مادر چند نان تازهی ساجی داغ و دو کاسه ماست گرم را توی سینی گذاشت.
با شیلنگ کوتاه قرمز رنگ کمی اطراف را آبپاشی کردم و خنکای بهار را به حیات خاکی بخشیدم ، عصر چادر شب سرکرد و روز چهره در نقاب کشید.
پدر مثل هر روز گرد و خاک از سر و صورت گرفت و قبل از نشستن مثل همیشه تلویزیون 14 اینچ را روی طاقچه گذاشت، برفها که آب شدند کم کم چهره ها نمایان شد کمی مانده بود تا اخبار.
ما فقط شبها شانس دیدن تلویزیون سیاه و سفید را داشتیم، شبهایی که پدر خانه بود و با دستان جادویی اش پیچ تنظیم را میچرخاند و بعد تصویرها از توی دنیای دیگر برایمان به نمایش در می آمد.
روی جاجیم خوشرنگ دستباف مادر توی حیات کنار سینی شام منتظر نشسته بودیم.
نمیدانم توی چندمین پیچ تاباندن بود،
که صدایی شبیه مرثیه های حزن انگیزی که پدرم وقت دلتنگی زمزمه میکرد توجهمان را جلب کرد.
انا لله و انا الیه راجعون مجری و صدای یا حسین های مادرم همراه شد با بغض و اشکی که جاری شد، اشکی که چون دو رود دو چشمه فوران کرد و سیل شد پایین دشتی در دامن کبیر کوه.
تصویر شانه های پدرم که با هر تکانش موجی از درد توی سینهی ما میریخت، مصادف شد با تصویر پر ابهت و با عظمت مردی که برای اولین بار میدیدمش، نه اینکه تا آن روز ندیده باشمش، نه، دیده بودم ! چهرهاش را توی مکعب کوچک بارها و بارها دیده بودم، روی محاسنش دست کشیده بودم و گاهی هم بوسیده بودم،اما انگار خوب نمیشناختمش.
او توی دنیای کودکانه ام پیامبری بود با معجزهای بزرگ، معجزهای که باعث میشد پدرم همیشه داشته هایمان را مدیون او بداند.
صدای مجری توی گوشم برای هزارمین بار تکرار شد، با الی راضیة مرضیه قلبم نوای نیلبکی در دست چوپانی غمگین سر داد.
من آن شب توی حیات کوچک خانه مان در روستایی پای کبير کوه بزرگ،با دردی توی سینه کنار سفرهای که نیمی اش دست نخورده باقی ماند و چشمانی بسان دریا به خواب رفتم .
خوابی که تمام شب برایم کابوس به ارمغان داشت.
کابوس نبودن امامی که بعد از او دنیا بر مدار دیگری میچرخید.
توی دنیای کودکی ام امام همه چیز و همه کس بود.
و نبودنش درد داشت،
دردی که پدرم را سیاه پوش، مادرم را عزادار و ما بچه های همیشه بازیگوش و سربه هوا را گوشهای کنج خانه آرام کرد.
14/03/1403
✍#صدیقه_فتحی
#خط_روایت
#ابرقهرمان_زمینی
#خمینی_کبیر
@khatterevayat
#روایت
#مادَرانـہ_تـَر
#الگوی_سوم
#بانوان_جبهه_فرهنگی_انقلاب
@madaranetar 👈کانال مادَرانـہ تـَر