21.68M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایکیوسان» داستان پسر بچهای ژاپنی است که در معبد زندگی میکند. او هر بار با ذکاوت و هوش خود همه را متعجّب میکند.
قسمت ''چهل ویک
╔═🌸🌿☃️.══════╗
𝕁𝕠𝕚𝕟➲ @mah_mehr_com
25.06M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#نامههای ماریه
قسمت هشتم
🔹ماریه توی این نامه خیلی خسته و تشنهست، برای همین چشماش دیگه رمق نداره،اون میگه: اینجا هیچ کس دلش نمیاد از آبی که تو خیمهها باقی مونده آب بخوره چون همه آب رو برای علی اصغر کوچولو نگه داشتیم.
👉 join @mah_mehr_com
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#کاردستی
آسیاب آبی
ماه مهر
╔═🌸🌿☃️.══════╗
𝕁𝕠𝕚𝕟➲ @mah_mehr_com
17.23M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#قصههای_دردونه_خدا | بچهها میدونستین آقای امام حسین یه بچه کوچیک به اسم علیاصغر داشتن؟
▪️ علی اصغر یعنی علیکوچولو. دشمنای امام حسین علیهالسلام حتی به علی کوچولو هم آب ندادن ...
@mah_mehr_com
هدایت شده از امام زمان و من
هدایت شده از امام زمان و من
هدایت شده از امام زمان و من
#خانواده_مهدوی
روح حاکم بر خانواده مهدوی ، روح انتظار همراه ارتباط ،صلح همراه با صلاح و اصلاح و عدالت است .
https://eitaa.com/joinchat/3571581185Cf545822cdd
16.41M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#کارتون خورشید نینوا
قسمت اول
لطفا کانال مارو معرفی کنید .
@mah_mehr_com
26.05M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#کارتون خورشید نینوا
قسمت دوم
لطفا کانال مارو معرفی کنید .
@mah_mehr_com
27.03M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#کارتون خورشید نینوا
قسمت سوم
لطفا کانال مارو معرفی کنید .
@mah_mehr_com
#محرم_متفاوت 🖤
💔طفل شیرخواره؛
♦️رباب خیلی مهربان و خوش اخلاق بود.
او با امام حسین ازدواج کرده بود و چند روزی میشد که فرزندش، به دنیا آمده بود؛
یک پسر کوچولو، که صورت گرد و تپلش مثل قرص ماه قشنگ بود؛ پوست سفید و لطیفش مثل گلبرگ گل نازک و نرم و خوشبو بود؛ خنده هایش دل رباب را میلرزاند و تا صدای گریهاش بلند میشد، آرامش میکرد.
رباب او را بغل می کرد و می بوسید. بویش می کرد و شیرش میداد. نازش می کرد و برایش لالایی می خواند تا بخوابد.
رباب پسر کوچولویش را خیلی دوست داشت؛ او، همه ی زندگی رباب بود.
اسم این پسر کوچولوی دوست داشتنی را علی اصغر گذاشته بودند؛ چون امام حسین، آنقدر پدرش را دوست داشت که اسم همه ی پسرهایش را علی میگذاشت.
در سفر اجباری کربلا، علی اصغر تازه شش ماهه شده بود.
در روزهای گرم سفر، علی اصغر در آغوش مهربان مادر، به بچه های کاروان نگاه می کرد که دنبال هم می دویدند و بازی می کردند؛ او هم دست و پاهای کوچکش را تکان می داد و می خندید؛ شاید او هم دلش می خواست با بچه ها بدود و بازی کند؛
اما هنوز خیلی کوچک بود؛
آنقدر کوچک که حتی نمی توانست راه برود.
روز عاشورا خیلی گرم بود و گرما علی اصغر را اذیت می کرد؛ او تشنه بود و گریه میکرد.
رباب سعی کرد آرامش کند، اما علی اصغر آرام نمیشد.
عمه بغلش کرد و گفت:«شاید پدرش بتواند آرامش کند.» و او را پیش امام حسین برد.
امام حسین بغلش کرد و علی اصغر، آخرین یار پدر شد.
امام حسین گلوی علی اصغر را بوسید و نازش کرد.
عمه راست میگفت؛ او در آغوش پدر آرام شد.
♥️راستی بچه ها؛ این شبها که هیئت میرین، یاد ما هم باشین مهربونهای خوش قلب🖤
@mah_mehr_com