«۲۳. دکترا گفتن مامانم نهایتاً شش ماه دیگه زنده میمونن.»
#ز_متقیان
(مامان #محمدعلی ۱۳، #محمدحسین ۱۰.۵، #محمدمهدی ۷.۵، #محمدهادی ۴ و #فاطمه ۲ ساله)
روزهای خوشمون کنار هم میگذشت تا اینکه تابستون ۹۶ رسید. خواهرم و مامانم خانوادگی رفتن سفر مشهد. توی مسیر برگشت مامانم احساس تنگی نفس شدیدی کرده بودن.
این اتفاق قبلاً هم با شدت کمتر رخ داده بود؛ اون سالی که ما برگشتیم ایران، مامانم برای پیادهروی اربعین رفته بودن. بعد برگشت سرفههای زیادی میکردن و اوضاع ریهشون بد بود🥺. پیگیری کردیم و دکترا میگفتن مشکوکه و احتمال وجود تودهٔ سرطانی میدادن، اما مادرم دکتر گریز بودن و نمیخواستن باور کنن مشکلی هست و میگفتن به خاطر پیادهرویه و سرما خوردم.
از طرفی سابقه سرطانشون نگرانمون میکرد. سال ۷۴، که ما خیلی بچه بودیم، تشخیص سرطان سینه داده بودن و با وجود اینکه دکترا گفته بودن زنده نمیمونن، به لطف خدا، با تخلیه سینه و شیمیدرمان و پرتودرمانی به زندگی برگشته بودن. بعد خوب شدن حالشون دکتر خیالمونو راحت کرد که دیگه مشکلی نیست و فقط باید سالانه اسکن و بررسی بشن. اتفاقاً توی یکی از چکاپها دکتر مشکوک شد، ولی مامانم قبول نکردن پیگیر بشیم و گفتن نه حالم خوبه😓.
این سری وضعیت خیلی حاد بود و نمیشد نادیده بگیریم. پیگیری کردیم و کلی دکتر رفتیم که ببینیم مشکل از کجاست. بچهها پیش من میموندن و خواهرم با مامانم میرفتن دکتر. متوجه شدیم تودهای توی ریهشون هست که متأسفانه خیلی بدخیم شده😭 و دیگه حتی شیمیدرمانی هم براشون فایدهای نداره. دکترا گفتن نهایتاً تا شش ماه دیگه زنده میمونن...
شوک وحشتناکی به ما وارد شد. مامانم درد زیادی داشتن و با اینکه آدم خیلی صبوری بودن، گاهی خیلی بیتاب میشدن. مدام مسکن استفاده میکردن که درد کمتر اذیت کنه. اما هنوز امید داشتن شفا پیدا کنن.
ما از بهمن ماه رفتیم خونهٔ مامانم. هم مراقب بچههای خواهرم بودم، هم میزبان عیادتکنندهها. اونم چه عیادتی! از در خونه با گریه وارد میشدن، انگار که میخوان برن بالای سر یه فرد در حال احتضار...😏😭
خیلیها به ما میگفتن مامانم رو بذاریم بیمارستان بمونن. اما خواهرم میگفتن اونجا نمیتونن درد و نالهشونو تحمل کنن🥴 و بلافاصله مسکن میزنن که بخوابن و ممکنه باعث بشه دیگه برنگردن. دو سه باری هم پیش اومد که بستری شدن و خون بهشون تزریق کردن، اما فقط برای ۲۴ ساعت حالشون بهتر میشد. این شد که ترجیح دادیم با وجود سختیهای بچهداری و مهمونداری، توی خونه از ایشون مراقبت کنیم.
به سختی اون شش ماه گذشت و رسید به عید ۹۷. بیماری مامان وارد فاز جدید شد. درگیر تنگی نفس خیلی حادتری شدن، به خاطر بزرگ شدن اون توده که راه نفسشون رو بسته بود.
تصمیم گرفتیم مامانم یه سفر کربلا برن و حال و هواشون عوض بشه. چون به ذهنمون نمیرسید شفا بگیرن و دوست داشتیم این ماههای آخرشون، به زیارت بگذره، باز هم بعدش یه سفر مشهد رفتن.
چند روز مونده به عید غدیر، شهریور ۹۷ یه همایشی توی مشهد برگزار شد و من و همسرم مهمان دعوت شدیم، به عنوان دانشجوی خارج از کشور که برگشته بودیم ایران. در مورد شرایط مهاجرت و برگشتنمون صحبت کردیم و بعدش هم یه زیارت کوتاهی رفتیم.
همه مون از درد کشیدنهای مامانم خیلی غصهدار بودیم و خود مامانم هم با وجود امیدواری میگفتن کی این دردا تموم میشه😩 و منتظر مرگ بودن😭.
توی اون زیارت از امام رضا (علیهالسلام) خواستم تا همین عید غدیر تکلیف مامان منو روشن کنن. اگه موندنی هستن شفاشون بدن و اگه رفتنی هستن، ببرن😔.
عید غدیر همیشه برای مادرم روز ویژهای بوده و هر سال نذری داشتن و بین فامیل پخش میکردن. اون سال هم برادرم نذری رو پختن و پخش کردن و عصرش که کارا تموم شد و برگشتن، مادرم پر کشیده بودن😔.
بعد از فوت مامانم بارها به این فکر کردم که چقدر خوب شد برگشتیم ایران. اگه من کانادا میموندم و توی این شرایط پیش مامانم نبودم، هرگز نمیتونستم خودمو ببخشم.
اگر اونجا میموندیم احتمالاً کاری از دستم برنمیاومد و فقط سر خط یه سری خبر به دستم میرسید که: «مامان مریض شد، مریضی مامان سرطانه، مامان حالش خوب نیست. و... مامان فوت کرد.»
اصلاً برام ارزش نداشت که توی کانادا خونه و شرایط زندگی خوب و ماشین لوکس و... میداشتم ولی از مامانم دور بودم. به علاوه اون روزهای خوشی که از ۹۲ تا ۹۶ با مامانم داشتم رو هرگز تجربه نمیکردم.
اون یک سال و دو سه ماهی که از تشخیص بیماری تا فوتشون زمان بود و خدمتشون رو کردم، اون مسافرت کربلایی که باهم رفتیم، نتیجهش شد دعای مامانم برای من🥺، که میدونم این دعا برای کل زندگی من کافیه.
#تجربیات_تخصصی
#مادران_شریف_ایران_زمین
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
«۲۴. میخواستیم خونهای بخریم که بشه توش هیئت برگزار کرد.»
#ز_متقیان
(مامان #محمدعلی ۱۳، #محمدحسین ۱۰.۵، #محمدمهدی ۷.۵، #محمدهادی ۴ و #فاطمه ۲ ساله)
بعد از فوت مامانم چند ماهی محمدمهدی رو شیر دادم تا ۲۱ ماهش تموم شد و متوجه شدم باردارم. اما این بارداری هم به ثمر نرسید😥. لکهبینی پیدا کردم و وقتی رفتم سونو، متوجه شدم از هشت هفتگی دیگه قلبش نزده🥺. طبق تجربهٔ سخت قبلیم، از سقط کردن با قرص میترسیدم و ترجیح دادم صبر کنم تا خودش توی خونه سقط بشه.
منتظر بودم و سعی کردم شرایط خوبی برای خودم فراهم کنم و استراحت کنم. اما نهایتاً به خاطر خونریزی زیاد حالم بد شد و بردنم بیمارستان و چیزی که ازش میترسیدم سرم اومد؛ کورتاژ...
برگشتم خونه، حالا دیگه بعد دو تا سقط پوستکلفت شده بودم!
بچهها و نیازهاشون سر جاشون بودن و باید بازم زندگی میکردیم. شروع کردم برای خودم انواع کاچیها رو درست کردم. تا دو سه هفته روزی دو بار کاچیهای مختلف درست میکردم و میخوردم. به برکت رزقی که از حضور بچهها داشتیم، از نظر مالی مشکلی نداشتیم و روغن حیوانی و مغزیجات توی کاچی میریختم و میخوردم و فکر کنم همونها سریع حالم رو بهتر کرد.
بعد از چند ماه دوباره برای بارداری اقدام کردیم اما یه مشکلی بود! خونهمون🤔. ما با یه بچه اومده بودیم توی این خونه و حالا داشتیم برای چهارمی اقدام میکردیم. خونهمون یه ساختمون سه طبقه بود و ما طبقهٔ وسط. همیشه هم سر و صدای بچهها بلند بود🫣.
طبقهٔ اولمون خانوم و آقایی میانسالی زندگی میکردن که بچههاشون سر خونه زندگی خودشون رفته بودن. با وجود سروصدا و اذیت بچهها و میگرن داشتن اون خانوم، هیچ وقت تذکری به ما ندادن☺️.
به جز یه دفعه که اونم بچهها با میخ و چوب و چکش😩 سر و صدای عجیبی درست کرده بودن و آقای همسایه اومدن تذکر دادن که البته به حق هم بود و تازه خانومشون بعداً عذرخواهی کردن که بچهان چه عیبی داره و... .
منم هر از گاهی میرفتم و بابت آرامشی که برای ما فراهم کردن و خیالمون ازشون راحت بود، تشکر میکردم. یه بار گفتم انشالله به جبران این آرامشی که به ما دادید، خدا توی بهشت براتون جبران کنه و یه خونهٔ باآرامش بهتون ببخشه. با اینکه ظاهر مذهبی نداشتن ولی خیلی دعای منو دوست داشتن🥰.
به خاطر زیاد شدن بچهها، دیگه رومون نمیشد بیشتر از این، توی اون خونه بمونیم😅. قسط و قرضهامونم تموم شده بود. به همسرم پیشنهاد دادم همت کنیم و بگردیم دنبال خرید خونهٔ بزرگتر.
اصرار خاصی برای اینکه کدوم محله باشه، نداشتیم. فقط برامون مهم بود شرق تهران باشه که به دانشگاه علم و صنعت که محل کار همسرم بود، نزدیک باشه.
به طرز عجیبی هر خونهای که پیدا میکردیم و حتی تا پای قولنامه میرفتیم، جور نمیشد😓. شروع کردم به کلی دعا و توسل و چله زیارت عاشورا و حدیث کسا و... واقعاً خیلی دعا میکردم.
به شوهرم میگفتم انقدر که برای خونه خریدن دعا کردم، برای شوهر کردن دعا نکردم!😂 البته شوخی میکردم، چون من برای شوهر کردنم هم خیلی دعا کردم😇.
برای خرید خونه، یه سری ویژگیها مد نظرمون بود؛ با توجه به سر و صدای بچهها، حتماً طبقهٔ اول باشه و نورگیر خوبی داشته باشه. خوشنقشه باشه و البته برای هیئت گرفتن مناسب.
توی کانادا تجربهٔ هیئت گرفتن توی خونه هفتاد متری رو داشتیم و ایران هم که اومدیم تا قبل از فوت مامانم، دو سالی مراسم داشتیم.
یه پرده دوخته بودم و پذیرایی رو دو قسمت کرده بودم، خانوما یه طرف، آقایون یه طرف. ده دوازده نفری میشدیم.
شروع این هیئت خونگی هم از اینجا بود که متوجه شدم همسر یکی از دوستانمون، با اینکه ظاهر مذهبی داشتن، اما خیلی از اصول اولیه و طبیعی رو در حقوق خانومشون رعایت نمیکردن!😞 به همسرم پیشنهاد دادم که خیلی بده ایشون بلد نیست و نمیدونه و داره ظلم میکنه. بیا مراسم دعای ندبه بگیریم جمعه صبحها و موضوع سخنرانیش مسائل خانوادگی باشه که به درد همهمون بخوره.
چون هیئت گرفتن توی خونه برامون خیلی مهم بود، دقت میکردم خونهای که انتخاب میکنیم، چه جوری میشه توش هیئت گرفت و زنونه مردونهشچه جوریه.
از گشتنهای زیاد خیلی خسته شده بودیم تا اینکه یه دفعه یه چیزی به ذهنم رسید! چرا ما تا حالا نرفته بودیم نزدیک خود دانشگاه محل کار همسرم دنبال خونه بگردیم؟🧐
دومین خونهای که توی اون محله دیدیم رو خوشمون اومد؛ ولی طبقه پنجم بود، نه طبقه اول.😬
توی نگاه اول خیلی به دلم نشست و دیدم چقدر برای هیئت خونگی خوبه😍. نگران همسایهها و سروصدای بچهها بودم. با کسی که قبلاً اونجا ساکن بود و میخواستیم خونه رو ازش بخریم، صحبت کردیم و خیالمو راحت کردن که خودشون هم کلی نوه دارن که همیشه میاومدن خونهشون و خداروشکر همسایههای پایینی مشکلی نداشتن😉.
#تجربیات_تخصصی
#مادران_شریف_ایران_زمین
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
«۲۵. چند ساعت بعد از تولد چهارمی، خودم رو از بیمارستان مرخص کردم.»
#ز_متقیان
(مامان #محمدعلی ۱۳، #محمدحسین ۱۰.۵، #محمدمهدی ۷.۵، #محمدهادی ۴ و #فاطمه ۲ ساله)
توی اثاثکشیمون خیلی بهم سخت گذشت. کسی کمکمون نبود و من و همسرم با سه تا بچه باید همهٔ کارها رو خودمون انجام میدادیم😥.
خانوادهٔ همسرم فکر میکردن ما کمک لازم نداریم😅 و ما هم چیزی بهشون نگفتیم. خانوادهٔ خودم هم مشغول اثاث شی خونهٔ بابا بودن که بعد فوت مامان دیگه دوست نداشتن اونجا بمونن. دقیقاً اثاثکشی ما و خونهٔ بابا توی یه روز افتاده بود🥲. تا حدود یک ماه و نیم هر روز تیکه تیکه کارا رو انجام دادم تا تموم شد.
خداروشکر از رزق بچهها خونهٔ بزرگی قسمتون شده و اینو یه معجزه میدونم. البته برای خریدش کمکی نگرفته بودیم از پدرهامون و به همین خاطر بعد خرید خونه دیگه دستمون خالی بود. این شد که نتونستیم همون اول فرش کافی برای خونه بگیریم. از قبل فقط چهار تا فرش شش متری داشتیم. با همین بیفرشی😉، دو ماه بعد اینکه اونجا ساکن شدیم، محرم بود و هیئت گرفتیم.
الان پنج سالی از زمانی که ساکن این خونه شدیم گذشته و حالا نتیجهٔ اون چله گرفتن و توسل رو میبینم. برای ما نور و نقشهٔ خونه اولویت بود ولی چه معیارهای مهم دیگهای که در نظر نگرفته بودیم ولی خدا با بزرگیش برامون جبران کرد☺️. همسایههای خوبی داریم که همهشون مالکن و ما دغدغهٔ رفتوآمد مستأجر نداریم. با اینکه ظاهر مذهبی ندارن ولی خداروشکر خوشفکرن و هیچ کدوم ماهواره ندارن و آدمهای سالمی هستن.
خونهمون خیلی به دانشگاه نزدیکه و ما که از خانوادهٔ اساتید هستیم به راحتی میتونیم وارد دانشگاه بشیم و بعدازظهرها بچههای اساتید، داخل محوطه و زمین چمن دانشگاه بازی میکنن.
خودمم که کارام تموم بشه، میرم با دوستانم دیداری تازه میکنم و گاهی هم عصرونه و بساط شام داریم توی حیاط دانشگاه و باباها هم بعد تموم شدن کارشون، به ما ملحق میشن. به این ترتیب بهار و تابستونهای خیلی خوبی رو به برکت این نزدیکی به دانشگاه، میگذروندیم😍.
بچههای همسایههامون معمولاً توی خونه ما دور هم جمع میشن، دلم نمیاد یه دفعه بچههام بریزن سر یه مامان تکفرزندی😅🤭، به هر حال صبر آدما یکی نیست.
گاهی اوقات هم توی پاگرد طبقهمون زیرانداز میندازن و بازی میکنن و گاهی هم توی حیاطن.
وقتی تازه به این خونه اومده بودیم، یکی از همسایهها که فقط یه پسر پنج ساله داشتن، خونهشونو گذاشته بودن برای فروش. اما وقتی پسرشون با محمدحسین من که هم سن همدیگه بودن، هم بازی شده بود، از تصمیمشون برای فروش خونه منصرف شدن و همینجا موندن. حالا هم که گاهی ما میریم سفر و خونه نیستم، اون بچهٔ طفلی از تنهایی و نبود همبازیهاش خیلی اذیت میشه.
خیالمون که از خونه راحت شد، مجدد اقدام به بارداری کردیم و دو ماه بعد، همزمان با ماه محرم باردار شدم. بارداری سختی داشتم و استخوان درد شدیدی گرفتم😥. انقدر اذیت بودم که نمیتونستم تا چهل هفته صبر کنم. به خدا میگفتم این بچه ۳۸ هفتهش کامل بشه و خیالمون از ریهش راحت بشه، اون دو هفته رو تخفیف بده که زودتر به دنیا بیاد!🥴
جالبه که دقیقاً دم سحر روزی که ۳۸ هفتهم کامل میشد، درد سراغم اومد. همسرم گفتن زود بریم، اما من گفتم صبر کن برای خودم کاچی درست کنم. شربت زعفرون و گلاب و رنگینک هم از قبل درست کرده بودم. کاچی آماده شد، ولی دیگه توان نداشتم توی ظرف بریزم. به همسرم گفتم من میرم پایین، شما کاچی رو بریز توی ظرف و بیا. فقط من و همسرم بودیم که میرفتیم بیمارستان، و چقدر اون موقع دلم برای همراهی مادرم تنگ شده بود🥺.
به مادرشوهرم هم زنگ زدیم که بیان پیش بچهها.
خداروشکر وقتی رسیدیم بیمارستان نزدیک زایمان بود؛ برخلاف زایمان قبلی که ساعتهای زیادی اونجا بودم و بهم خیلی سخت گذشت. محمدهادی خرداد ۹۹ به جمع خانوادهمون وارد شد. تا ظهر بیمارستان بودیم. با رضایت شخصی درخواست ترخیص دادیم و با وجود مخالفت پرستارها، عصری مرخص شدیم.
مادرشوهرم و بچهها خونه منتظرمون بودن. به خاطر درد شدید پاهای مادرشوهرم، دلم نیومد زیاد بهشون زحمت بدیم و به همین خاطر میخواستم زودتر مرخص بشم. در جواب اینکه گفتن میخوای شب پیشت بمونم؟ گفتم نه، ممنون بچه که پیش خودمه و بزرگترها هم میخوابن☺️.
از اونجایی که پسرم دو هفته زودتر از زمانی که فکر میکردیم به دنیا اومده بود، خواهرم مسافرت بود و کنارم نبود.
محمدهادی هم زردی داشت و من که به یاد نبودن مامانم میافتادم، مینشستم و به حال تنهایی خودم و زردی بچهم زار میزدم. یکی دو هفتهای اوضاع اینجوری بود.
#تجربیات_تخصصی
#مادران_شریف_ایران_زمین
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
«۲۶. بعد تولد پنجمی، دوستام برام سنگ تموم گذاشتن.»
#ز_متقیان
(مامان #محمدعلی ۱۳، #محمدحسین ۱۰.۵، #محمدمهدی ۷.۵، #محمدهادی ۴ و #فاطمه ۲ ساله)
سعی میکردم از نظر غذایی به خودم رسیدگی کنم و نذارم دست تنها بودنم، اثرش رو روی توان جسمیم بذاره. از قبل با واسطه، از خانم دکتر لباف شنیده بودم که کله پاچه برای بعد زایمان خوبه و یه دست کامل رو تمیز و فریز کرده بودم😉. خونه که اومدم، اونو درست کردم و دو سه روزی ازش خوردم.
فکر میکردم شاید بعضی غذاها باعث بشه زردی بیشتر روی بچه بمونه، ولی به هر حال اگه حاد نباشه، خیلی زود برطرف میشه. اما اگه سردی و ضعف توی بدن مادر بمونه، جبران اون سخته.👌🏻
محمدهادی ۱.۵ ساله بود که تصمیم گرفتیم همزمان با شیردهی پسرم، برای بچهٔ بعدی اقدام کنیم.
سه ماهی که توی بارداری بهش شیر دادم مشکلی پیش نیومد، اما از شیر گرفتن پسرم و ویار بارداری که همزمان شده بود، خیلی بهم سخت گذشت😵💫. من میخواستم حداقل شبها بخوابم که از ویار خلاص بشم، اما پسرم که عادت داشت با شیر بخوابه، نمیخوابید! همسرم خیلی همکاری کردن اما به هر حال یک ماهی رو شبها با داد و هوار بچه میگذروندیم🤐.
اواخر بارداریم، روز ۱۷ ربیعالاول از خواب که بیدار شدم متوجه شدم دردهای عجیبی دارم. برخلاف بچههای قبلی ریتم منظمی نداشت. درد شدیدی سراغم میاومد و بعد انگار نه انگار، تا دو ساعت بعد. شب رفتیم بیمارستان تا ببینیم اوضاع چطوره که گفتن بچه داره میاد. محمدهادی دو سال و چهار ماهه بود که فاطمه به دنیا اومد.
رزق پر برکت دخترمون، از همون اول خودش رو نشون داد. تا از بیمارستان اومدیم خونه، یکی از دوستام با یه سبد بزرگ از چند مدل غذا و کاچی و... اومد خونهمون😍. فرداش هم دوست دیگهم پیام داد که برای شام چیزی آماده نکن، خودم میام و براتون غذا میارم🥹. بعداً متوجه شدم اینا یه گروهی زده بودن و با هم هماهنگ کرده بودن. تا روز دهم، هر روز یکی از دوستام برامون غذا میآورد.
وقتی این توجه دوستام رو میدیدم، اینکه میان و چند دقیقهای بچه رو نگه میدارن و دور هم صحبت میکنیم، انرژی مضاعفی میگرفتم. با اینکه همچنان مثل قبل حالت تنهایی بعد از زایمان رو داشتم، ولی خداروشکر اصلاً مثل زایمانهای قبلی، افسردگی سراغم نیومد.
خداروشکر بعد تولد فاطمه زندگی پنج فرزندیمون روی روال افتاده بود. اما یه مشکلی که داشتیم ساعت خواب بچهها بود😴. همسرم اغلب تا ساعت هشت و نه شب دانشگاه بود و بچهها هم دوست داشتن تا اومدن باباشون بیدار باشن. بیشتر اوقات همسرم برای ناهار میاومدن خونه، ولی دوست داشتم برای شام هم دور هم باشیم🤭😉.
شبها تا خاموشی بزنیم و بخوابیم میشه حدود ۱۱ شب و دیگه از خستگی، جونی برای خودم نمیمونه که بخوام بیدار بمونم.
معمولاً صبحها زودتر بیدار میشم و اون زمان برای خودمه. از سالهای اول ازدواج هم، بعد نماز صبح با همسرم مینشستیم و صحبت میکردیم. در مورد خودمون، بچهها یا موضوعاتی که نباید بچهها در جریانش میبودن😇.
برخلاف قبلترها، دیگه وقت زیادی برای کتاب دست گرفتن ندارم و به جاش، بین کارام کلی سخنرانی و دورهچهٔ تربیتی و اعتقادی گوش میدم. با اینکه بچهها وسطش تمرکزمو میگیرن🥲، ولی از اینکه بخوام خشک و خالی به کارام برسم خیلی بهتره و کلی حال معنویمو خوب میکنه و لابهلاش کلی مطلب یاد میگیرم.
سعی میکنم برای بچهها طبق نیاز و خواستههای واقعیشون خرید کنم.
یادمه محمدعلی حدوداً شش ساله بود و من سر محمدمهدی، دو سه ماهه باردار بودم. بچه یه خواستههایی داشت. مثلاً پانچ انگشتی و یا تراش رومیزی دیده بود و میخواست.
گاهی ناخنشو میخورد که گفته بودم بعد از اینکه دیگه ناخنتو نخوردی، برات تفنگ میخرم. هر وقت میخواست ناخن بخوره، میگفتم تفنگ! تفنگ!😅 و اینجوری این کارو ترک کرد.
طی چند ماه کلی چیزا لیست کرده بود که میخواد. بعضیهاشم که خواستههای الکی و لحظهای بودن، از سرش میافتادن. بهش گفتم بعد از اینکه محمدمهدی به دنیا اومد، میریم بازار و برات وسایل مد نظرت رو میخریم.
محمدمهدی دو ماهه بود و طبق قولی که داده بودم، باید میرفتیم بازار. با اینکه بچهم مثل قبلیها، چیزی به جز شیر مادر نمیخورد، ولی طی یه اقدام انقلابی، گذاشتمش پیش همسرم و گفتم با قاشق بهش شیر بده😉😅 تا ما بریم و برگردیم. رفتیم بازار و اون چند موردی که به قطعیت رسیده بود و میدونستم به دردش میخوره، رو خریدیم. این فرصت چند ماهه باعث شده بود هم صبر رو یاد بگیره و معقولتر انتخاب کنه.
این اتفاق براش خاطرهٔ خوبی شده بود و ازش درس گرفته بود. حتی برای داداشهاش هم اون خاطره رو تعریف میکرد و میگفت مامان اگه بگه یه چیزی رو میخره، حتماً میخره ولی باید صبر کنیم.
#تجربیات_تخصصی
#مادران_شریف_ایران_زمین
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
هدایت شده از پویشکتابمادرانشریف🇮🇷
سلام دوستان عزیز
حلول ماه ربیع مبارک 🌸🍀🌸
اگر با کانال ما همراه هستین میدونین که مدتیه مشغول همخوانی کتابهایی با موضوع روایتهای مادرانه هستیم.
تا الان ۵ تا کتاب رو با هم خوندیم 😉
#بادبانها_را_بکشید
#مادر_پروازی
#پناهم_باش
#معجزه_بنسای
#سررشته
خیلی از شما عزیزان توی گروهها یا بصورت خصوصی پیام دادین و گفتین که چقدر با روایتهای این کتابها احساس نزدیکی داشتین، چرا که همهی اونها حرف دل مامانها رو میزدن و همهمون با پوست و گوشت تجربههای مادرانهشون رو لمس و تجربه کردیم 😊
حالا برای شروع کتاب بعدی آمادهاید!؟ 😋
یه کتاب که ۱۶ تا روایت از زندگی ۱۶ تا مامان با جایگاهها و نقشهای متفاوت رو به تصویر میکشه که وجه اشتراک همهشون سه فرزندی بودنه
🧡💙💚
اگر دوست دارین قابهایی از تصاویر زندگی ۵ نفره رو بدون روتوش و سانسور تماشا کنین با همخوانی کتاب #فکرشم_نکن همراه باشین 😉
🔗 https://eitaa.com/joinchat/2884764562C46a8ee976b
❗️گروه همخوانی مختص خانمها❗️
🌺 کانال پویش کتاب مادران شریف:
https://eitaa.com/madaran_sharif_pooyesh_ketab
هدایت شده از پویشکتابمادرانشریف🇮🇷
#بریده_کتاب
#فکرشم_نکن
📘📘📘
مردم راست میگفتند بچه سوم پدیدهٔ سختی بود. از آن جهت که سر و صدا بیشتر شده بود و ماشین لباسشویی زودتر پر میشد و تناوب جاروبرقی بیشتر و در کل عامل بینظمی جدیدی به نظم سابق خانه تحمیل شده بود. ولی نه آنقدری که نظم زندگیام با بچه اول به هم ریخته و با بچه دوم شلوغتر شده بود.
بچه سوم موجودی بود که لای دست و پای دو بچهٔ دیگر برای خودش بزرگ میشد. پستونک افتادهاش را یکی از برادرها میبرد و میشست و میآورد و میگذاشت دهانش و جغجغهاش را آن یکی برایش تکان میداد.
چهار دست و پا راه میافتاد و پشت سرشان از این اتاق به آن اتاق میرفت و پاککن میخورد و پازل خراب میکرد و وقتی که جیغشان درمیآمد، فکر میکرد دارند باهاش بازی میکنند و یک خنده گنده میکرد و تُفش از کنار دو دندان کوچکش آویزان میشد و دل برادرها هم میرفت و بوسش میکردند.
دقایق طولانی توی روروئک مینشست و مردمک سیاه چشمهایش با توپی که بین دو برادرش این طرف و آن طرف میشد، تاب میخورد. گاه مینشاندندش توی سینی و نیم دایره میچرخاندند و میخندید و گاه کریرش را مثل ماشین روی فرش میکشیدند و کیف میکرد. دستش را میگرفتند و راه میبردند و بارها شعری که دوست داشت را برایش همخوانی میکردند.
شده بود باعث مشغولیت بزرگترها و خودش هم این وسط مشغول میشد. طوری که من وقت بیشتری حتی برای کتاب خواندن پیدا کرده بودم. و البته نه هنوز کتاب نوشتن و از این جهت هم خیلی راضی بودم. چرا که داشتم از بچهداری در حد فیلمهای مرضیه برومند لذت میبردم و مثل دو بچه قبل دنیا را برای خودم تیره و تار نکرده بودم.
📚 برشی از کتاب #فکرشم_نکن
به قلم مرضیه احمدی
نشر معارف
🌺 کانال پویش کتاب مادران شریف:
@madaran_sharif_pooyesh_ketab
«۲۷. هدایت بچهها دست خداست، نه دست ما یا مدرسه.»
#ز_متقیان
(مامان #محمدعلی ۱۳، #محمدحسین ۱۰.۵، #محمدمهدی ۷.۵، #محمدهادی ۴ و #فاطمه ۲ ساله)
معتقدم خدا روزی رسونه و خیلی هم روزی این بچهها پر برکته😍، ولی به قناعت و خرید با فکر و اسراف نکردن اعتقاد شدید دارم؛ این ویژگی به بچهها هم رسیده. اما گاهی میگم نکنه این بالا پایین کردنها باعث بشه بچه ها خسیس بشن! چون میدیدم بچهها هر رفتاری رو از ما میبینن، دوست دارن شدیدتر انجامش بدن🥴.
سعی میکنم باهاشون حرف بزنم و بگم گاهی هم گشایش لازمه😉 و لازم نیست همیشه کلی حساب کتاب کنید. اگر چیزی رو لازم دارید یا خیلی دوست دارید، میتونید بخرید و اشکالی نداره. ولی نباید توی خرید زیادهروی کنیم.
خداروشکر به برکت رزق بچهها، وضعیت مالی خوبی داریم. متوسط یه کمی رو به بالا. با شرایطی که توی بچگیم داشتیم و پدرم کارگر بودن، کاملاً شرایط اقتصادی ضعیف رو درک کرده بودم. وقتی تو دانشگاه میدیدم که بعضی از دوستام که مناطق بالای شهر زندگی میکردن، از نداشتن صحبت میکردن، توی دل خودم میخندیدم که چه میفهمید نداری یعنی چی؟!😏🥲
همین باعث شده که توی هر مرحله از زندگیمون، خدا رو برای همه نعمتهایی که بهمون داده، شکر کنم.
موقعی که پسر اولم مدرسهای شد، به خاطر قسطهای خرید خونه شرایط مالیمون خیلی خوب نبود ولی یه مقدار که حساب کتاب کردیم، دیدیم میتونیم محمدعلی رو بفرستیم مدرسه غیرانتفاعی.
دو تا رویکرد برای انتخاب مدرسه وجود داشت؛
اولی این بود که بچه رو توی یه محیط عمومی بفرستیم که همه مدل آدمی رو ببینه و خودش گلیمشو از آب بکشه. و اگه محیطش ایزوله باشه، نمیتونه توی جامعه دووم بیاره.
دومی هم این بود که بچه رو توی یه محیط مناسب، اول از نظر اعتقادی و مذهبی قوی کنیم تا شخصیتش به خوبی شکل بگیره، بعد وارد جامعه بشه.
دومی رو قبول داشتم. همسرم مخالف بودن. خودشون تمام مقطع رو مدرسه دولتی بودن و میگفتن مشکلی پیش نمیاد😉. اما قانعشون کردم که اینطوری بهتره. معتقد بودم هدایت دست خداست و "لیس للانسان الا ما سعی ".
میگفتم اگه از نظر مالی امکانش رو نداشتیم که غیرانتفاعی بذاریمش، اشکال نداشت و اصلاً هم نگران این نبودم که بچهم بیتربیت میشه و عذاب وجدان نمیگرفتم که کاش میفرستادم غیر انتفاعی تا هدایت بشه!
اما حالا که میتونیم هزینه کنیم، انجام بدیم که بعداً نگیم ما همهٔ تلاشمونو نکردیم! اینطوری اگه خدای نکرده راه درست نره، بعداً حسرت نمیخوریم که کاش مدرسهٔ خوب میذاشتیمش و پیش دوستا و معلما و همنشینهای خوبی بود😞 تا اینطوری نمیشد! یا کاش بهمون فشار مالی میاومد، ولی اینجوری نمیشد!
از همون اول قرار گذاشتیم تا وقتی پسرمون اونجا بمونه که از نظر مالی میتونیم تامین کنیم و شرایط اقتصادی خانواده کشش داره😉 و اگه سختمون بود، بیاد بیرون👌🏻☺️.
دو سال بعد از مدرسه رفتن محمدعلی، نوبت محمدحسین بود که بره پیشدبستانی. همونجا ثبتنامش کردیم که برای کلاس اول هم همون مدرسه بمونه. بعد از اونا هم نوبت محمدمهدی شد. اما با افزایش عجیب هزینهها🫢🙄، دیگه از پس هزینهٔ مدرسهٔ غیر انتفاعی برای سه تا محصل بر نمیاومدیم. رفتم و به مدرسه اطلاع دادم که بعد این سه تا یه پسر دیگهمون هم باید بره مدرسه و مدیریت هزینهها برامون سخته🥺 و خواستم که پروندههاشونو بگیرم.
اما خدا کمک کرد و روزی بچهها بود که خودشون گفتن ما نمیخوایم خونوادهای مثل شما رو از دست بدیم و بهتون تخفیف ویژه میدیم😍. پس موندگار شدن بچهها.
گاهی تو بحثهای دوستانه تو گروههامون میدیدم بعضیها میگفتن چون نمیتونیم هزینهٔ مدرسهٔ غیرانتفاعی رو تامین کنیم، بچه بیشتر نمیاریم🥴. مثلاً همین دو تا بسه. من واقعاً تعجب میکردم که این چه منطقیه!🤨 چرا بچههای مذهبی و ولایی، فکر میکنن هدایت بچه کاملاً دست خودشونه و اگه بچه غیر انتفاعی نره تربیت نمیشه؟! هدایت بچهها کاملاً دست خداست و ماها فقط وسیلهایم و در حد توانمون شرایط رو فراهم میکنیم☺️. هرجا هم در توانمون نبود، قطعاً خدا خودش به بهترین شکل جبران میکنه.
خلاصه؛ با اینکه فکرشو نمیکردیم، ولی لطف خدا رو دیدیم. دوستی داشتم که میگفت بچهها رزق فرهنگی هم دارن و این تخفیف همون رزقه. برای مدرسهٔ محمدهادی هم باهاشون طی کردیم و گفتن اونو هم با همین شرایط قبول میکنیم.
#تجربیات_تخصصی
#مادران_شریف_ایران_زمین
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif