eitaa logo
مدرسه نما
223 دنبال‌کننده
912 عکس
1 ویدیو
0 فایل
دستیار فعالان فرهنگی مدرسه
مشاهده در ایتا
دانلود
#شهدا دری از درهای بهشت @madresenama | madresenama.ir
دری از درهای بهشت همراه سردار رفته بودیم اصفهان برای مأموریت. وقت برگشتن به تخت فولاد رفتیم. به گلزار شهدا که رسیدیم، شهید احمد کاظمی گفت: «بچه‌ها دوست دارید دری از درهای بهشت را به شما نشان دهم؟» گفتیم: «چه بهتر از این؟» سردار کفش هایش را درآورد و وارد گلزار شد و ما را یک‌راست بر سر مزار شهید خرازی برد و گفت: «از این قبر مطهر، دری به بهشت باز می¬شود.» وقت فاتحه خواندن حال سردار دیدنی بود. ده روز دیگر او نیز پرواز کرد و کنار حاج حسین خرازی، بر در بهشت آرام گرفت. @madresenama | madresenama.ir
فرمانده نوجوان @madresenama | madresenama.ir
فرمانده نوجوان در وصیت‌نامه شهید دانش‌آموز «علی فلاح» آمده است: «امام را دعا کنید و همیشه امت واحده و در خط امام باشید، که اگر از این خط خارج شوید، از دین خدا خارج شدید.» شهید علی فلاح فقط ۱۶ سال داشت که فرمانده پایگاه مقاومت بسیج مسجد جامع خزانه بخارایی شد. او به واسطه سفارش امام زمان (عج) مادرش را راضی می‌کند تا به جبهه اعزام شود. این شهید دانش‌آموز به همراه ۴۵ نفر از بچه‌های محل می‌رود تا خرمشهر را از محاصره دربیاورد. دوستانش مأموریتشان تمام می‌شود و بازمی‌گردند، اما علی می‌ماند. شهید فلاح در نهر خین به شهادت می‌رسد و پیکرش ۲۷ سال در آنجا می‌‌ماند تا اینکه در محرم ۱۳۸۸ هدیه‌ای از امام حسین (ع) به مادرش می‌رسد؛ انگشتر، پلاک و چند تکه استخوان... @madresenama | madresenama.ir
- قبر ذخیره از مشهد که برگشت حال و روزش تغییر کرد نشاط عجیبی داشت، از بیشتر دوستان و آشنایان خداحافظی کرد و از همه حلالیت طلبید. قرار بود فردا با دوستانش عازم جبهه شود... @madresenama | madresenama.ir
قبر ذخیره از مشهد که برگشت حال و روزش تغییر کرد نشاط عجیبی داشت، از بیشتر دوستان و آشنایان خداحافظی کرد و از همه حلالیت طلبید. قرار بود فردا با دوستانش عازم جبهه شود. همان روز رفتیم به گلستان شهدا، سر قبر شهید سید رحمان هاشمی. دیگر گریه نمی‌کرد. دو تن دیگر از دوستانش در کنار رحمان آرمیده بودند، به مزار آن‌ها خیره شد؛ گویی چیزهایی می‌دید که ما از آن‌ها بی خبر بودیم. رفت سراغ مسئول گلستان شهدا، از او خواست در کنار سید رحمان کسی را دفن نکند. ایشان هم گفت: «من نمی‌توانم قبر را نگه دارم؛ شاید فردا یک شهید آوردند و گفتند می‌خواهیم اینجا دفن کنیم.» محمد نگاهی به صورت پیرمرد انداخت و گفت: «شما فقط یک ماه اینجا را برای من نگه‌دار.» همان‌طور هم شد و محمد در کنار سید رحمان دفن شد. راوی: علی تورجی‌زاده (برادر شهید محمدرضا تورجی‌زاده) @madresenama | madresenama.ir
از همین نوجوانی منزلی که ما در آن سکونت داشتیم، یک اتاق بیشتر نداشت. اتاق را با استفاده از وسایل خانه به دو بخش تقسیم کرده بودیم، قسمتی را برای پذیرایی از مهمان و قسمت دیگری را برای اقامت خودمان اختصاص داده بودیم. همه خوابیدیم اما .... @madresenama | madresenama.ir
از همین نوجوانی منزلی که ما در آن سکونت داشتیم، یک اتاق بیشتر نداشت. اتاق را با استفاده از وسایل خانه به دو بخش تقسیم کرده بودیم، قسمتی را برای پذیرایی از مهمان و قسمت دیگری را برای اقامت خودمان اختصاص داده بودیم. همه خوابیدیم اما چشم‌های بیدار علی خواب را از چشمان پدرم که او را بسیار دوست داشت، گرفته بود. پدرم به علی گفت: «قوت قلبم! برای تو زود است که رنج طاعت و عبادت را بر خود تحمیل کنی.» علی گفت: «معلوم نیست در سنین بالا موفق به انجام عبادت شوم، انسان باید از همین نوجوانی خودش را آماده کند.» خواهر طلبه شهید علی مؤمنی براساس: فرهنگ‌نیوز @madresenama | madresenama.ir
علم مقاومت حاج قاسم می‌بینی چطور همیشه مقاومت جواب می‌دهد؟ همیشه روی پای خودت تکیه می‌کنی و اجازه نمی‌دهی کسی تو را ذلیل و خوار کند. @madresenama | madresenama.ir
علم مقاومت حاج قاسم ده روز پیش، گفته بود جزیره را شناسایی کنند، ولی خبری نبود. همه‌ش می‌گفتند: «جریان آب تنده، نمی‌شه رد شد. گرداب که بشه، همه چیز رو می‌کشه تو خودش.» -خب چه بکنیم؟ می‌خواید بریم سراغ خدا بگیم خدایا آب رو نگه‌دار؟ شاید خدا روز قیامت جلوت رو گرفت، پرسید: «تو اومدی؟ اگه می‌اومدی، کمک می‌کردیم.» اون وقت چی جواب می‌دی؟ - آخه گرداب که بشه... – همه‌ش عقلی بحث می‌کنه. بابا! تو بفرست، شاید خدا کمک کرد. منبع: کتاب یادگاران 4، «کتاب باقری» شهید غلامحسین افشردی، معروف به حسن باقری @madresenama | madresenama.ir
طلاییه در منطقه تفحص، بدن‌های شهدا پیدا نمی‌شد. یکی گفت: «بیایید به قمر بنی هاشم (علیه السلام) متوسل بشویم.» نشستند و به دست‌های علمدار سیدالشهدا (علیه السلام) متوسل شدند. @madresenama | madresenama.ir
طلاییه در منطقه تفحص، بدن‌های شهدا پیدا نمی‌شد. یکی گفت: «بیایید به قمر بنی هاشم (علیه السلام) متوسل بشویم.» نشستند و به دست‌های علمدار سیدالشهدا (علیه السلام) متوسل شدند. بعد از آن بلند شدند و خاک‌ها رو به هم زدند. یک جنازه زیر خاک دیدند، او را بیرون آوردند. الله اکبر! دیدند اسم این شهید عباس است؛ شهید عباس امیری. گفتند: «شاید پیدا شدن شهیدی به نام عباس اتفاقی است.» گشتند و یک جنازه دیگر پیدا شد که دست راستش در عملیاتی دیگر قطع شده و مصنوعی بود. او را بیرون آوردند دیدند اسمش ابوالفضل است. فهمیدند اینجا خیمه‌گاه بنی هاشم است. گفتند: «اسم این مکان را بگذاریم مقر ابوالفضل العباس.» @madresenama | madresenama.ir