#چراغ_هدایت
جای قطعی باتقواها
دو سه روزی بود از سلمان فارسی خبری نبود. پیامبر متوجه غیبتش شدند. چند نفر مأمور گشتن دنبال سلمان شدند. بالاخره از وسط بیابانها پیدایش کردند: «پیامبر خدا دنبال تو میگردد. زود پیش ایشان برو.» وقتی سلمان با رنگی پریده و حالتی پریشان نزدِ حضرت رسیدند، رسولالله صلیاللهعلیهوآله از این حالت او تعجب کردند و از علت حال و نبودنش پرسیدند. سلمان گفت: «آیهای نازل شد که مرا به وحشت انداخت و فرار کردم: «و البته دوزخ وعدهگاه همگی آنهاست. » تا این آیه را شنیدم قلبم فروریخت و گریختم.» در این هنگام خداوند به باتقواها وعده قطعی بهشت را داد.
إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَعُيُونٍ
قطعاً باتقواها در باغها(ی بهشت) و چشمهساران هستند.
@madresenama | madresenama.ir
#چراغ_هدایت
سبقت بگیرید
دوستم دو درهم قرض میخواست. گفتم: «پس از طواف.» میان طواف، امام صادق سلاماللهعلیه دستشان را روی شانهام گذاشتند و هر دو به طواف پرداختیم. طوافم تمام شد، اما برای رعایت ایشان ترجیح دادم کمکشان کنم. دوستم به این خیال که سر کارش گذاشتهام، هر دور با دست به من اشاره میکرد. امام متوجه شدند: «این مرد چه میخواهد؟» «منتظر من است طوافم تمام شود و دو درهم قرض بگیرد.» سریع دست از شانهام برداشتند: «مرا رها کن و حاجت او را برآور.» وقتی بازگشتم فرمودند: «من اگر برای برآوردن حاجت کسی شتاب کنم، بهتر است که هزار بنده را در راه خدا آزاد و هزار نفر را برای جهاد در راه خدا بسیج کنم.»
فَاسْتَبِقُوا الْخَيْرَاتِ
پس به سوی کارهای خیر بشتابید.
@madresenama | madresenama.ir
#چراغ_هدایت
خرابکاری بعد از درستی
پنجاه سال از رحلت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله گذشته بود. نوه پیامبر را کشته بودند. دیگر فساد علنی شده بود و مفسدان صفا میکردند. هر چیزی را پیامبر درست کرده بود، خراب شده بود. مدینه پر از رقاص و خواننده و شرابخوار شده بود. جمیله مشهورترین خواننده شهر بود که اتفاقاً فقط خواننده هم نبود! قصد کرد به حج برود. در مسیر مکه چنان استقبالی از او شد که از هیچ دانشمندی نمیشد. پنجاه زن و مرد رقاص و آوازهخوان جمیله را همراهی کردند. وقتی هم به مکه رسید تمام بزرگان به پیشواز آمدند. تمام مدتی که در حج بود، شهر نیمهتعطیل بود و کل شهر تماشاچی جمیله و همراهانش بودند. مسلمانان بعد از پیغمبر همان راهی را رفته بودند که خدا دستور داده بود نروند:
وَلَا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلَاحِهَا
و فساد نکنید در زمین پس از اصلاح آن (به دست نیکان)
@madresenama | madresenama.ir
#چراغ_هدایت
همه باوفاها!
مؤمن زیر حرفش نمیزند.
***
به دستور حجاجبنیوسف، حاکم خونخوار کوفه، به جرم همکاری با خوارج دستگیر شده بود؛ یک اتهام دروغ. حجاج مرد را به مأمورش سپرد تا فردا به حسابش برسد. مرد نگران خانواده و وصیتهایش بود. چند بار به مأمور التماس کرد بگذارد امشب را با خانواده بگذراند و صبح زود بازگردد. مأمور منقلب شد و آزادش کرد. مرد میرفت و مأمور بهشدت از اشتباهش پشیمان بود. تا صبح از وحشت مجازات حاکم بیرحم خواب به چشمانش نیامد.
آفتابدرنیامده، مرد خودش را به مأمور رساند. در جواب تعجبِ مأمور گفت: «هرکس عهد کند، باید به آن وفادار باشد.» حجاج با شنیدن ماجرا متحیر شد، مرد را به مأمور بخشید. مأمور هم آزادش کرد. وفای به عهد، مرد بیگناه را از شکنجه و مرگ نجات داد.
یا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ
ای مؤمنان! به عهدهایتان وفا کنید.
@madresenama | madresenama.ir
#چراغ_هدایت
اثبات کن مؤمن!
اَحَسِبَ النّاسُ اَن یُترَکوا اَن یَقولوا آمَنّا وَ هُم لا یُفتَنونَ
آیا مردم پنداشتند که چون بگویند «ایمان آوردیم» (به حال خود) رها میشوند و آنان آزمایش نمیشوند؟
@madresenama | madresenama.ir
#چراغ_هدایت
اثبات کن مؤمن!
اوضاع سختی شده بود. یزید به امام حسین علیهالسلام فشار آورده بود که بیعت کنند. حضرت هم امکان نداشت با فاسقی مثل یزید به عنوان خلیفه مسلمانان بیعت کنند. از مدینه به مکه آمدند. مردم کوفه نامه نوشتند که بیایید سمت ما. آزمون سختی بود. خیال کرده بودند همین که امام را به شهرشان دعوت کردند کار تمام است. ابنزیاد حاکم کوفه شد و با انواع حیلهها و زورگوییها مردم را از حمایت حضرت ترسانيد. عده بسیار کمی خود را به امام رساندند. کار آنها سختتر هم شد. خانههایشان را غارت کردند و خودشان را در نبردی دشوار، با قساوت تمام کشتند. همین که گفتی ایمان آوردم، رها نمیشوی. باید اثباتش کنی! کل زندگی برای اثبات همین است.
اَحَسِبَ النّاسُ اَن یُترَکوا اَن یَقولوا آمَنّا وَ هُم لا یُفتَنونَ
آیا مردم پنداشتند که چون بگویند «ایمان آوردیم» (به حال خود) رها میشوند و آنان آزمایش نمیشوند؟
@madresenama | madresenama.ir
#چراغ_هدایت
پیرزن فریبکار
و زندگی دنیا، (چیزی) جز سرمایه فریبنده (و پوچ) نیست.
@madresenama | madresenama.ir
#چراغ_هدایت
پیرزن فریبکار
پیرزنی قدخمیده با چادری رنگین جلوی چشمان حضرت عیسی علیهالسلام ظاهر شد. یک دستش حنا شده بود و دست دیگرش غرق خون. حضرت پرسید: «چرا کمرت خم شده؟» گفت: «بس که عمر کردهام.» عیسی پرسید: «این چادر رنگین چیست با این سن و سال؟» گفت: «دل جوانان را با آن میربایم.» پرسید: «چرا به دستت حنا زدهای؟» پیرزن گفت: «اکنون شوهر کردم!» حضرت پرسید: «آن یکی دستت چرا خونی است؟» گفت: «اکنون یکی از شوهرانم را کشتم! ای روحالله! این عجیب است که من پدر میکشم، پسر طالبم میشود؛ پسر میکشم، پدر طالبم میشود! عجیبتر اینکه هنوز هیچکدام به وصالم نرسیدهاند و انگار ازدواج نکردهام!»[1] بله! دنیا همین پیرزن است که خدا دربارهاش میگوید:
وَمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلَّا مَتَاعُ الْغُرُورِ[2]
و زندگی دنیا، (چیزی) جز سرمایه فریبنده (و پوچ) نیست
@madresenama | madresenama.ir