#تجربه_من ۳۵۸
#ازدواج_در_وقت_نیاز
#فرزندآوری
#زایمان_طبیعی_بعد_از_سزارین
#معرفی_پزشک
#قسمت_اول
من خانومی ۲۹ ساله ام که به لطف خدا ۲ فرزند دارم. پسر ۵/۵ ساله و دختر چهار و نیم ماهه.
همیشه عاشق درس بودم و مطالعه کتاب رو کلا دوست دارم. بعد دیپلم تو رشته مهندسی چوب و کاغذ سازی دانشگاه دولتی دانشگاه استان خودمون قبول شدم. دوست داشتم بمونم واسه پزشکی ولی اشتباهم این بود که انتخاب رشته کرده بودم و اگه نمیرفتم دو سال محروم می شدم.
با توکل بر خدا رفتم دانشگاه، ترم ۵ بودم که خواهرم گفت قراره خواستگار بیاد و من گفتم فعلا ارشد و دکترا برنامه ی من هست چون میخواستم استاد رشته خودمون بشم. خانواده بهم گفتن بذار بیاد بعد نظرتو بگو...
شب اول همسرم نیومده بودن و فقط جلسه آشنایی بود. شب دوم همسرم هم اومدن که نظر جفتمون مثبت بود. و خدا رو شکر تو همه چیز تفاهم داشتیم، طوری که پدرم گفتن خدا در و تخته رو واسه هم جور میکنه.
بعد گرفتن لیسانس عروسی گرفتیم و رفتیم زیر یک سقف. دیگه ارشد نخوندم و تصمیم گرفتیم که دوباره کنکور بدم. همسرم همه امکانات برام فراهم کردند از کتاب و جزوه و سی دی تا کلاس خصوصی و کمک در کار خونه ..
اما مثل اینکه قسمت چیز دیگه ای بود و من سه ماه مونده به کنکور باردار شدم 😍و روز کنکور به خاطر ویار شدید نرفتم سر جلسه و فکر ادامه تحصیل فعلا گذاشتم کنار.
حالا دیگه مادر شده بودم و باید تمام تمرکزم رو میذاشتم واسه پسرم. تو بارداری ویار شدید داشتم به همراه افسرگی که منو خیلی اذیت میکرد. به دلیل ترس از زایمان طبیعی، تو سن ۲۳ سالگی، پسرم بدون هیچ دلیل پزشکی و فقط به خواست خودم با زایمان سزارین به دنیا اومد و خانواده مون ۳ نفره شد.😍
و حالا منی که همیشه تا نزدیکای ظهر میخوابیدم و به زندگی راحت و روی روال و بدون استرس عادت داشتم باید با بچه کوچیک سر میکردم اما تجربه واقعا شیرینی بود برام و خودم هم همراه پسرم بزرگ میشدم. به صورتی که همه بهم میگفتن فکر نمیکردیم این روحیه و صبر داشته باشی. آخه پسرم تا حدودای یک سالگی گریه شدید میکرد که تو فامیل سابقه نداشت اما خدا رو شاهد میگیرم که من ذره ای اذیت هاشو احساس نمیکردم و فقط میگفتم الان پسرم دلش درد میکنه یا دندون داره در میاره که اینقدر گریه میکنه. بقیه میگفتن آرزو داریم یکبار بچتو اروم ببینیم ..
الحمدلله بعد یکسالی خیلی اروم شد و البته باهوش و خوش سرزبون که همه دوستش داشتن و بهش ابراز علاقه میکردن.
خیلی زندگی خوب وشیرین و ارومی داشتیم تا اینکه همسرم نیت کردند شغلشونو عوض کنن با اینکه کارمند بودن و درآمد نسبتا خوبی داشتیم و به لطف کمک پدرشوهرم یه آپارتمان تو مرکز شهرمون داشتیم.
اما همسرم دوست داشت شغلی داشته باشه که بهش علاقه داره تا بتونه بهتر و بیشتر به کشورش و اسلام خدمت کنه و همیشه آرزوشو داشته که بعد کلی نذر و نیاز و تلاش همسرم خداروشکر محقق شد و ما باید از خانواده ها و خونه خودمون دور میشدیم و میرفتیم شهر غربت.
در حد ضروریات جمع وجور کردم و باقی وسایل گذاشتم خونه خودمون بمونه چون موقت واسه یکسال ونیم قرار بود بریم و ما راهی یه زیر زمین تو شهر قم شدیم.
همسرم بامداد شنبه میرفتن سرکار و غروب پنج شنبه می اومدن و من و پسرم فقط یک روز همراهی اونو تو زندگی داشتیم و کلی سختی های ریز و درشت و کلی تنهایی و... که تو همه این سختی ها کمک خدارو همراهم میدیدم.
نمیگم همیشه اروم بودم اتفاقا خیلی اذیت میشدم از این تغییر وضعیت اما باید صبر میکردیم.
البته خونه خواهرم به فاصله چند کوچه از ما بود که من به دلیل شغل خونگی که آبجیم و همسرشون داشتن هفته ای یکبار میرفتم اونجا تا مزاحمشون نباشم.
هفته ای یکبار با پسرم برنامه حرم داشتیم و چندین ساعت کنار ضریح حضرت معصومه سلام الله مینشستیم و من درد ودلام میگفتم و پسرم با بچه ها بازی میکرد.
تا اینکه تصمیم گرفتم واسه بار دوم باردار بشم که خدارو شکر خدا هدیه شو برامون فرستاد😍 و وارد مرحله جدیدی از زندگی شدم.
بارداری دوم و ویار شدید که چون تنها بودم و تو شهر غریب بیشتر از بار اول بود. که تصمیم گرفتم برم شهرمون ..
سخت ترین دوران زندگیم دوران ویار بچه دومم بود که همه سختی ها با هم همراه بود. خدارو شکر بعد تموم شدن ویار و بهتر شدن حالم برگشتم قم و تنهایی مجدد.
تو همون روزا بود که تصمیم گرفتم زایمان طبیعی پس از سزارین تجربه کنم. دکتر زنان میرفتم میگفتن اصلا امکانش نیست وخیلی خطرناک تا اینکه با موسسه مامایی رویش قم آشنا شدم. خانم رشیدی مسئول موسسه بودن که خودشون زایمان وی بک انجام دادن تو کشور خارج و نیت کردن خانومای ایرانی رو تو این راه کمک کنند. و بهم گفتند قابل انجام شدنه فقط شرایطش اینکه وضع مادر و جنین تا روز اخر نرمال باشه. و ۲ درصد خطر ممکن داشته باشه که پذیرفتم با توکل برخدا
👈ادامه در پست بعدی
کانال«دوتا کافی نیست»
#تجربه_من ۳۷۸
#تاخیر_در_فرزندآوری
#قسمت_اول
من حدود ۹ سال میشه که ازدواج کردم، از همون اول ازدواج به شدت دوست داشتم بچه دار بشم اما مدام به دلایل مختلف این مساله رو به تاخیر انداختم.
مثلا همون اوایل ازدواج الحمدلله خدا بهمون لطف کرد و قرار شد به سفر حج مشرف بشیم، گفتیم خوب پس باشه بعد از حج.
یک مدت کلاس خیاطی می رفتم، گفتم بذار تموم بشه بعدش. با خودم می گفتم من با اتوبوس میرم کلاس و تو کلاس هم شاگردها گاهی غیبت و ... میکنن دوست ندارم بچه ام تو این فضاها قرار بگیره!!!
بعدش میخواستیم برای درس همسرم بریم خارج از کشور، هرچی من گفتم همسرم گفتن اسباب کشی و جابجایی ها زحمت داره، یه وقت مشکلی پیش میاد یا بچه ات میفته بذار بعد از اینکه رفتیم خارج.
بعد از اینکه رفتیم و مستقر شدیم یک مدت باز به دلایل و عوامل مختلف دیگه اقدام نکردیم.
یک مدت تو خونمون بنایی داشتیم و روزها کارگر تو خونمون بود و فکرمون مشغول بود گفتیم بذار تموم بشه بعد!
بعد یک مدت یکی از اقوام مون که محرم من هستن برای کاری به این کشور میومد و زیاد میومد خونمون- شاید مثلا ماهی یه بار یا دوماهی یه بار و هر بار ده دوازده روزی میموندن - و چون خونمون کوچک بود و کلا دو تا اتاق بیشتر نبود و یک حیاط کوچیک، میگفتم خوب اینطوری که نمیشه اقدام کرد! و تا من بیام حساب کتاب کنم ببینم تخمک گذاریم کی میشه و ... فرصت از دست می رفت. ولی در واقع شاید کوتاهی از خودمون بود.
بعدش خونه خریدیم. میخواستیم بنایی کنیم در حد دوسه ماه، گفتیم خوب پس بذار کارامون تموم شه جابجا بشیم، بعدش. چون تنها هم هستم گفتم معلوم نیست کسی باشه برای اسباب کشی کمکم کنه، خودم تنهام اگر باردار باشم خطر داره پس دیگه ان شاءالله باشه رفتیم اون خونه اقدام میکنیم...
نشون به اون نشون که بنایی و جابجایی مون حدودا بیشتر از یک سال طول کشید!!! و اتفاقا برای بیشتر کارهای اسباب کشی هم خواهرشوهرم و شوهرش اومدن بهمون کمک کردن بعدش هم یک هفته پدرشوهر و مادرشوهرم اومدن و اونقدر ها دست تنها نموندم ...
و و و
و در این مدت، فرصت ها مثل ابر از دست رفتن! و حالا من موندم و پشیمانی این همه سال که چرا تو این مدت به دلایل بیهوده این امر مهم رو به تاخیر انداختم!
دغدغه رزق و روزی و مسایل مالی و رفاهی اصلا نداشتم چون معتقدم روزی رو خدا میده چه خانواده دو نفر باشه چه ده نفر و هیچ کس روزی کس دیگه ای رو نمیخوره!
بلکه مسایل معنوی و آرامش روحی و اثرش بر سلامت روح و جسم فرزند مدنظرم بود. اما وقتی فکر می کنم میبینم به خاطر مسایلی تا حالا بچه دار نشدم که خیلی هاش شاید به خاطر روحیه کمال گرایی بوده و قابل اغماض بوده.
همش با خودم فکر میکردم بذار در یک شرایط روحی و جسمی و فکری خیلی خوبی باشم که بچه ام سالم باشه ... اما حالا فهمیدم که این حالت معمولا خیلی پیش نمیاد و هر مرحله زندگی همیشه برای خودش یک برنامه ها و دغدغه هایی داره که روح و فکر آدم رو مشغول می کنه و اگر آدم بخواد منتظر یک شرایط خیلی ایده ال بمونه شاید هیچ وقت به اون موقع نرسه!
اون موقع دوست داشتم در بهترین شرایط روحی و معنوی و بهترین زمان اقدام کنم که بچه های خیلی خیلی صالح و عالی از نظر روحی و معنوی داشته باشم اما این تفکر باعث شده که بعد ۹ سال هنوز اصلا بچه ندارم! چه عالی و چه غیر عالی!!!
البته هنوز برای داشتن بچه های خیلی صالح و عالی از لطف و رحمت خدا ناامید نیستم.
البته سوء برداشت نشه! نمیگم به مسایل معنوی بی توجه باشین؛ نه اتفاقا خیلی خیلی هم توجه کنین و مراقب باشین ... اما وسواس زیادی از حد به خرج ندین و کارهای غیر متعارف نکنین و فرصت ها رو ازدست ندین
شما وظیفه خودتون رو کامل کامل انجام بدین، یعنی کوتاهی نکنین! مراقبت ها و توجه هایی که در روایات توصیه شده مربوط به شرایط زمان و مکان و روحی و تغذیه ای و مال حلال و ... کاملا و با دقت و توجه رعایت کنید ؛ ولی بعدش دیگه بقیه اش رو دیگه به خدا بسپرید.
بعد از انجام وظیفه دیگه کار رو به خدا بسپرین و از او بخواین که فرزند صالح بهتون عنایت کنه و در توجهات و مراقبت های شما اثر قرار بده و فرزندتون و جنین تون رو از شرور روحی و یا احیانا اثار وضعی گناهان حفظ کنه
تازه من مشکل تخمدان پلی کیستیک هم دارم که تو این مدت سعی کردم با طب سنتی درمان کنم اما چون همیشه ایران نبودم بین درمان و دارو هم مدام فاصله میفتاد و روندش کامل نمیشد و همین باعث شده که قاعدگی های نامنطم دارم و حالا الان که میخوام بچه دار بشم با مشکل مواجه ام! و شاید همین تاخیر هم در شدید تر شدن مشکلم موثر بود!
دیگران بهم میگفتن که چرا بچه دار نمیشین اما متاسفانه کمتر کسی به این نکات اشاره میکرد. بیشتر حالت تیکه و کنایه و ... بود تا نصیحت عقلایی و جدی و عاقبت نگری!
👈ادامه در پست بعدی
کانال«دوتا کافی نیست»
#تجربه_برگزیده ۱۷۲
#مادری
#فرزندآوری
#قسمت_اول
سال ۹۱ ازدواج کردم. جهیزیه تا حد ممکن ایرانی با یه مراسم عروسی بسیار ساده...
اون موقع کارآموز بودم؛ سال ۵ پزشکی... شوهرم تهران بود و من شهرستان، آخر هفته ها میومد پیشم.
من عاشق بچه بودم و هستم. همسرم نیز... اما بحث فرزندآوری رو سپرد به من؛ از نظر زمانبندی و تعداد و شروع و پایان و همه چی! میگفت خودت دیگه پزشکی و آگاه، تعداد و فاصلهی بچهها طوری باشه که نه به جسمت آسیبی وارد بشه نه به درس و کار و فعالیتهای اجتماعیت و...
خلاصه ۶ ماه از زندگی مون که گذشت، تاج مادری رو سر من قرار گرفت. انگار دنیا به من هدیه داده شده بود😍
همکار آزمایشگاهم از شدت خوشحالی من متعجب بود! اما خانواده ام ناراحت شدن، دوست داشتن من به سرعت مدارج علمی رو طی کنم و فوق تخصص بگیرم. اما «برنامهی من» چیز دیگهای بود...
شروع بارداریم مصادف بود با شروع کارآموزی؛ سختیها، کشیکها، بیرحمیها ... تا ماه ۹ میرفتم بیمارستان. بخش آخرم جراحی! با اون حالم، هر روز ۲ ساعت درجا وامیستادم، زخم بیمارها رو شست و شو و پانسمان میکردم.
آخر بخش جراحی دخترم به دنیا اومد (سزارین😢) و زندگی یک روی دیگه ی خودشو بهم نشون داد. تمام عشق، تمام مِهر، تمام دلبستگی... حتی نیمهی بیشتر عرفان و عشق به معبود مهربان تر از مادر...
بهترین دوران رو باهاش گذروندم... از یک و نیم ماهگی براش کتاب میخوندم، بازی، صحبت، عشق...
خلاصه ۶ ماه مرخصی تموم شد و مجدداً درس و کشیکهای شب تو شهر غریب... بچه رو صبحها با خودم میبردم مهد بیمارستان...
به لطف خدا مادرشوهرم قبول کردن ۴ روز در هفته بیان خونه ما و کمکم باشن. از طرفی خدا خیلی مهربونی میکرد و کشیکهای کمی به من میفتاد. اما یادمه کشیکهای بخش اطفال که بعد ۲۰ ساعت کار مداوم شب، ۳ ساعت آف بودیم و همهی دوستانم با آسودگی استراحت میکردند، من نصف شب بدوبدو میومدم خونه و بچه رو شیر میدادم و برمیگشتم سر کشیک و دوباره کار تا ظهر...
همکلاسی هام تقریباً کمک و مراعاتی نداشتن اما خدا خیلی هوامو داشت. تمام مدت ذکر من این بود: «اَلَیسَ الله بکافٍ عَبدِه؟»
بخشها بهم آسون تر از بقیه میگذشت. شایدم اثر شیرینی و انرژی ای بود که هر روز از دخترم میگرفتم. دخترم خیلی زود به حرف اومده بود و چققدر شیرین زبون بود و باهوش...
پايان نامهم هم خیلی خیلی راحت جمع شد و عالی دفاع کردم.
شوهرم تهران بود و من شهرستان و انگار دخترم رو با کولیک وحشتناکش، بستری بیمارستانش و همه سختی های بچهی اول، تقریباً تنها بزرگ کردم...
دخترم ۱۹ ماهه شده بود و منم باید ۲ سال میرفتم طرح (طرح اجباری پزشکان).
با موافقت شوهرم تصميم گرفتم برم یک روستای دور و محروم تا مدت طرحم ۸ ماه کمتر بشه و زودتر برگردم سر زندگی م.
از طرفی با عشق و شوق، برای فرزند دوم برنامه ریختیم...
شروع بارداری دومم مصادف شد با شروع طرح؛ در روستایی دورافتاده و بسیاار محروم در جنوب کشور، ۱۶ ماه. من و یک بچه کوچیک و بارداری و ویار شدید و منطقهای محروم که حتی لوله کشی گاز و آب هم نداشت.
تنهای تنها، جایی که انگار ته دنیا بود. دُور مرکز بهداشت و پانسیون من تا چشم کار میکرد مزرعه... نه خونه ای نه مغازه ای... هیچی... تو پانسیون هم مار و عقرب پیدا میشد و من باردار و دختر کوچکم فقط با توکل بر حرز آخر مفاتیح شب میخوابیدیم...
👈 ادامه در پست بعدی...
کانال«دوتا کافی نیست»
🔴 نحوه برخورد با نوجوان پرخاشگر
کودکی که حالا در آستانه نوجوانی احساس بزرگ شدن می کند، گاهی با این رفتارها سعی دارد پدر و مادر را به چالش بکشد و نشان دهد دیگر مطیع نیست.
گاهی حتی یادگیری از شبکه همسالان و تعامل با دوستانی که چارچوب های رفتاری متفاوتی دارند ممکن است باعث تغییر رفتار فرزندتان و واکنش های توهین آمیز او شود.
اگر با چنین مشکلی مواجه هستید این پست را دنبال کنید.
#نوجوان
#تربیت
#قسمت_اول
✅ #سیره_خانوادگی_آقا
1⃣ #قسمت_اول
💠از باب حق گذاری ، باید کمی هم شده ، به نقشی که #همسرم در زندگی من داشته، اشاره کنم.
ایشان -قبل از هر چیز- از یک طمأنینه و #آرامش و روحیه ی قوی برخوردار است؛ لذا با آن که خانه ما بارها مورد یورش دژخیمان واقع شد و با آن که من بارها در برابر او #بازداشت شدم و حتی در نیمه شب که برای #دستگیری من به خانه ما ریختند ، مورد #ضرب_و_جرح واقع شدم ، علیرغم همه این ها هیچگاه ترسی یا ضعفی یا افسردگی و ملالتی در او مشاهده نکردم .
با روحیه ای عالی و قوی در #زندان ملاقات من میآمد. در این ملاقات ها به من #اعتماد و #اطمینان میداد . هرگز نشد وقتی من در زندان بودم ، خبر ناراحت کننده ای به من بدهد. به یاد ندارم که مثلاً خبر بیماری یکی از فرزندان را به من داده باشد ، یا مطلبی را که برایم ناخوشایند باشد ، درباره خانواده و بستگان و والدین گفته باشد .
#ادامه_دارد ...
📚 #خون_دلی_که_لعل_شد - فصل دهم ( فرش پوسیده ) - ص 159
🆔 @sireh_agha
#تجربه_من ۴۰۵
#ازدواج_آسان
#فرزندآوری
#سبک_زندگی_اسلامی
#قسمت_اول
من و همسرم اواخر سال ۹۰ عقد کردیم. اون موقع من ۱۹ ساله و همسرم ۲۲ ساله بودن. با مهریه قرآن و ۱۴ سکه. عقد ما رو به صورت غیر حضوری رهبرم خوندن❤️😍
عقیده ی من این بود که حتی اگه شرایط مهیا نشه برای اینکه آقاجانم عقدمون رو بخونن، باز هم من مهریه ی بیشتر از ۱۴ سکه نمیخوام، چون نظر رهبرم روی مهریه ی کم هست❤️
مراسم عقد و نامزدی نگرفتیم، چون معتقد بودیم یه مراسم کافیه و نباید اسراف کرد.
شهریور سال ۹۱ یه عروسی ساده گرفتیم. در تمام مخارج عروسی، مهمترین معیار برای من ارزون بودن اونها و اینکه خرج کمتری روی دوش خانواده همسرم بذارم، بود.
به خاطر درس همسرم زندگیمون رو دور از خانواده ام😔 و در شهر دیگه ای شروع کردیم. با وجود اینکه من یک سال بود که دانشگاه قبول شده بودم اما چون اولویت برام ازدواج و زندگی مشترک بود و همسرم رو از هر نظر گزینه ی مناسبی برای ازدواج میدونستم، مهاجرت کردم😊
بعد از یک سال از عروسی مون، وقتی که من تازه در دانشگاهی در اون شهر قبول شده بودم، تصمیم گرفتیم که فرزند دار بشیم.👼 با اینکه عاااشق درس خوندن بودم ولی با خودم میگفتم که تا آخر عمر میشه درس خوند ولی شادابی و حوصله ی آدم هرچی بگذره کمتر میشه و فاصله سنی مادر و فرزند هرچی کمتر باشه بهتره☺️
بنابراین اقدام کردیم برای بارداری و خدا رو شکر باردار شدم. دختر اولم سال ۹۳ به دنیا اومد و نور چشم ما شد😍
علیرغم میل باطنیم که به شددت علاقه داشتم دخترم طبیعی به دنیا بیاد به خاطر اشتباه سونوگرافی که گفتن وزن بچه خیلی کمه و بهش غذا نمیرسه، من رو سزارین کردن😔 و وقتی بچه به دنیا اومد، متوجه شدن که وزن بچه کاملا طبیعی بوده و هیچ مشکلی نداشته😒
وقتی دوران شیردهی دخترم بعد از دو سال تموم شد، تصمیم گرفتیم که اطاعت امر ولی کنیم و برای دخترمون یه همبازی بیاریم، بنابراین اقدام کردیم و لطف خدا دوباره شامل حالمون شد و من باردار شدم😍
اوایل بارداری دومم برام خیلی سخت و پراسترس گذشت، چون عدد بتا توی آزمایش خونم نه اونقدر بالا بود که بگن حتما بارداری و نه اونقدر پایین که بگن باردار نیستی. این آزمایش چندین بار توی روزهای مختلف تکرار شد و نتیجه همین بود، عدد به کندی بالا میرفت. من هم دل درد های شدیدی داشتم، برای همین چند دکتری که بهشون مراجعه کردم گفتن که مشکوک به بارداری خارج رحمی هستی😔😔
من و همسرم خیلی نگران بودیم. متاسفانه یکی از دکترهایی که مراجعه کردم میخواست به راحتی برای احتمال بارداری خارج رحم به من دارو بده که اگر به حرفش گوش میدادم معلوم نبود الان چه بلایی سر بچه ام اومده بود😒
بالاخره اومدم تهران و پیش دکتر خودم رفتم، ایشون گفتن که مشکلی نیست و چند روز آزمایش رو تکرار کن و وقتی عددش به میزانی بالا اومد برو سونوگرافی.
من هم همین کار رو کردم و وقتی رفتم سونوگرافی و متوجه شدم که مشکلی نیست انگار تمام دنیا رو به من داده بودن😍😍
اواخر بارداری دومم دیابت حاملگی گرفتم و اگرچه که خیلی سخت بود اما بدون دارو و با رژیم تونستم قندم رو کنترل کنم خدا رو شکر😊
هفته های آخر بارداریم دکتر سونوگرافی گفت که احتمالا یکی از کلیه های بچه مشکل داره😭😔 و ما باز هم کلی استرس گرفتیم اما بعد از به دنیا اومدن بچه کلیه هاش رو سونوگرافی کردن و گفتن که خدا رو شکر مشکلی نداره😊
تمام این اشتباهات سونوگرافی ها درحالی بود که من بهترین سونوگرافی های تهران رو میرفتم😒😒
همین جا هم بگم که من فقط سر بارداری اولم، به خاطر بی تجربگی و عدم آگاهی، غربالگری ها رو انجام دادم و بارداری های بعدی غربالگری نرفتم و دکترم علیرغم اینکه خودش برام غربالگری ها رو مینوشت ولی وقتی متوجه میشد که ندادم خوشحال میشد و میگفت کار خوبی کردی نرفتی😁😁 (ظاهراً وزارت بهداشت دکتر ها رو اجبار کرده که به همه غربالگری رو توصیه کنن و براشون بنویسن😒😒، و وقتی من نرفتم غربالگری دکترم تشویقم کرد👏👏)
دختر دومم سال ۹۶ به دنیا اومد و چون فرزند اولم با سزارین به دنیا اومده بود، این بار هم سزارین شدم😕
دختر دومم رو هم دو سال شیر دادم و بعد از گرفتن از شیر اقدام کردیم برای فرزند سوم، این بار هم در رحمت خدا به روی ما باز شد و دختر سومم رو باردار شدم😍😍
ماه های آخر بارداری سومم هم دیابت بارداری گرفتم و این بار هم با راهنمایی یه دکتر غدد خوب که یکی از دوستانم معرفی کرد تونستم قندم رو بدون دارو کنترل کنم. چند تا دکتر دیگه بهم دارو دادن ولی خدا رو شکر با رژیم قندم پایین موند.
این بار هم سزارین شدم و آرزوی چشیدن مزه زایمان طبیعی به دلم موند😕
همون جا توی بیمارستان از دکترم پرسیدم که من چند تا دیگه بچه میتونم بیارم و دکترم گفت محدودیتی نداره و اگه ده تا دیگه هم بیاری مشکلی نیست😍😍
👈 ادامه در پست بعدی
کانال«دوتا کافی نیست»
@Panahian_irج1.mp3
زمان:
حجم:
2.51M
مفهوم « امیر بودن » کودک در ۷ سال اول که در روایات به آن تاکید شده به چه معناست؟
#قسمت_اول
#استاد_پناهیان
#تربیت_فرزند
✅ بخشی از وصیتنامه شهید قاسم سلیمانی
#قسمت_اول
خداوندا! تو را سپاس که مرا صلب به صلب، قرن به قرن، از صلبی به صلبی منتقل کردی و در زمانی اجازه ظهور و وجود دادی که امکان درک یکی از برجستهترین اولیائت را که قرین و قریب معصومین است، عبد صالحت خمینی کبیر را درک کنم و سرباز رکاب او شوم. اگر توفیق صحابه رسول اعظمت محمد مصطفی را نداشتم و اگر بی بهره بودم از دوره مظلومیت علی بن ابیطالب و فرزندان معصوم و مظلومش، مرا در همان راهی قرار دادی که آنها در همان مسیر، جان خود را که جان جهان و خلقت بود، تقدیم کردند.
خداوندا! تو را شکرگزارم که پس از عبد صالحت خمینی عزیز، مرا در مسیر عبد صالح دیگری که مظلومیتش اعظم است بر صالحیتش، مردی که حکیم امروز اسلام و تشیّع و ایران و جهان سیاسی اسلام است، خامنه ای عزیز که جانم فدایِ جان او باد قرار دادی.
خداوندا! تو را سپاس که مرا از پدر و مادر فقیر، اما متدیّن و عاشق اهل بیت و پیوسته در مسیر پاکی بهره مند نمودی. از تو عاجزانه میخواهم آنها را در بهشتت و با اولیائت قرین کنی و مرا در عالم آخرت از درک محضرشان بهره مند فرما.
خداوندا! در دستان من چیزی نیست؛ نه برای عرضه [چیزی دارند] و نه قدرت دفاع دارند، اما در دستانم چیزی را ذخیره کرده ام که به این ذخیره امید دارم و آن روان بودن پیوسته به سمت تو است. وقتی آنها را به سمتت بلند کردم، وقتی آنها را برایت بر زمین و زانو گذاردم، وقتی سلاح را برای دفاع از دینت به دست گرفتم؛ اینها ثروتِ دست من است که امید دارم قبول کرده باشی. خداوندا! پاهایم سست است. رمق ندارد. جرأت عبور از پلی که از جهنّم عبور میکند، ندارد. من در پل عادی هم پاهایم میلرزد، وای بر من و صراط تو که از مو نازکتر است و از شمشیر بُرنده تر؛ اما یک امیدی به من نوید میدهد که ممکن است نلرزم، ممکن است نجات پیدا کنم. من با این پاها در حَرَمت پا گذارده ام و دورِ خانه ات چرخیده ام و در حرم اولیائت در بین الحرمین حسین و عباست آنها را برهنه دواندم و این پاها را در سنگرهای طولانی، خمیده جمع کردم و در دفاع از دینت دویدم، جهیدم، خزیدم، گریستم، خندیدم و خنداندم و گریستم و گریاندم؛ افتادم و بلند شدم. امید دارم آن جهیدنها و خزیدنها و به حُرمت آن حریمها، آنها را ببخشی.
خداوند، ای عزیز! من سالها است از کاروانی به جا مانده ام و پیوسته کسانی را به سوی آن روانه میکنم، اما خود جا مانده ام، اما تو خود میدانی هرگز نتوانستم آنها را از یاد ببرم. پیوسته یاد آنها، نام آنها، نه در ذهنم بلکه در قلبم و در چشمم، با اشک و آه یاد شدند.
عزیز من! جسم من در حال علیل شدن است. چگونه ممکن [است] کسی که چهل سال بر درت ایستاده است را نپذیری؟ خالق من، محبوب من، عشق من که پیوسته از تو خواستم سراسر وجودم را مملو از عشق به خودت کنی؛ مرا در فراق خود بسوزان و بمیران.
معبود من، عشق من و معشوق من، دوستت دارم. بارها تو را دیدم و حس کردم، نمیتوانم از تو جدا بمانم. بس است، بس. مرا بپذیر، اما آنچنان که شایسته تو باشم.
#پرورش_یافته_مکتب_اسلام_و_امام_خمینی
#تجربه_من ۴۲۲
#ازدواج_آسان
#فرزندآوری
#زایمان_خانگی
#قسمت_اول
متولد ۶۳ هستم و چهارمین فرزند از ۵ فرزند یه خانواده معمولی. دوران مدرسه دانش آموز درس خوان و ممتاز مدرسه بودم. وقتی به سن ازدواج رسیدم، خانواده بدون اینکه به من چیزی بگن با این بهانه که: "می خواد درس بخونه" همه رو رد می کردن. تا اینکه یه روز علی رغم شرم و حیا به مادرم گفتم که اومدن خواستگارها رو به من اطلاع بدن تا خودم تصمیم بگیرم.
در رشته مورد علاقه و در شهر خودم در دانشگاه قبول شدم و سال چهارم دانشگاه یعنی سال ۸۶ ازدواج کردم. همسرم مرد مؤمن و با تقوایی بود که با وجود اینکه در یک تشکل دانشجویی فعالیت داشتیم من را ندیده بودند و با معرفی واسطه ها به خواستگاری اومدن. جلسات و صحبت های خواستگاری در منزل ما ولی به خاطر دوری راه بدون حضور خانواده ایشان انجام شد. تقریبا در مورد تمام مسائل زندگی فکر کرده بودند که یکی یکی مطرح می کردند.
از مال دنیا چیزی نداشتند اما از نظر ایمان و تقوا و اخلاق برای من بهترین گزینه بودند.
برای تک تک رسوم از مهریه و مراسم و لباس و آرایشگاه با خانواده ها اختلاف داشتیم ولی در نهایت وقتی آنها اصرار ما را دیدند کلیه رسم و رسوم خلاصه شد در یک مهریه کم (که بعدا همون رو هم بخشیدم ) و یک ماه عسل و یک ولیمه ساده با حضور تعداد کمی از فامیل.
چند ماه اول ازدواج (چون درس من هنوز تموم نشده بود) در یک خوابگاه دانشجویی ۲۰-۳۰ متری زندگی کردیم و بعد به خاطر تحصیل همسرم راهی یه شهر دیگه شدیم.
از ابتدای ازدواج بنا را بر زود بچه دار شدن گذاشتیم. من که براساس فرهنگ رایج جامعه فقط به ۲ بچه فکر می کردم با استدلال ها و راهنمایی های همسرم به حداقل ۴ فرزند راضی شدم.
به خاطر فهم درستی که از دین داشتند همان اول زندگی این بهانه که : "اول خودسازی کنیم بعد بچه دار بشیم" را با این استدلال که : "قدم گذاشتن در راه حق همان و یاری و نصرت الهی همان" کنار گذاشتیم و از همان ابتدای زندگی از خدای متعال فرزند خواستیم.
سه ماه بعد از ازدواج اولین فرزندم در وجودم شکل گرفت. شادی وصف ناپذیر مادر شدن با ویار بسیار سخت و تنهایی و غربت و زندگی در یک زیرزمین نمور همراه شد.
همسرم صبح خیلی زود بیرون می رفتند و شب به خانه برمی گشتند و در تموم این مدت من در انتظار ایشون بودم تا برگردن.
بالاخره تاریخ زایمان رسید اما هیچ علامتی از درد زایمان نبود. وارد ۴۲ هفته شده بودم که به بیمارستان رفتم و با آمپول فشار دردها شروع شد و بالاخره بعد از چند ساعت دختر کوچکم در خرداد ماه ۸۷ در آغوشم قرار گرفت.
مادرم فقط ۱۰ روز پیش ما بود و بعد از اون، من بودم و نوزاد بی قراری که شبها تا صبح گریه می کرد.
مدتی به همین صورت شبها با بی خوابی گذشت تا اینکه با راهنمایی یک پزشک طب سنتی با روغن مالی ملاج با بادام شیرین و تمام بدن با گل بنفشه مشکل برطرف شد.
دخترم کمتر از دو سال داشت که دختر دومم با ویار و تهوع ابراز وجود کرد. تا ۱ سال و ۹ ماهگی (که در روایت به عنوان حداقل شیردهی دیده بودم) به دخترم شیر دادم.
دختر دومم را در خانه مامایی با تجربه به دنیا آوردم. در این مدت ما ۴ اسباب کشی در شرایط مختلف بارداری را بدون کمک تجربه کردیم.
۱۰ روز بعد از تولد دختر دومم پنجمین اسباب کشی به آپارتمان خودمان بود(که البته نوساز نبود) و تقریبا همون زمان هم یک پراید نسبتا قدیمی خریدیم.
فرزند سومم را بعد از ۲ سال شیردهی به دختر دومم باردار شدم. خانواده همسرم منتظر پسر بودند و این باعث شد که چند ماه اول بارداری با استرس زیادی همراه بشه. خدا به واسطه پسرم منو نجات داد از حرف و حدیث ها و استرس ها و در خانه ی همان ماما که دختر دومم رو به دنیا آورده بودم ، به دنیا اومد.
محمدم هنوز یک ساله بود که فرزند چهارم را باردار شدم. مدت شیردهی را همان ۱ سال و ۹ ماه ادامه دادم.
در تمام این سالها خیلی وقت ها می شد که همسرم به مأموریت های چند روزه می رفتند و من با سه بچه کوچک در شهر غریب تنها می ماندم. البته ایشان همه ی خریدهای خانه که برای اون چند روز لازم بود را انجام می دادند.
تا اینکه به خاطر مسائل کاری همسرم، به زادگاهم برگشتیم. برای تولد فرزند چهارمم تاریخ دقیق زایمان نداشتم و از تاریخ تقریبی که از سونوگرافی گفته می شد، گذشت.
چون در بیمارستان گفته بودند ممکن است سزارین بشم شب از حضرت زهرا س کمک خواستم چون دوست داشتم بچه طبیعی به دنیا بیاد تا مشکلی برای بعدی ها نداشته باشم. صبح دردها شروع شد و در فاصله کمی دردها انقدر شدید شد که قبل از اینکه همسرم از محل کار برسن و منو بیمارستان ببرن بچه در خانه به دنیا اومد در حالی که تنها بودم. تلفنی از یک ماما کمک خواستم و اون مامای مهربون برای بریدن بند ناف و .. اومد.
👈ادامه در پست بعدی
کانال«دوتا کافی نیست»
@dotakafinist1
#محاسن_خانواده_های_باشکوه😎
(#قسمت_اول)
اسمی که برای#خانواده_های_پرجمعیت گذاشتیم 😊
این روزها یه عده که نمیدونم واقعا روانشناس هستن یا نه دارن ترویج تک فرزندی میکنن و کلی محاسن خیالی براش ذکر میکنند.... محاسنی که حتی خود این خانواده ها هم قبولش ندارن😏
تصمیم گرفتم بخشی از مزیت های خانواده های #چند_فرزندی براتون بگذارم ،شما خودتون خوب میتونید نتیجه بگیرید🙂
🌷احساس روزمرگی و بی حوصلگی در این خانواده ها تقریبا بی معنیه😄اونا هیچ وقت در تنهایی و انزوا گرفتار نمیشن
🌷بچه ها در این خانواده ها سطح توقعات بسیار پایین تری دارند چون بصورت فطری بسیاری از نیازهای واقعی شون در تعامل با خواهر برادر مرتفع میشه پس به دنبال ابزار و وسایل برای رسیدن به حس خوب نیستن
🌷استقلال و خود کفایی ثمره زندگی و رشد در یک خانواده پر جمعیته، بچه ها در چنین محیطی خیلی زود مستقل میشن و دائم آویزون پدر مادر نیستن😉
🌷مسئولیت پذیری این بچه ها خیلی بیشتر از تک فرزند هاست
این بچه ها نمیشینند تا همه چیز براشون مهیا بشه چون میدونن اگه دیر بجُنبن چیزی گیرشون نمیاد😁این میشه که زرنگ بارمیان😇
🖋نوشته بانو صادقی
#فرزندآوری
پاسخ به تمام شبهات فاطمیه ( #قسمت_اول)
✍حجتالاسلام دکتر قربانی مقدم
🔻اخیرا در ایام #فاطمیه کلیپی از یک فرد ظاهراً وهابی منتشر میشود که با طرح سوالاتی، سعی در ایجاد تردید در شهادت حضرت زهرا دارد. در این کلیپ تمام شبهات وی پاسخ داده میشود.
پیش از بررسی تک تک سوالات، متذکر می شود در علوم نقلی مانند تاریخ برای پی بردن به وقایع، به جای تکیه بر تحلیل های ذهنی باید به گزارش های مستند تاریخی مراجعه کرد. مثلاً اینکه آیا نادرشاه به هند لشکرکشی کرده یا خیر، را نمی شود با تحلیل ذهنی و به ظاهر عقلی پی برد، بلکه باید به تاریخ معتبر و قابل قبول مراجعه کرد. باید توجه داشت که یک چند وچون دقیق یک واقعه تاریخی، به دلیل عدم نقل تمام جزئیات و شواهد و قرائن برای ما قابل فهم نباشد، لذا اینکه کسی با بیان نکات تعجب برانگیز، به دنبال اثبات یا رد یک واقعه تاریخی باشد، اصلاً روش صحیحی نیست. بلکه باید منبع تاریخی مورد قبول را شناسایی و بر اساس آن نتیجه گیری کرد. خوشبختانه (یا متاسفانه!) درباره شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها و اتفاقات پس از رحلت پیامبر اعظم ص، منابع و مستندات چنان به وفور وجود دارد که جای شک و شبهه ای در اصل وقوع این حادثه تلخ باقی نمی گذارد. این در حالی است که به دلیل ناسازگاری این واقعه با منافع حکومت وقت، طبیعتاً مورد سانسور شدید واقع شده است. حتی علیرغم ممانعت از انتشار حقایق، علاوه بر کتب تاریخی، این واقعه (که ما نیز آرزو می کنیم ای کاش افسانه بود!) در کتب اصلی اهل سنت مانند صحیحین نیز بازتاب داشته و روایات صریحی درباره ناراحتی حضرت زهرا س از اقدامات خلفا وجود دارد (برای نمونه بنگرید به: صحیح بخاری، جلد 5، ص177، چاپ بیروت و صحیح مسلم، جلد 3، ص1380، چاپ مصر)
با این وجود، ابهامات و شبهات مطرح شده را مورد بررسی قرار می دهیم تا معلوم شود، اشکالات وارد شده به هیچ عنوان نمی تواند در این خصوص تردید ایجاد کند:
1⃣ غیرت امیرالمومنین اجازه نمی دهد همسرش برای باز کردن در رفته باشد!
✅ پاسخ
اولاً پشت در حاضر شدن حضرت زهرا چه منع و مشکلی دارد که با غیرت امیرالمومنین سازگار نباشد؟ وقتی حجاب کافی وجود داشته و مخصوصاً وقتی شرایط بحرانی است، چرا نباید حضرت زهرا به انجام تکلیف خود دراین راستا بپردازد. ثانیاً شبهه افکن به دلیل بی اطلاعی از وقایع (یا تغافل از وقایع) گمان می کند امیرالمومنین گوشه ای نشسته یا خوابیده و حضرت زهرا به دنبال رتق و فتق امور بوده است! خیر خود امیرالمومنین هم در وسط کارزار بوده و حتی درگیری هایی جزئی با مهاجمان داشته است (کتاب سلیم بن قیس، ج2، ص586 و روح المعانی، آلوسی، ج3، ص124) این نیز قابل ذکر است که علت دخالت حضرت زهرا این بوده که شاید مهاجمان از تنها یادگار پیامبر خجالت کشیده و دست از جسارت و جنایت بردارند.
2⃣ مگه اهل بیت علم غیب نداشته اند؟ پس چرا از علم غیب استفاده نکرده و از حادثه دور نشده اند تا از آسیب در امان بمانند؟!!
✅ پاسخ
اولاً اهل سنت و کسانی که علم غیب اهل بیت را قبول ندارند نمی توانند به آن استناد کنند و بگویند چرا از آن استفاده نشده است. اما با این حال از آنها سوال می شود که خدا هم که علم غیب دارد چرا از هجوم کفار به مسلمانان در حوادث مختلف مثلاً جنگ بدر و احد و ... جلوگیری نکرد؟ یا اساسا خدا که علم غیب دارد چرا ما را آفرید و ما را مورد امتحان و آزمایش قرار داد؟ پاسخ همه سوالات این است که داشتن علم غیب هیچگاه جایگزین رفتار طبیعی و عادی بشر نیست. پیامبر عظیم الشان هم با وجود تصریح قرآن کریم به داشتن علم غیب، از رفتار عادی برخوردار بود و مثلاً در مسافرت ها از راهنمایی افراد آگاه استفاده می کرد. خدای متعال انسان را آفرید تا آنها با استفاده از عقل، شعور و اختیار خود راه صحیح را انتخاب کنند. استفاده پی در پی از علم غیب توسط اولیاء خدا نقض این منظور می شود.
3⃣ چرا امیرالمومنین از روی تقیة بیعت نکرد تا از این حوادث جلوگیری کند؟
✅ پاسخ
تقیه مربوط به جایی است که آسیب و ضرر فردی وجود داشته باشد اما وقتی اساس حق و حقیقت در خطر باشد جای تقیه نیست، وگرنه پیامبر هم باید تقیه می کرد و به دلیل خطرات جانی و مالی که برای خود و اصحاب خود وجود داشت (مثلاً برخی یارانش مانند یاسر و سمیه به نحو جانکاهی به شهادت رسیدند) باید دست از مبارزه علیه شرک و بت پرستی بر می داشت.
#ادامه_دارد
ــــــــــــــــ
🚩 در پرتگاه مجازی، مجهز باش...
👈پاسخبهشبهاتفــجازی👇
🆔 @Shobhe_ShenaSi
1.ماجرای اسارت قسمت اول.mp3
زمان:
حجم:
24.59M
#ماجرای_اسارت
#قسمت_اول
1⃣ قسمت اول: پروژه تحقیر
تا الان حتما یک خانم داغ دیده را دیده اید؛
از شدت ناراحتی و مصیبت فقط میتواند خسته گوشه ای بنشیند و گریه کند‼️
اطرافیان آرامش میکنند و به او تسلّی میدهند..
از بعد از ظهر عاشورا زینب داغ دیده فرصت نشستن ندارد؛ بار ماموریت اهلبیت همه اش بر دوش زینب است.
🔴 همه اینها در حالی است که حزب شیطان پروژه سختی را کلید زده است. پروژه «تحقیر اهل بیت»‼️
زینب باید جلوی این طرح هم بایستد...
«ماجرای اسارت» از کتاب شریف لهوف سید بن طاووس
#ماجرای_اسارت
https://eitaa.com/joinchat/995557609Cbefd88e171