مالک رحمتی اهل کجاست و متولد چه سالی است؟
مالک رحمتی استاندار آذربایجان شرقی در سال 61 و در شهر مراغه متولد شده بود،وی جوانترین استاندار دولت سیزدهم بود که بعد از درگذشت عابدین خرم، استاندار پیشین بر اثر جراحات ناشی از جنگ تحمیلی، با موافقت هیأت دولت به عنوان استاندار جدید آذربایجان شرقی منصوب شد. شهید مالک رحمتی متاهل بوده و دارای یک پسر 10 ساله، دختر 3 ساله و یک دختر که هنوز بهدنیا نیامده است.
🌴🍀🌴🍀🌴🍀🌴
*خب دوستان*
*امشب*
*مهمان 💕شهید رحمتی💕بودیم
*هرکس دوست داره این شهدا دعاشون کنه _یک سوره حمد و سه توحید هدیه کند به این شهدای والا مقام*
*در هیاهوی محشر*
*فراموشمون نکنید*
* برادر شهید*
تمام شئون عاقبت بخیری در کیفیت شیر و حیای این مادرهاست. دانایی و مهارت و طهارت این مادر دستاورد تمدن اسلامی است. مادران ویژه تمدن منفور غربی هم وسعت روحیشان جنایتکاران صهیونیستی را تحویل جامعه بشری داده است..
#یـــازیــنـــبــــــ....🌹🏴
🌺 مدد از شهدا 🌺
#مدافع_عشـــــق #قسمت_هفتاد_و_پنجم ❤️ #هوالعشــــــق @madadazshohada چشمهایم را میبندم و در را با
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌺 مدد از شهدا 🌺
#مدافع_عشـــــق #قسمت_هفتاد_و_پنجم ❤️ #هوالعشــــــق @madadazshohada چشمهایم را میبندم و در را با
#مدافع_عشـــــق
#قسمت_هفتاد_و_ششم
❤️ #هوالعشــــــق
@madadazshohada
تاریکی فرصت خوبی است تا بتوانم در شیرینی نگاهش حل شوم...نزدیکش می آیم...آنقدر نزدیک که نفسهای گرمش پوست یخ کرده صورتم رامیسوزاند.
با دست آزادش چانه ام را میگیرد و زل میزند به چشمهایم...دلم میلرزد!
_دلم برات تنگ شده بود ریحان...
دستش را با دو دستم محکم فشار میدهم و چشمهایم را میبندم.انگار میخواهم بهتر لمس پر مهرش را احساس کنم.پیشانیم را میبوسد عمیق و گرم!وسط کوچه زیر باران...از او بعید است!چقدر بیتاب است که تحمل ندارد تا به حیاط برویم و بعد مشغول دلتنگیمان شویم!ریز میخندم
_جونم؟دلم برای خنده های قشنگت تنگ شده بود دستت را سریع میبوسم!!
_ا؟؟چرا اینجوری کردی!!؟؟
کنارش می ایستم و در حالی که دستش راروی شانه ام میگذارد، جواب میدهم:
_چون منم دلم برای دستات تنگ شده بود...
لی لی کنان باهم داخل میرویم و من پشت سرمان دررا میبندم.کمک میکنم روی تخت بشیند...
چهره اش لحظه ی نشستن جمع میشودو لبش را روی هم فشار میدهد
کنارش میشینم و مچ دستش را میگیرم
_درد داری؟؟
_اوهوم...پام!!
نگران به پایش نگاه میکنم.تاریکی اجازه نمیدهد تاخوب ببینم!!
_چی شده؟...
_چیزی نیست...از خودت بگو!!
💞
_نه!بگو چی شده؟...
پوزخندی میزند
_همه شهید شدن!!...من...
دستش را روی زانوی همان پای آسیب دیده میگذارد
_فکر کنم دیگه این پا،برام پا نشه!
چشمهایم گرد میشود
_یعنی چی؟...
_هیچی!!!....برای همین میگم نپرس!
نزدیک تر می آیم...
_یعنی ممکنه...؟
_آره...ممکنه قطعش کنن!...هرچی خیره حالا!
مبهوت خونسردی اش،لجم میگیردو اخم میکنم
_یعنی چی هر چی خیره!!!مونیس کوتاه کنی ...پاعه!
لپم را میکشد
_قربون خانوم برم!شما حالا حرص نخور...
وقت قهر کردن نیس بایدهر لحظه رو با جون بخرم!!
سرم را کج میکنم
_برای همین دیر امدید؟آقاسجاد پرسید همه خوابن...بعد گفت بیام درو باز کنم!
_آره!نمیخواست خیلی هول کنن با دیدن من!...منتظریم آفتاب بزنه بریم بیمارستان!
_خب بیمارستان شبانه روزیه که!
_آره!!ولی سجاد جدن خسته است!
خودمم حالشو نداره...
اینا بهونس...چون اصلش اینکه دیگه پامو نمیخوام!!خشک شده...
💞
تصورش برایم سخت است که با عصاراه برود...با حالی گرفته به پایش خیره میشوم...که ضربه ای آرام به دستم میزند
_اووو حالا نرو تو فکر!!...
تلخ لبخند میزنم
_باورم نمیشه که برگشتی...
_آره!!...
چشمهایش پر از بغض میشود
_خودمم باورم نمیشه!فکر میکردم دیگه بر نمیگردم...اما انتخاب شده نبودم!!
دستش را محکم میگیرم
_انتخاب شدی که تکیه گاه من باشی...
نزدیکم می آید و سرم راروی شانه اش میگذارد
_تکیه گاه تو بودن که خودش عالمیه!!
می خندد...
سرم را از روی شانه اش بر میدارم و خیره میشوم به لبهایش...
لبهای ترک خورده میان ریش خسته اش که در هر حالی بوی عطرمیدهد!!
انگشتم را روی لبش میکشم
_بخند!!
میخندد...
_بیشتربخند!
نزدیکم می آید و صدایش را بم و آرام میکند
_دوسم داشته باش!
_دارم!
_بیشتر داشته باش!!
_بیشتر دارم!
بیشتر میخندد!!!!
_مریضتم علی!!!
تبسمش به شیرینی شکلات عقدمان میشود!
#بیمار_خـــنده_های_توام_بیشتر_بخند
✍ ادامه دارد ...
💖 کانال مدداز شهدا 💖
https://eitaa.com/joinchat/16449734C323bd61cd4
╰━━🌷🕊🌼🕊🌷━━╯
«#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج »
#مدافع_عشـــــق
#قسمت_هفتاد_و_هفتم
@madadazshohada
❤️ #هوالعشــــــق
یک نان تست برمیدارم، تندتند رویش خامه میریزم و بعد مربای آلبالو را به آن اضافه میکنم. ازآشپز خونه بیرون می آیم و باقدم های بلند سمت اتاق خواب میدوم. روبروی آینه ی دراور ایستاده است و دکمه های پیراهن سفیدرنگش را میبندد. عصا زیر بغلش چفت شده تا بتواند صاف بایستد. پشت سرم محمدرضا چهار دست و پا وارد اتاق میشود. کنارش می ایستم و نان را سمت دهانش می آورم...
_بخور بخور!
لبخند میزند ویک گاز بزرگ از صبحانه ی سرسری اش میزند.
_هووووووم!مربا!!
محمدرضا خودش را به پایش میرساند و به شلوارش چنگ میزند.تلاش میکند تا بایستد. زور میزندو این باعث قرمز شدن پوست سفیدو لطیفش میشود. کمی بلند میشودو چند ثانیه نگذشته با پشت روی زمین می افتد! هردو میخندیم! حرصش میگیرد،جیغ میکشدو یکدفعه میزند زیر گریه.بستن دکمه هارا رها میکند،خم میشود و او را از روی زمین برمیدارد.نگاهشان در هم گره میخورد.چشمهای پسرمان با او مو نمیزند...محمدرضا هدیه ی همان رفیقی است که روبه روی پنجره ی فولادش شفای بیماری علی را تقدیم زندگیمان کرد...لبخند میزنم و نون تست را دوباره سمت دهانش میگیرم.صورتش را سمتم برمیگرداند تا باقیمانده ی صبحانه اش را بخورد که کوچولوی حسودمان ریش علی را چنگ میزند و صورتش را سمت خودش برمیگرداند.اخم غلیظ و بانمکی میکند و دهانش را باز میکند تا گازت بگیرد.علی
میخندد و عقب نگهش میدارد
_موش شدیا!!!..
با پشت دست لپ های آویزون و نرم محمد رضارا لمس میکنم
_خب بچم ذوق زده شده داره دندوناش در میاد
_نخیرم موش شده!!!
💞
سرش را پایین می آورد،دهانش را روی شکم پسرمان میگذارد و قلقلکش میدهد
_هام هام هام هاااام...بخورم تورو!
محمدرضا ریسه میرود و در آغوشش دست و پا میزندـ
لثه های صورتی رنگش شکاف خورده و سر دو تا دندان ریزوتیز از لثه های فک پایینش بیرون زده.انقدرشیرین و خواستنی است که گاهی میترسم نکند او را بیشتر از من دوست داشته باشد.روی دو دستش او را بالا میبرد و میچرخد. اما نه خیلی تند!در هر دور لنگ میزند.جیغ میزندو قهقهه اش دلم را آب میکند.حس میکنم حواسش به زمان نیست،صدایش میزنم!
_علی!دیرت نشه!؟
روبرویم می ایستد و محمدرضارا روی شانه اش میگذارد.اوهم موهای علی را از خدا خواسته میگیرد و با هیجان خودش را بالا و پایین میکند.
لقمه اش را در دهانش میگذارم و بقیه ی دکمه های پیرهنش را میبندم. یقه اش را صاف میکنم و دستی به ریشش میکشم.
تمام حرکاتم را زیر نظر دارد و من چقدر لذت میبرم که حتی شمارش نفسهایم بازرسی میشود در چشمهایش!تمام که میشود قبایش را از روی رخت آویزبر میدارم و پشتش می ایستم.محمد رضا را روی تختمان میگذارد و او هم طبق معمول غرغر میکند.صدای کودکانه اش را دوس دارم زمانی که با حروف نا مفهوم و واج های کشیده سعی میکند تمام احساس نا رضایتی اش را بما منتقل کند.
💞
قبا را تنش میکنم و از پشت ،سرم را روی شانه اش میگذارم...
#آرامـــــش!
✍ ادامه دارد ...
💖 کانال مدداز شهدا 💖
https://eitaa.com/joinchat/16449734C323bd61cd4
╰━━🌷🕊🌼🕊🌷━━╯
«#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج »
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥واکنش شهید جمهور آیت الله رئیسی به نقاشیاش
◾️امیرالمومنین علیه السلام: هراندازه افتادگی کنید به همان اندازه بالا برده میشوید.
@madadazshohada
🔺کافیه فقط خالصانه بندگی کنی ...
🔺باهمین سادگی درمعمولیترینحالتممکن
توانست فرزندیتربیتکندکهیکجامعه بهاو افتخارکند ، آن هم مادری غریب و ناشناخته!
🔺توضیحبیشتری لازم نیست ، نه از خودش ، و نه از فرزندشکه این روزها همه شبکههایاجتماعیپُر است از
اسم و رسمشان ،
🔺فقط بدان
تو هم اگر یک مادری ،
و اسمت روی هیچ بنرولوح تقدیری نیست،
🔺درآمد و تحصیلات چشمگیری نداری!
مشغولکارهای ساده خانه وبچه داری هستی ، شب بیداری وخستگیهایت راکسی نمی بیند ،
🔺اما باهمینکارهایمعمولی ،یک جهان
یک آینده بزرگ در دست توست ،
وتکتک کارهای بظاهر معمولیت
اثر عجیبی دارد، که بعدها خودت و دیگران خواهید دید ،
🔺با خدا معامله کن و پاک و سالم زندگی کن و صبوری کن و از خدا بخواه موثر در ظهور باشی ،
🔺اگر نیت ما،تربیت نسل ظهور و یاری امام زمان عج باشه ،برکت در تربیت و سایر رزق ها را خدای کریم بواسطه ی امام زمان عج به ما می رساند. انشاءالله
🔺باور کنیم مادران موثرترین افراد در تربیت نسل صالح و مهدوی هستند .
@madadazshohada
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
♦️صدای منتشر نشده از مادر شهید و درخواست برای نجات رئیس جمهور در روز سانحه
@madadazshohada