بین اجل کرده کمین بهر شکارمن و تو
لحظه ای پا نکشد او ز کنار من و تو
کس نباشدکه ز دامش بگریزد به جهان
زان محال است ازاین دام فرار من وتو
هرکه هستی به سراغ تو بیاید ای دوست
میکند زود خزان فصل بهار من و تو
مال ومنصب نشود سد ره مرگ کسی
این دو هرگزنشوند یاور و یارمن و تو
درغم وشادی یاران به جهان شو تو شریک
تاچراغی بشود درشب تار من و تو