش را پشت هم صدا میکنم.همان لحظه صدای زنگ تلفن همراهم را از اتاق فاطمه میشنوم. بیخیال گوشهایم را محکم میگیرم. نمیخوام هیچی بشنوم... هیچی!!! @madadazshohada ✍ ادامه دارد ... 💖 کانال مدداز شهدا 💖 https://eitaa.com/joinchat/16449734C323bd61cd4 ╰━━🌷🕊🌼🕊🌷━━╯ « » تند تند بند های رنگی کتونی ام رو بهم گره میزنم. مادرم با یک لقمه بزرگ که بوی کوکو از بین نون تازه اش کل فضا را پر کرده سمتم می آید. _داری کجا میری...؟؟ _خونه مامان زهرا... _دخترالان میرن؟سرزده؟ _باید برم...نرم تو این خونه خفه میشم. لقمه را سمتم میگیرد. _بیا حداقل اینو بخور.از صبح تو اتاق خودتو حبس کردی.نه صبحونه نه ناهار...اینو بگیر بری اونجا باید تا شام گشنه بمونی! لقمه را از دستش میگیرم با آنکه میدانم میلم به خوردنش نمیرود. _یه کیسه فریزر بده مامان. میرود و چند دقیقه بعد با یک کیسه می آید.از دستش میگیرم و لقمه را داخلش میگذارم و بعد دوباره دستش میدهم _میزاریش تو کیفم؟ شانه بالا می اندازد و من مشغول کتونی دومم میشوم.کارم که تمام میشود کیف را از دستش میگیرم.جلو میروم و صورتش را آرام میبوسم. _به بابا بگو من شب نمیام... فعلا خداحافظ... از خانه خارج میشوم،در را میبندم و هوای تازه را به ریه هایم میکشم. از اول صبح یک حس وادارم میکرد که امروز به خانه اشان بروم.حواسم به مسیر نیست و فقط راه میروم.مثل کسی که از حفظ نمازش را میخواند بی آنکه به معنایش دقت کند...سر یک چهارراه پشت چراغ قرمز عابر پیاده می ایستم.همان لحظه دخترکی نیمه کثیف با لباس کهنه سمتم میدود
_خاله یدونه گل میخری؟ و دسته ی بزرگی از گل های سرخ که نصفش پژمرده شده سمتم میگیرد لبخند تلخی میزنم.سرم را تکان میدهم _نه خاله جون مرسی. کمی دیگر اصرار میکند و من با کلافگی ردش میکنم. ناامید میشود و سمت مابقی افراد عجول خیابان میرود. چراغ سبز میشود اما قبل از حرکت بی اراده صدایش میکنم _آی کوچولو.... با خوشحالی سمتم برمیگردد... _یه گل بده بهم. یک شاخه گل بلند و تازه را سمتم میگیرد. کیفم را باز میکنم و اسکناس ده تومنی بیرون می آورم. نگاهم به لقمه ام می افتد. آن را هم کنار پول میگذارم و دستش میدهم. چشمهای معصومش برق میزند. لبانش را کودکانه جمع میکند... _امم...مرسی خاله جون! و بعد میدود سمت دیگر خیابان. من هم پشت سرش از خط عابر پیاده عبور میکنم. نگاهم دنبالش کشیده میشود. سمت پسربچه ای تقریبا هم سن و سال خودش میدود و لقمه را با او تقسیم میکند.لبخند میزنم. چقدر دنیایشان با ما فرق دارد... ✍ ادامه دارد ... 💖 کانال مدداز شهدا 💖 https://eitaa.com/joinchat/16449734C323bd61cd4 ╰━━🌷🕊🌼🕊🌷━━╯ « »
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 تصاویری از لحظه پیدا شدن انگشتر آیت الله رئیسی 🔹این انگشتر را رهبرمعظم انقلاب به رئیس جمهور هدیه داده بودند. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄ @madadazshohada
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 آخرین بوسه پدر بر رخسار پسر...😭 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄ @madadazshohada